
دل به دل راه ندارد ! اتوبان دارد ... وقتی دلها به هم نزدیک باشند میتوان تمام مسیر را فرش طلا کرد با شانههای افتادهی خاکی علی اسماعیلی ۷ اردیبهشت۹۶...
ادامه مطلب
باید بدانی که این حس وصف ناپذیر تقریباً، نه اصلا تکرار نميشود تنها خواسته ات این است که دوباره برسد چه میگویم؟ منظور آن روزهاست کاش مثل این روزهایم که مدام تکراری اند آن روز ها ،تکرار می شدند حتی برای یک روز، تکرار می شدند آن روز های خوبه تکراری...
ادامه مطلب
رفتی وبه صد سوز جگر خون شده این دل در غصه فرو خفته ومحزون شده این دل هر دم به سراغ تو ز هر کوچه گذشتم در مجمع عشاق چو مجنون شده این دل در حسرت دیدار تو هر شام وسحر گاه بی تاب وپریشان وچه گلگون شده این دل دنیا تله ای تنگ تراز تنگ برایم در ساحل چشمان تو مدفون شده این دل جز نام تو نامی به لبم نیست ولیکن از حافظه ی تلخ تو بیرون شده این دل...
ادامه مطلب
لذت و دردِ عشق از آن روز به هم آمیخت که ما را صاعقه ای از هم جدا کرد... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ حیوانک بر زخم کاری گلوله لیسه می کشید...! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ برگ ها مُردند ...
ادامه مطلب
«جن های بی انجام» و من دیدم که تو آرام ... خندیدی چرا آن طور ناهنگام خندیدی؟ بگو آیا میان حلقه های دود به وهم واضح احکام خندیدی؟ و یا با رؤیت یک خمره روح سرد به حال شوش یا ایلام خندیدی؟ و یا به اتحاد برج های گیج... برای کشتن اهرام خندیدی؟ و یا روی تراس خانه ی یک شعر به طعم کار یک دینام خندیدی؟ و...
ادامه مطلب
در داردار هر گره همیشه طنابی هست که تمامی ات را به آن بیاویزی... sinaahmadvand (اندازه: 181 bytes / تعداد دفعات دریافت: 2) ...
ادامه مطلب
درود برهمه ی دوستان عزیز این چند بیت را بعد از خواندن چندباره ی شعر معروفی از حافظ فلبداهه با قافیه و ردیف آن نوشتم هرچند که می دانم باید آنرا ویرایش و سپس ارسال می کردم ولیکن چون بسیار از نقد لذت می برم خواستم زحمت نقد را بر دوش شما بزرگواران بگذارم و اما شعر: منم درویشِ امروز و تو گو باشم که فر...
ادامه مطلب
فراموشت شدم خط به خط چو شعرهایی که هیچگاه خوانده نشد و محو شدم از یاد تو چو خواب هایی که هیچگاه تعبیر نشد من رفتم با قدم هایی که هرگز شنیده و چشمان منتظر که دیده نشد عطر یاسی که به مشام نرسید و لباس زیبایی که هرگز پوشیده نشد من فراموشت شدم همان سالها اما باورم نشد آری ، فراموش شدم و از من هیچ نماند جز عشقی که هرگز بیان نشد......
ادامه مطلب
روزهای کوتاه و سرد حاشیه خلوت کافه ها حرف های وارانه آدمها سلام های گره خورده در آستین نگاه های بی تفاوت و یخ از من می گذرند حوالی عصر های بیهوده تهران. دیوانگی خیال من پریشان خاطره ای است که رودخانه خشک شده این شهر را هر غروب به سمت گونه هایم سرازیر می کند. امشب من همه لحظه های خوشبخت را جایی میان لب پریدگی فنجان های قهوه جا گذاشته ام....
ادامه مطلب
چای تنهای ۳(وقتِ صبحانه ی احساسِ زمین) گل تنهایی من صبح بخیر یاس دلتنگی من صبح بخیر خبر تازه چه شد؟؟ از عددهای سرِ صفحه ی تقویم یکی باز گذشت پلکِ سنگین من اما؟! دلخوش از وعده ی دیرینه ی تو خواب نرفت.. خاطرم هست ولی؟؟ خاطرت هست اگر لحظه ی دیدار نخستین مرا؟ محضِ آرامشِ این دلهره در سینه ی ما تو به آوازِ شبِ چلچله های سرِ این باغ بگو در بهاری که از این بیشه گذشت در قراری که میانِ من و چشمانِ تو آرام نشست حرفی از رفتن و تنهایی این مرد نبود!! اهلِ آبادیِ آبادِ زمین می دانند.. لحظه آبستنِ فردای شبی شد...که به وصلش نرسید!! مثلِ آن سیب که در شاخه ی نا اهل نشست و .. وقتِ پاییز...به اهلش نرسید!!! یا همین لحظه ی دیدار!!!!!....که صد سال گذشت وووو.. لحظه و... ساعت و وقتش؟؟؟ نرسید....نرسید!!!!!!!!!!! آر...
ادامه مطلب
همیشه هر چه افق را عمود می بینم که موش له شده ای زیر چرخ ماشینم همیشه هر چه افق را عمود...در من رفت و خاطرات کسی که نبود در من رفــــت همیشه هر چه افق را عمود...در من رفت چگونه با که بگویم چه ها که بر من رفت ؟! چگونه با که بگویم کجای تاریخم ؟! کجاست چکش و تابوت و آخرین میخم؟! کجاست دشنه ی تیزی که رگ به رگ بدَرد و موش له شده ای را به خواب خوش ببرد [ من از تصور خود روی دار می ترسم ! به طرز مبهمی از انتحار می ترسم ! ] *** همین که آخرِ دردم , همین که آخرِ زجر همین که له شده ام از همان نخستین سطر همین که سطر به سطر از خودم گریزانم همین که از خودِ مغلوبِ خود پشیمانم همین که پرت شدم از بلندِ باورهام و آش و لاش و رها گوشه ی خیابانم که ذره ذره ی خود را جویده ام با حرص و طعمِ تلخ خودم مانده زی...
ادامه مطلب
سنگینی پلک هایم... اما خیال نبودنت آرام م نمی گذارد درطلوع وغروب اتاقک ذهنم نشسته ام و منتظرآمدنت تجسم تو را می کنم که با گرمی لبخند و آرام خیره میشوی به غنچه ی کوچک که درآغوشت ارام خوفته چشم باز میکنم تا که من هم درآغوشت بکشم اما چیزی جز اتاق تاریک سهم من نمی شود قلبم می گیرد تمام نفس هایم پشت بغضم زندانی می شوند و حق بیرون آمدن را ندارند به حکم دوس داشتنت فقط میتوانم اسم ات را در درونم فریاد زنم با نصاراشک هایم ...
ادامه مطلب
از زمانی که من تو را دیدم فکرهاییست در سرم بد نیست من نکردم به این قفس عادت دو وجب گاه میپرم بد نیست کوری دشمنان بد خواهم حال من زار! دلبرم بد نیست من به امید صلح می آیم ایستادی برابرم ..........؟ از مقام بلند سلطانی گاه گاهی کمی کرم بد نیست با سوالی هنوز درگیرم اینکه من از تو بهترم بد نیست؟ لا اقل خاطرات خوبت را با خود از شهر میبرم بد نیست درد دوری اگر چه دشوار است نام او را که میبرم بد نیست سلام ببخشید چند وقت نبودم و افت کردم . پس نظراتتون را دریغ نکنید ....
ادامه مطلب
سیاهی آموختیم از «تاریخ»! بر شانه هایمان دستهایست آذین بسته نه به مهر که به دشنه! از ساقه های گندم مرثیه های گرسنگی می روید و بکارت خوشتراش جنگل را تبر حسرت نشانه رفته! بی کوچه و بازار شهری را آغاز کردیم که بر قامت پنجره هایش سجاده میاویختند تا پرده ی عفت! #مستانه دادگر #ماهور...
ادامه مطلب
[/size] آنگاه که با کمانچه ی چشمانت، قطعه ی عشق را نواختی... مرا بسان یک پرنده ی تنها، در اوج بی وزنی، در یک روز بهاری به آسمان سپردی.... آری..... آنچنان بی وزن اوج می گرفتم که لمس زمین، برایم فاجعه شده بود... حال، من مانده ام و کمانچه ای با نت های تو......
ادامه مطلب
آمده باز شبی ماه را می بینم گرچه دور از من و این خلوت خاموش دلم می درخشد هر شب گرچه دور است ولی می بینم ماه بر خلوت این خانه ی متروک تهی که در آن ناله ی درمانده و آه می کشد پنجه گریبانم را و نویسد دست شب بر پاره ای ابر سیاه راز پنهانم را می سراید غزلی خاطرم هست ، در آن دم که شدم هر نفس محو تماشای نگاهش گر چه گم گشت خیالم ز خیالش امّا چشم من در طلبش مانده به راهش من به بن بست رهی سو شده ام که به آن پویا هرگز نبدم گیرو دار ره تاریک چنان رازی ساخت که به آن گویا هرگز نشدم آن چنان گم شده ام در خلاء این شب تاریک و سیه که مرا پیدا نیست گوئیا جویا نیست رفتم از...
ادامه مطلب
«شمع شب تنهایی» شمعِ شبِ تنهاییم بی منتِ پروانه ها روشن شود از آتشم سر تا سرِ میخانه ها هر قطره آب می شوم، سوزم همی در یادِ تو من می چکم هر دم زغم از حرمتِ پیمانه ها مستم که دستم بسته اند آری ز دستم خسته اند جامم چرا بشکسته اند، در نعره ی مستانه ها؟ میخانه آید هر کسی دیوانه باشد وصفِ او عاقل ولی دیوانه ام در جمعِ این دیوانه ها سوزد ز مستی سینه ام آتش گرفت آیینه ام من عاشقی دیرینه ام، عاشق تر از بی دانه ها منعِ منِ یاقی مکن پُر کن غمِ باقی مکن جانِ من ای ساقی مکن پیمانه در پیمانه ها جانا خماری مشکل است سرخوش کسی که خوشدل است یارِ هویدا خوشگل است، خوشگل تر از...
ادامه مطلب
به روی دوش تو میرقصند ؛ الهه های خدانشناس پناه میبرماز سِحرت ، به " قل أعوذو به ربالناس" عجیب شیفته ام کردی ، به قدر معجزه زیبایی لبت ترانهتر از غنچهست، تنت لطیفتر از احساس که پرورانده تو را اینقدر ؛ هنرورانه و با دقت ؟! لعابدیدهتر از ماهی ، تراشدیدهتر از الماس دلم به عشق تو زانو زد ، اسیر کردیاش آخرسر دراختیار توام دیگر ! مرا بکاو ، مرا بشناس ! بنازمت که وجودم را ، تمام مال خودت کردی ! به من قدم بگُذار امشب ؛ بیا به کوچه ی عطرِ یاس... #مهدی_حسینی از مجموعه دومم ......
ادامه مطلب
زنده باد پول بالای پارو زنده باد مرگ خاموش پائیز وقتی انارها را دستی غیر از دستهای عاشقانه میچیند....
ادامه مطلب
تا شب می شود نور می خوابد ماه خیره می شود بر تاریک زمین نبض های در تاریک آهسته می زنند گویی دور می شوند جغدی وکیل شیشه پنجره ی سرد من است نشسته بر روی دیوار حیاط دعوتم می کند برای دیدار با موکل بغض کرده اش هر شب در ساعتی دور از صدا قرار من با شیشه هاست شکسته شیشه ها دفتر خاطره ی پاره من است انگشتم مداد جای پای انگشتم، نوشته های من از خاطره ها بخار سماور کنار پنجره مادر بزرگ رنگ مرکب انگشتم را پر رنگتر میکند نمیدانم چرا، امشب دل پنجره ها غمگین تر است یا عاشقند یا آئینه چهره ام با اشکها بر روی کاغذ شیشه ای می ریزد ای کسی که دوستش دارم نامه ای برایت نوشته ام ...
ادامه مطلب