
شاید ندانی من با رها صدایت زده ام با بغض گفته ام "خداحافظ" من اولین سلامم را در جایی دنج پشت آیینه میان بقچه ای که آبی آسمان را از همان روزهای شاد زندگیمان برداشته ام پنهان کرده ام و امیدم را میان تسبیح جانماز مادرم که پر از آیه های نور بود در ساعتی که در ضربه های عقربه های خود انتظارمان را پنهان کرده بود سنجاق کرده ام و همه خوابهایم را در صدای پرنده ی سحر به دست باد سپرده ام و چون سایه ای نه خواب نه بیدار با تلاشی بی پایان برای به یاد آوردن تمام خاطره های رودخانه مان با ترسی غریزی از شوق گذشته برای فرار از آینده هر روز ساعتم را بیدار می کنم و گم می شوم در خاطره دورترین افق خورشید که صدای قدمهای تو را مژده می دهد. آیا هنوز دوستم داری؟ قسمتی از شعر بلند "آیا هنوز دوستم داری؟"...
ادامه مطلب
هنوزم عاشقت هستم هنوزم یادمه چشمات هنوز پای حرفامم همونم که تو رو می خواد هنوز دلواپست میشم تا اینکه می روم جایی هنوز تو خلوتم هستی تویی همدم توو تنهایی منم اونی که میخواستی چرا چی شد یهوو واست اونی که قیدشو زدی هنوزم میمیره واست هنوزم خواب چشماتو میبینم توی بیداری این حسی که بهم دادی جنونه یا که بیماری این مردی که تو رو میخواد اگه بری ، میمیره به جز تو همه فهمیدن لطفا برگرد ، دیگه دیره انگار سراومده عمرم دیگه دیره منم میرم اصلا هروقت برگشتی صدام کن جون میگیرم اسماعیل نان پزی...
ادامه مطلب
جیب پلک هایم از گریه پر بود وقتی باد اشکهایم را نشانه می گرفت. از بغض چمدانم جاده ترک برداشت و در حریق درد آلود نفس هایم زمان آه چه معصومانه می سوخت. در دامنم هزاران قاصدک می شکفت اگر لبانت هنوز زنده بود......
ادامه مطلب
دندان دیدنت را کشیده ام اما هنوز زیر پوستم زنی گیسوانش را به رویایی نخ نما گره می زند و یک بغض پا به ماه به بختِ برگشته ام لگد…...
ادامه مطلب