سنگینی پلک هایم...
اما خیال نبودنت آرام م نمی گذارد
درطلوع وغروب اتاقک ذهنم نشسته ام
و منتظرآمدنت
تجسم تو را می کنم
که با گرمی لبخند و آرام
خیره میشوی به غنچه ی کوچک
که درآغوشت ارام خوفته
چشم باز میکنم
تا که من هم درآغوشت بکشم
اما چیزی جز اتاق تاریک
سهم من نمی شود
قلبم می گیرد
تمام نفس هایم پشت بغضم زندانی می شوند
و حق بیرون آمدن را ندارند
به حکم دوس داشتنت
فقط میتوانم اسم ات را در درونم فریاد زنم
با نصاراشک هایم
برچسب: سنگینی پلک چشم,سنگینی پلک,سنگینی پلکها,
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: چهارشنبه
26 آبان
1395 ساعت: 7:54