خرید بک لینک
درود برهمه ی دوستان عزیز
این چند بیت را بعد از خواندن چندباره ی شعر معروفی از حافظ فلبداهه با قافیه و ردیف آن نوشتم
هرچند که می دانم باید آنرا ویرایش و سپس ارسال می کردم ولیکن چون بسیار از نقد لذت می برم خواستم زحمت نقد را بر دوش شما بزرگواران بگذارم
و اما شعر:


منم درویشِ امروز و تو گو باشم که فردا را
که من اینجا و هرجایم، دهم سوی ثریا را

دراین سرمای زندانها، خودم را کودکانه جمع
کنم هر آنچه از هیمه، که سازم از تو گرما را

که من مال ونگینهایم،شرابِ ساقی رضوان
دهم تا که رسد روزی ، دو پایم عرشِ والا را

من از دار و درختانت، یکی راهم نمیخواهم
که صد مینو دهم شاید،بگیرم دستِ جانا را

که چشمانم هزاران روز،بخفته در پسِ نوری
که شاید مرغِ در بندش، ببیند صبحِ زیبا را

که خود صبح و صبحانی،که چشمانم به نذرِ توست
تو گیر چشمانِ این مرغت، نه این دل های مینا را

که هر مجنون و هر معشوق،به پای عشق زرینت
که تورِ یوسف اما کرد ، چو عارف صد زلیخا را

که تو دریای عشقی و پر از موج تلاطم ها
که من آن ماهی تنها، که صد جوید تو سقارا

که با سرسامِ این و آن، که من تنهای تنهایم
زِ روضه های پنهانی، که جویم شاهِ تنها را

که من هجوی به سر دارم،زِ تار و پودِ این دنیا
که هشیارانِ عالم هم، نسازند این معما را

که من پیوسته می پوشم،لباسِ آب و آتش را
که جانم سوزد اما باز ، تو آتش زن دلِ ما را

که توتیا نظر بندد، نه بر پوسیده تار و پود
که جان بگرفت و نگشاید،کلیدش گنجِ نیا را


((اولین نقد را هم خودم می گویم، حرف (که) دچار تکرار شده است))
سپاس از همه ی دوستان.

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 22:44

صفحه بندی