بازی سایه ها
-
تاریخ: 1395/3/24 ساعت: 4:38
این اولین دیدار او با کسی که دوستش داشت بود. و جودش را خلا بزرگی در بر گرفته بود و خورشید کم کم داشت غروب می کرد خود را بازیگری می دید که صورتکی از محبوب بر صورت داشت . یک لحظه جا خوردچهار سایه از او تشکیل شده بود. یکی به راست و یکی چپ , دیگری به بالا و پایین در حرکت بودند . درست مثل خطوط موازی او ر...
تسلیت درگذشت استاد حمید سبزواری
-
تاریخ: 1395/3/22 ساعت: 15:24
درگذشت استاد حمید سبزواری، پدر شعر انقلاب و سراینده آثار مشهور دفاع مقدس را به سرای اهل قلم تسلیت عرض می نماییم. شاخه خشکم ز پاییز و بهار من مپرس مرده ام، از صبح و شام روزگار من مپرس آفتابی بر لب بامم، در آفاقم مجوی جلوه ای از طالع بی اعتبار من مپرس سر خط مضمون افسوسم، بر این حیرت بیاض جز ندامت سطری...
هیجران غمی۲
-
تاریخ: 1395/3/22 ساعت: 9:55
اولدوز کیمی گؤزلردن آخار یاش گئجه یاری هیجران غمی وئرمیش منه بیر حال نزاری صبر ائیله دئدین ،منده ائدیب صبر دایاندیم بلکه اونودوبسان گؤزه لیم عهد وقراری؟ چوخ یالواریرام تانریما هرصوبح،هر آخشام قسمت ائله سین بیرده گؤرم سن کیمی یاری سندن منی نامرد فلک آیری سالیبدی سن بی وفادا یاد ائله میرسن من زاری چوخ...
گوهر شکن
-
تاریخ: 1395/3/22 ساعت: 9:55
زمانی که رفتی دلم را شکستی تو آیینه باورم را شکستی مگر عشق من راست آیین نبوده که سرمایه ساغرم را شکستی تو یاقوت من بودی و ای دریغا که این گوهر نادرم را شکستی فقط آرزویم وصال تو بود تو اندیشه در سرم را شکستی گلی من به زیبایی تو ندیدم تو گلبوته در برم را شکستی غرورم غرورت قرار دلت را تو عشق تر و نوبرم...
خدایی کن!
-
تاریخ: 1395/3/22 ساعت: 9:55
بیامرزم بخواهی تو بیامرزی اگر خواهی فقط دنیا بکارم نیست تو از درد دلان دانی. [بدون در نظر گرفتن غلط زبانی مربوط به جمع دل با ان عربی] من از درد خودم گویم که ناگه علتی شاید بباشد زخم نایین را بدانی تو دوایش را بدانی تو جوابش را جوابش نزد تو باشد خدای من ....خدایی کن! من از جور گناهم ، من خدایی تو بدا...
میشه عاشق شد
-
تاریخ: 1395/3/22 ساعت: 9:55
میشه عاشق شد میشه ساده دلبست میشه دیونگی کرد میشه به رویا پیوست میشه اروم شد میشه نفس کشید میشه عاشقی کرد نمیشه دل برید عاشق شدن عالیه وقتی بامن پابه پا شی وقتی مخاطبه این عشق توباشی
فرار از مرگ
-
تاریخ: 1395/3/22 ساعت: 9:55
جامانده است دلي در زير آوار هاي شهر خسته،بي رمق،بي جان و دست و پا ميزند كه نميرد به دست مرگ... شبنم ولیدی*رها*
رها
-
تاریخ: 1395/3/22 ساعت: 9:55
رها چيوني تو؟حالَه گَهت خاصَه؟ ديدَه اي دُنيا پِهر لَه نه سْناسَه؟ رها غَه م گين نُو تونيش خاصُو بيود لَه ژِهير بار خُه صَه تونيش راسُوْ بيود زانِه م بيزاري لَه ضُه لْم و لَه خوينْ آيِم هيل تيَه رِن وَ ناوْ دِهلِت خوين رها كارِ كَه،تَه كانِه بِيَه خَود لَه اي بََد بَه ختي رهاوْ بِه كَه خود بوخوران ج...
ققنوس و خاکستر
-
تاریخ: 1395/3/22 ساعت: 9:55
پروانه یک شبی ، آمد کنار شمع شاید شبی شود ، در درد یار شمع آنقدر کرم ریخت ، او گرد آتشش تا سوخت یکسره ، بی اختیار شمع از کرم --> پیله ها ، از پیله --> کرم ها پروانه زاده شد ، اندر جوار شمع ققنوس باز از خاکستر آمد و افسانه خلق کرد ، در روزگار شمع برگشت سوی اصل ، سرگرم شعله شد در چرخه سوختن ، تقدیر کا...
رد خون
-
تاریخ: 1395/3/22 ساعت: 9:55
وقتی پرت را در زمین جا می گذاری تنهاییت را با که تنها می گذاری از پشت هر آیینه می خواهی ببینند؟ وقتی تنت را به تماشا می گذاری حبسی میان خانه با در های بازش آزادی خود را به یغما می گذاری زخم زبان لبخند زخمت را گشوده آجر به آجر های حاشا می گذاری با گریه میشویی جای زخم ها را اری که رد خون تو بر جا می گ...
گفتم چشم
-
تاریخ: 1395/3/22 ساعت: 9:55
گفته بودى که وفادار شوم, گفتم چشم از براى دل تو يار شوم, گفتم چشم روزها در دل من دغدغه ى روى تو بود روى خود را تو گرفتى ز من و گفتم چشم خانه اى ساخته بودم پر عشق و مستى سقف آن بر سر من ريختى و گفتم چشم دل من را بربودى و طلب کردى عقل عقل و دل بردى و من در غم آن گفتم چشم بى تو اى دوست گرفتار شدم در حس...
بی همنفــــــــسی
-
تاریخ: 1395/3/22 ساعت: 9:55
«بی همنفسی» آهِ بی همنفــسی را دلِ دیوانه کشید هر چه دید این دلِ دیوانه به میخانه کشید شمع با این همه شهرت به وفاداری و مهر اتش افروخت و بر قامتِ پروانه کشید منم آن بلبلِ غم دیده که محزونیِ عشق از بهارم بِرَهانید و به ویرانه کشید بعدِ عاشق شدنم ساقیِ این شهرِ غریب روز و شب در وطنِ میکده پیمانه کشید ...
فریاد
-
تاریخ: 1395/3/22 ساعت: 9:55
درجهانی پرزاستبداد در زمان انجماد داد گربمیرم زود شاید دیر مرگ من خاموش لیکن میزنم فریاد و هی فریاد
نگاهی کوتاه به تاریخ ادبیات ترکی
-
تاریخ: 1395/3/22 ساعت: 9:55
تاريخ وادبيات هرملتي نشان دهنده گذشته هر ملت براساس يافته ها اموخته ها وفرهنگ وتمدن ان ملت ميباشد. تاريخ وبيشتر از ان ادبيات كه مورد بحث ماست با تاثير از طبيعت محيطي كه انسانها درانجا زندگي ميكنند ونيز تك تك افراد نوع بشر است كه هميشه ودر همه حا ل باهم در ارتباط بوده اند سير تكاملي خود راطي ميكند وب...
حکیم ابوالقاسم نباتی
-
تاریخ: 1395/3/22 ساعت: 9:55
حکيم ابوالقاسم نباتي حکيم سيد ابوالقاسم نباتي. يکي از بزرگترين سخنوران و عارف سرشناس تاريخ ادبيات آذربايجان است که تمامي خصوصيتهاي برجستهی شاعران نامدار آذربايجان از نظامي، عمادالدين نسيمي، مولانا فضولي و واقف را در خود جمع کرده و به عنوان شاعري پرآوازه در ميان مردم وجههاي بيبديل يافته است. او در دو...
او به من خندید و من به او خندیدم
-
تاریخ: 1395/3/22 ساعت: 9:55
از غم تنهایی روز و شب نالیدم چاره ی دردم را از تو چون پرسیدم طره ی زلفت را تا نشانم دادی بی خود از خود گشتم بی هوا رقصیدم بوسه بر لبهایت ، سیلی ات بر گوشم غنچه را خاری بود، لیکن آنرا چیدم روز ها رویایی، شب پر از زیبایی من ، تو و تنهایی ، بَه چه ها می دیدم دست بیرحمی بود دست تقدیر اما فتنه ها در سر د...
پادگان
-
تاریخ: 1395/3/22 ساعت: 9:55
پست ویژه برای خودم و اعزامی های 4/1 اشکی در صبح عبوری نمناک تا هق هقِ دردآورِ خداحافظ ... پادگانِ چشم های تو تبعیدگاهِ عشقِ من است حسرتِ بغض آلودِ نبودن هایت شب هایِ غریبِ مرا تر می کند ... بزرگتر می شوم ... آه! چه لذتی ست زیرِ رژه یِ سهمگینِ دل تنگی ها به پایِ عشقِ تو مرد شدن ...
کمتر از پیچکِ ایوان...
-
تاریخ: 1395/3/22 ساعت: 9:55
به نام بلند عشق... نفسی بود نگاهش که شبانگاه چنان شاپرکی از لبِ پنجره ی بسته ی افکار گریخت واژه با قیمتِ عشق فارق از مقیاسِ کاغذ با خیالی در خیالش پرِ پرواز کشید کسی از واژه نپرسید...هان؟؟!! فلانی به کجا؟؟ می روی از قلم و.. می رود از تنِ ما جان به خدا لحظه از عقربه ی عمر که افتاد زمین غنچه ی سرخِ گل...
سُرخبخت
-
تاریخ: 1395/3/22 ساعت: 9:55
هر دو بر یک شاخه بودیم و درخت آب وُ نور وُ خاکمان با هم یکی گشته همدل یکدگر را متکی من شدم سرسبز برگی تا تو باشی سُرخبخت همزبان میزد زمان بر طبل ما دزدانه سخت تا خزان آورد ما را چوبکی هر دو افتادیم پای آن درخت من به زردی میزدم خط ِ زوال سیب سرخ اما تو بودی در کمال ِ اعتدال سخت وُ بخت وُ رخت ، هر دم ...
تعبیر خواب
-
تاریخ: 1395/3/22 ساعت: 9:55
من عاشقانه هایم را سوزاندم مرگ تعبیر قشنگی از واژه هایم شد و گاه به گاهی جرأت خوب بودنهارا هم ندارم بودن هارا بغض میکنم و فریاد هارا خاموش غرور بیجای زمان مرا میسوزاند میدانم من همه چیز را از دست خواهم داد و او هیچ را با صداقت تمام پوچ میکند پوچ میکند و میرود_چه تقدیر محالی چه یادگار سختی از اون برا...