انجمن شاعران ایران

متن مرتبط با «سنگینی پلک چشم» در سایت انجمن شاعران ایران نوشته شده است

چشم کهربا

  • نیلوبلاگ

    مثل همیشه ام اما تونیستی من عاشق توام اما تو نیستی مردم ولی ببین آسان شکسته ام از جنس شیشه ام اما تو نیستی دامن کشی زمن اما نمی روم گویی برو ولی بی تو کجا روم چون حکم کرده ای با جان و دل قبول اما بدان که من تنها نمی روم حال دل مرا از چشم تر ببین گفتم که عاشقم اما نیم گدا با چشم سر مرا کمتر نظاره کن با چشم جان مرا هم بیشتر ببین بت خانه منست آن چشم کهربا دنیا و دین من آن لعبت چو مه دل برده ای مرا دل داده ام به تو من با توام ولی تو نیستی چرا...

    ادامه مطلب
  • ... سنگینی پلک هایم ...

  • نیلوبلاگ

    سنگینی پلک هایم... اما خیال نبودنت آرام م نمی گذارد درطلوع وغروب اتاقک ذهنم نشسته ام و منتظرآمدنت تجسم تو را می کنم که با گرمی لبخند و آرام خیره میشوی به غنچه ی کوچک که درآغوشت ارام خوفته چشم باز میکنم تا که من هم درآغوشت بکشم اما چیزی جز اتاق تاریک سهم من نمی شود قلبم می گیرد تمام نفس هایم پشت بغضم زندانی می شوند و حق بیرون آمدن را ندارند به حکم دوس داشتنت فقط میتوانم اسم ات را در درونم فریاد زنم با نصاراشک هایم ...

    ادامه مطلب
  • ستاره چشمکش بی شیطنت نیست

  • نیلوبلاگ

    تو زیبایی و .. نه ، زیباترینی دلیل قلب جذاب زمینی لطیفی مثل قلب باغبانی که با نقش و شمیم گل عجینی خودم از پچ پچ گل ها شنیدم معطر مثل فردوس برینی ملائک لب به تحسینت گشودند چه بانویی چه یار مهجبینی ستاره چشمکش بی شیطنت نیست به سر دارد شبی او را بچینی مقید بودم عمری ، با تو اما چه تقلیدی چه مکروهی چه دینی چنان شیرینی ات بیچاره ام کرد که تاثیری ندارد انسولینی تو بیتی از غزل های خدایی چون از دل برمی آیی دلنشینی...

    ادامه مطلب
  • چشمهای بسته..

  • چشم به راه

  • نیلوبلاگ

    روزگاریست غریب دلم بی تاب است منتظر، چشم به راه چه کسی ست؟ نمی دانم کیست من فقط می دانم اهل این بازی نیست.......

    ادامه مطلب
  • آن دم که چشمانت مرا بد مست می کرد

  • نیلوبلاگ

    آن دم که چشمانت مرا بد مست می کرد شیطان مرا در جرم خود هم دست می کرد گیسوی زردت لرزش این قلب سستم را چون تیر زهرآگین رها از شست می کرد وقتی که خندیدی،لب سرخ تو را دیدم من ناخود آگه پشت هر لبخند خندیدم اسحاق اگر با سیب سرخی جاذبه فهمید من از لبان سرخ تو این راز فهمیدم یاران به شوق وصل تو هر روز هفته اند مرغان به شوق وصل تو تا قاف رفته اند با یک دل سبز و رخ برف و لبی سرخی سبز و سپید و سرخ را از تو گرفته اند قوس قزح یعنی کمان ابروانت هفت آسمان یعنی دو چشم مهربانت کعبه تویی جایی که خالق در تجلی ست حاجی،طواف کردگان و عاشقانت زیبا رخی ماهی،خدا احسنت بر تو حالا بفهمیدم چرا احسنت بر تو ای دل چه خوش یاری گزیدی مرحبا احسنت همواره می گویم،دلا احسنت بر تو ع.ح...

    ادامه مطلب
  • چه گوشه چشم لطیفی به دشمنم داری

  • نیلوبلاگ

    چه اشتیاق غریبی به کشتنم داری چرا گلایه کنم ، حق به گردنم داری ! هزار زخم ، نمکگیرِ دستهای تو اند هزار خنجر فرسوده در تنم داری پریِ خوش قد و بالا ، غرور تا حدی ! چرا تو این همه آخر ؛ منم منم داری ! امیرِ شیردلی در نبرد تن به تنم ... چه گوشه چشم لطیفی به دشمنم داری چنارِ رو به سقوطم ، تو گلّه داری که ؛ دعای خیر برایِ تبرزنم داری ! چه کافرانه به پایت به سجده افتادم شدی خدای من اما خودت « صنم » داری #مهدی_حسینی_مسافر ...

    ادامه مطلب
  • گفتم چشم

  • نیلوبلاگ

    گفته بودى که وفادار شوم, گفتم چشم از براى دل تو يار شوم, گفتم چشم روزها در دل من دغدغه ى روى تو بود روى خود را تو گرفتى ز من و گفتم چشم خانه اى ساخته بودم پر عشق و مستى سقف آن بر سر من ريختى و گفتم چشم دل من را بربودى و طلب کردى عقل عقل و دل بردى و من در غم آن گفتم چشم بى تو اى دوست گرفتار شدم در حسرت ز تو پيغام رسيد با دل و جان گفتم چشم اى عجين گشته به جان و همه ى هستى من شعر من از تو کم آورد و به دل گفتم چشم...

    ادامه مطلب
  • تقابل عقل و قلب و چشم

  • نیلوبلاگ

    سر به سوی کوه دل راهی ندید عاشقانه بایدش قلبی شدید آه و ناله گویدش اما چه باک عشق خواهم عشق دل بسیار پاک عشق شاید قول تو باشد به رو عشق باید دیده هایت زا بجو عشق اما دیده نی خواهد ولی دیده ی دل را جوید او همی عاشقان باید به سان مجنون در طلب باشند به لیلی ها برون تن به تن دنبال باید ٱرزو دین و دل درد تمامیت به سو این همه نقشی که دیده ها در آن جان بی جانش نخواهد او سران فعل بی جنبس بسازد راز کار زخم دل یابد به راه این دار . . . ناشناس...

    ادامه مطلب
  • خوب گفتند چرا قامت ابرو کج شد روی هر چشم فقط سایه شمشیر افتاد

  • نیلوبلاگ

    سلام باز هم زلف گره خورد و دلی گیر افتاد شادمان باش که دیوانه به زنجیر افتاد تا که دربانی این خانه نصیبم کردند دیدن روی تو در حلقه تقدیر افتاد گفتم اثبات کنم جاذبه حسنت را جای سیب از لب بالائیت انجیر افتاد خوب گفتند چرا قامت ابرو کج شد روی هر چشم فقط سایه شمشیر افتاد به نوازشگری ات شک نتوان کرد ولی همه دیدند که یک مرد سرش زیر افتاد همزمان لب به لب خاطره ات میمیرم مرگ , سنگی است که در ساغر هر پیر افتاد نامه وصل فرود آمد...اما نامم .... ! دیدم از گوشه تورات غلط گیر افتاد...

    ادامه مطلب
  • چشمان تو

  • نیلوبلاگ

    رفتی و بی تو مرا طاقت چندانی نیست قصه ای بدتراز این گریه ی پنهانی نیست مثل یک پنجره ی باز ترک خورده ی سرد دردلم چهره ی یک کوچه ی بارانی نیست کنج یک کافه خالی شب و روزم سر شد بعد تو, آنور میزم رد فنجانی نیست ناگزیر از سفرم بی سروسامان چون باد سرمن گرم تو و بی تو که سامانی نیست شعرهایی که برای تو سرودم مردند بعد من در دل تو مرد غزل خوانی نیست کاش میشد که به چشمان تو هرشب زل زد مثل چشمان تو هیچ آیه ی قرآنی نیست غزل شماره ی 1 ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    سنگینی پلک چشم | سنگینی پلک | سنگینی پلکها | چشمهای بسته | چشمهای بسته از خواب | چشمهای بسته مادر | چشمهای بسته مادر جواد مقدم | چشمهای کاملا بسته | فیلم چشمهای بسته | شعر چشمهای بسته