
دل به دل راه ندارد ! اتوبان دارد ... وقتی دلها به هم نزدیک باشند میتوان تمام مسیر را فرش طلا کرد با شانههای افتادهی خاکی علی اسماعیلی ۷ اردیبهشت۹۶...
ادامه مطلب
باید بدانی که این حس وصف ناپذیر تقریباً، نه اصلا تکرار نميشود تنها خواسته ات این است که دوباره برسد چه میگویم؟ منظور آن روزهاست کاش مثل این روزهایم که مدام تکراری اند آن روز ها ،تکرار می شدند حتی برای یک روز، تکرار می شدند آن روز های خوبه تکراری...
ادامه مطلب
صدای باد میاید صدای باد شکم های باد دار میاید به صف ایستادگان در انتظار آن دخترک زیبا که رفته بود با شتاب پشت آن دیوار که بوی تعفن مشام را میدهد آزار . صدای باد میاید کسی که تاب ایستادن نداشت از آنسوی جاده میاید دوان دوان در انتظار تکان میخورد بی تاب . میکند آرام زمزمه با من و در پایان ...
ادامه مطلب
ویژگی و ماهیت شعر سپید شاید روح انسان شعری از خداوند باشد...! ابتدا باید به خود کلمه (شعر) بپردازیم و آنگاه قالب شعر سپید. تعاریف زیادی از شعر صورت گرفته که به چند مورد آن اشاره می کنیم. هرچند این تعاریف معنای ژرف شعر را به طور کلی نمیتواند بیان کنند، تعریف شعر کاری بس دشوار و پیچیده است ، چرا ...
ادامه مطلب
اشعار در این انجمن، کمرنگ گشته گویی که طنزِ بچه ها چون سنگ گشته شعرش که کم، طنزش که کم، دیگر چه گویم؟ کمرنگیِ اشعارِ ما فرهنگ گشته تا یک نفر آمد که شعری را بخواند شاید که دیوی دیده و جیم فَنگ گشته! اصلاً تو گویی عضویت در شعرِ طنزش جیز است و دشنام است و حتی اَنگ گشته تعدادِ دیدن ها اگر باشد چو آو...
ادامه مطلب
پرواز چشم دارم به رخت مرغ خوش اواز ديده دارم به رهت تا تو بياي كه مرا ميكشد اين حسرت پرواز قلب افاق كه اغوش گشادست به من ; دوست دارم كه كنم باز پر و پر بكشم همچون باز و چنان تنگ بگيرم به بغل او را كه نكند هيچ كسي اين گره پر خم باز دست من گير و مرا ته مرداب كه مرا سخت گرفتست در اغوش رها كن خانه ويران كن و با همت خود خشت اميد در اين خانه بنا كن...
ادامه مطلب
لذت و دردِ عشق از آن روز به هم آمیخت که ما را صاعقه ای از هم جدا کرد... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ حیوانک بر زخم کاری گلوله لیسه می کشید...! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ برگ ها مُردند ...
ادامه مطلب
«جن های بی انجام» و من دیدم که تو آرام ... خندیدی چرا آن طور ناهنگام خندیدی؟ بگو آیا میان حلقه های دود به وهم واضح احکام خندیدی؟ و یا با رؤیت یک خمره روح سرد به حال شوش یا ایلام خندیدی؟ و یا به اتحاد برج های گیج... برای کشتن اهرام خندیدی؟ و یا روی تراس خانه ی یک شعر به طعم کار یک دینام خندیدی؟ و...
ادامه مطلب
در داردار هر گره همیشه طنابی هست که تمامی ات را به آن بیاویزی... sinaahmadvand (اندازه: 181 bytes / تعداد دفعات دریافت: 2) ...
ادامه مطلب
درود برهمه ی دوستان عزیز این چند بیت را بعد از خواندن چندباره ی شعر معروفی از حافظ فلبداهه با قافیه و ردیف آن نوشتم هرچند که می دانم باید آنرا ویرایش و سپس ارسال می کردم ولیکن چون بسیار از نقد لذت می برم خواستم زحمت نقد را بر دوش شما بزرگواران بگذارم و اما شعر: منم درویشِ امروز و تو گو باشم که فر...
ادامه مطلب
کمی شعر در این کاسه بریزید من، گدایم ولی شعر بریزید وزنش، وزنه به دوشم آن قافیه را دور بریزید برف است و زمستان سفید می شود کوچه از شعر سپید بر کوچه بریزید در فضا بی وزن کنید من را از کودکی خواستم فضانورد باشم در ماه بگردم و آزاد بی بند و قفس باشم اما سفینه ام بسیار بسیار شده سنگین از وزن بسیارش ا...
ادامه مطلب
شکست سکوت سرد دلم را معجزه چشمانت اگرچه رنجور و پریشان و خسته ام عبور باید کرد غمی را که در دلم لانه کرده است عبور از تو چگونه؟ که سرچشمه تمامی غمهایی سمیه فتاحی...
ادامه مطلب
روزهای کوتاه و سرد حاشیه خلوت کافه ها حرف های وارانه آدمها سلام های گره خورده در آستین نگاه های بی تفاوت و یخ از من می گذرند حوالی عصر های بیهوده تهران. دیوانگی خیال من پریشان خاطره ای است که رودخانه خشک شده این شهر را هر غروب به سمت گونه هایم سرازیر می کند. امشب من همه لحظه های خوشبخت را جایی میان لب پریدگی فنجان های قهوه جا گذاشته ام....
ادامه مطلب
دوباره می سرایمت در آستانه ی خیال نشسته بر کمال اوج و .......... ایستاده با وقار دوباره می نویسمت به دفتر ...........سپید صبح روان تر از صدای آب و ........... خوش تر از طلای ناب دوباره و دوباره ها تو را تراش میدهم برای این رکابِ دل نگین ، خراش می دهم به تار موی تار تو به زمزمه ، نوا کنم میان این ترانه ها به ساز تو صفا کنم به اشک دیده و دلم تو را جلاء می دهم برای بودن تو باز خدا خدا می کنم ..................:...
ادامه مطلب
چای تنهای ۳(وقتِ صبحانه ی احساسِ زمین) گل تنهایی من صبح بخیر یاس دلتنگی من صبح بخیر خبر تازه چه شد؟؟ از عددهای سرِ صفحه ی تقویم یکی باز گذشت پلکِ سنگین من اما؟! دلخوش از وعده ی دیرینه ی تو خواب نرفت.. خاطرم هست ولی؟؟ خاطرت هست اگر لحظه ی دیدار نخستین مرا؟ محضِ آرامشِ این دلهره در سینه ی ما تو به آوازِ شبِ چلچله های سرِ این باغ بگو در بهاری که از این بیشه گذشت در قراری که میانِ من و چشمانِ تو آرام نشست حرفی از رفتن و تنهایی این مرد نبود!! اهلِ آبادیِ آبادِ زمین می دانند.. لحظه آبستنِ فردای شبی شد...که به وصلش نرسید!! مثلِ آن سیب که در شاخه ی نا اهل نشست و .. وقتِ پاییز...به اهلش نرسید!!! یا همین لحظه ی دیدار!!!!!....که صد سال گذشت وووو.. لحظه و... ساعت و وقتش؟؟؟ نرسید....نرسید!!!!!!!!!!! آر...
ادامه مطلب
سنگینی پلک هایم... اما خیال نبودنت آرام م نمی گذارد درطلوع وغروب اتاقک ذهنم نشسته ام و منتظرآمدنت تجسم تو را می کنم که با گرمی لبخند و آرام خیره میشوی به غنچه ی کوچک که درآغوشت ارام خوفته چشم باز میکنم تا که من هم درآغوشت بکشم اما چیزی جز اتاق تاریک سهم من نمی شود قلبم می گیرد تمام نفس هایم پشت بغضم زندانی می شوند و حق بیرون آمدن را ندارند به حکم دوس داشتنت فقط میتوانم اسم ات را در درونم فریاد زنم با نصاراشک هایم ...
ادامه مطلب
از زمانی که من تو را دیدم فکرهاییست در سرم بد نیست من نکردم به این قفس عادت دو وجب گاه میپرم بد نیست کوری دشمنان بد خواهم حال من زار! دلبرم بد نیست من به امید صلح می آیم ایستادی برابرم ..........؟ از مقام بلند سلطانی گاه گاهی کمی کرم بد نیست با سوالی هنوز درگیرم اینکه من از تو بهترم بد نیست؟ لا اقل خاطرات خوبت را با خود از شهر میبرم بد نیست درد دوری اگر چه دشوار است نام او را که میبرم بد نیست سلام ببخشید چند وقت نبودم و افت کردم . پس نظراتتون را دریغ نکنید ....
ادامه مطلب
سیاهی آموختیم از «تاریخ»! بر شانه هایمان دستهایست آذین بسته نه به مهر که به دشنه! از ساقه های گندم مرثیه های گرسنگی می روید و بکارت خوشتراش جنگل را تبر حسرت نشانه رفته! بی کوچه و بازار شهری را آغاز کردیم که بر قامت پنجره هایش سجاده میاویختند تا پرده ی عفت! #مستانه دادگر #ماهور...
ادامه مطلب
[/size] آنگاه که با کمانچه ی چشمانت، قطعه ی عشق را نواختی... مرا بسان یک پرنده ی تنها، در اوج بی وزنی، در یک روز بهاری به آسمان سپردی.... آری..... آنچنان بی وزن اوج می گرفتم که لمس زمین، برایم فاجعه شده بود... حال، من مانده ام و کمانچه ای با نت های تو......
ادامه مطلب
آمده باز شبی ماه را می بینم گرچه دور از من و این خلوت خاموش دلم می درخشد هر شب گرچه دور است ولی می بینم ماه بر خلوت این خانه ی متروک تهی که در آن ناله ی درمانده و آه می کشد پنجه گریبانم را و نویسد دست شب بر پاره ای ابر سیاه راز پنهانم را می سراید غزلی خاطرم هست ، در آن دم که شدم هر نفس محو تماشای نگاهش گر چه گم گشت خیالم ز خیالش امّا چشم من در طلبش مانده به راهش من به بن بست رهی سو شده ام که به آن پویا هرگز نبدم گیرو دار ره تاریک چنان رازی ساخت که به آن گویا هرگز نشدم آن چنان گم شده ام در خلاء این شب تاریک و سیه که مرا پیدا نیست گوئیا جویا نیست رفتم از...
ادامه مطلب