خرید بک لینک
از غم تنهایی روز و شب نالیدم
چاره ی دردم را از تو چون پرسیدم
طره ی زلفت را تا نشانم دادی
بی خود از خود گشتم بی هوا رقصیدم
بوسه بر لبهایت ، سیلی ات بر گوشم
غنچه را خاری بود، لیکن آنرا چیدم
روز ها رویایی، شب پر از زیبایی
من ، تو و تنهایی ، بَه چه ها می دیدم
دست بیرحمی بود دست تقدیر اما
فتنه ها در سر داشت من نمی فهمیدم
سوخت دنیایم در آتش فقدانت
شعله ها می غرید هرچه می باریدم
پر گرفتی رفتی چشم و لب بربسته
هستی اما در دل ، مونس جاویدم
شاید اما باشم توی دنیایی سبز
در کنارت ، این است همه ی امیدم
ناصحم دیشب گفت دل بکن بیچاره
او به من خندید و من به او خندیدم

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 22 خرداد 1395 ساعت: 9:55

صفحه بندی