این اولین دیدار او با کسی که دوستش داشت بود. و جودش را خلا بزرگی در بر گرفته بود و خورشید کم کم داشت غروب می کرد خود را بازیگری می دید که صورتکی از محبوب بر صورت داشت . یک لحظه جا خوردچهار سایه از او تشکیل شده بود. یکی به راست و یکی چپ , دیگری به بالا و پایین در حرکت بودند . درست مثل خطوط موازی او را فرا گرفته بودند. از مقابلش دخترکی گذشت . دختری با موها و چشمهای سیاه ....
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: دوشنبه
24 خرداد
1395 ساعت: 4:38