آمده باز شبی
ماه را می بینم
گرچه دور از من و این خلوت خاموش دلم
می درخشد هر شب
گرچه دور است ولی می بینم
ماه بر خلوت این خانه ی متروک تهی
که در آن ناله ی درمانده و آه
می کشد پنجه گریبانم را
و نویسد دست شب بر پاره ای ابر سیاه
راز پنهانم را
می سراید غزلی
خاطرم هست ، در آن دم که شدم
هر نفس محو تماشای نگاهش
گر چه گم گشت خیالم ز خیالش امّا
چشم من در طلبش مانده به راهش
من به بن بست رهی سو شده ام
که به آن پویا هرگز نبدم
گیرو دار ره تاریک چنان رازی ساخت
که به آن گویا هرگز نشدم
آن چنان گم شده ام در خلاء این شب تاریک و سیه
که مرا پیدا نیست
گوئیا جویا نیست
رفتم از خاطره ها
خسته ام از همه جا
می برد تا به جنونم
این همه چون و چرا
در سکوتی من و تنهایی و اندوه و سیاهی
می کشم از سر افسوس دل آهی
ظلمتی لایتناهی
بردم تا به تباهی
م.رها
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: پنجشنبه
15 مهر
1395 ساعت: 17:08