اشک این قطره فلسفه وار
بر سر بی کسی ام می بارد
ودر امتداد مژه چشمانم
بذری از خوشه الماس می کارد
بین هر فاصله ریزش ان
فصلی از قصه بیداد من است
فصلی از غصه سنگین دلم
غصه ام را می دانی
قصه ام را می خوانی
می دانم
می دانی
احتیاج دل مسکینم را
که به رخساره تو آمین گفته
می فروشی به منش؟
لعل زرین لبت را گویم
کز غرور به سکوت آویخته
تو اگر می دانی
ز چه روی این همه دل خسته ام
از زیر نقابت برون آی
که من بس بشکستم
سازم از شورش دنیا
دلم از سوزش غم ها
کارم از قصه گذر کرد
و به افسانه رسید
کارم از غصه گذر کرد
و به غمنامه رسید
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: جمعه
15 ارديبهشت
1396 ساعت: 14:37