
"روز جهانی کارگر بر تمامی کارگران مبارک باد" منتشر شده در شماره ی چهل و سوم نشریه ی الکترونیکی عقربه "هیروشیما"ی خسته ام خونی ست زخمی از ابتذالِ باورتان روزهای سپیدمان تار است زیر یوغِ سیاه لشگرتان تاجران کثیف خونابه ! بو گرفته ست زخمِ بسترتان سبز ...
ادامه مطلب
دلهای تُرد و نازکمان در خطر نبود در شهراگر که این همه نازککمر نبود چشمم تو را گرفته ، دلم دوستدار توست کاشاین جناب در نظرت " دردِ سر " نبود گفتی بگرد مثل تو خیلیست در جهان گشتم ولی به موت قسم یک نفر نبود میخواهمت ، بیآن که بدانم برای چه! در این مقوله ناز شما بی اثر نبود در چشمهات بندِ دلم پاره شد ، دریغ ؛ می بستمت به بوسه حیایت اگر نبود #مهدی_حسینی #نشسته_در_ته_فنجان #انتشارات_فصل_پنجم...
ادامه مطلب
عاشق روی تو بودم، ز چه باور نکنی؟ با تو در حال صعودم، ز چه باور نکنی؟ نور مهتاب فتاده ست به رویت برخیز گفته بودم که حسودم، ز چه باور نکنی؟ سهم من از تو وعشق تو فقط خون دل است هدیه ات کرده کبودم، ز چه باور نکنی؟ به مناجات شبم، عشق! تو را می خوانم شده این ذکر سجودم، ز چه باور نکنی؟ "در نمازم ...
ادامه مطلب
زیر سوراخ سوزن پرگارم و از سینه تو بر شعاع نور بر دایره هستی متولد گشته ام _ بی فروغ. من... در دشتِ گندم بریان به دنبال جرعه ای از خویش تو... در خُنکای مینو با گیسوانی تابیده وشعشعه هفت خورشید در قوس گنبد هستی خوابیده ای! من... در فردایی که گذشته کرده ام _ غرق شده ام تو... هنوز ژرف در همان خواب عمیقی میدانم که در خواب رویای ساحلی دیدی که همه از خوشی لبریز اند ولی اینگونه نیست... ولی اینگونه نیست... ولی اینگونه نیست... (سینا احمدوند) زمستان 95...
ادامه مطلب
گفتی که می جویی دلی ؛ گفتم که من یارت شوم گفتی که حاشا می کنی ؛ گفتم که غمخوارت شوم گفتی اگر از بخت من ؛ نایی بر اری بر دلت گفتم نبین از چشم من ؛ با دل گرفتارت شوم گفتی دلت بر من گواه ؛ روزی ز یادت می روم گفتم چرا دل خون کنی ؛ تا من سپهدارت شوم گفتی اگر عاشق شوی ؛ کردی خفا جانم جفا گف...
ادامه مطلب
شعرم شده زهر خند از فراغ تو کی می توان رسید آخر به باغ تو از بس که خوب هستی و ماهی و نازنین طغیان نمود چشمم و بر خاست از زمین ای ماه من چه شده ؟غصه تا به کی؟ بیرون بیا ز ابر ، این پرده تا به کی؟ مردم به عید به دیدار هم روند لبخند زنند به هم هدیه می دهند شد تحفه بهاری تو هجر و درد و غم لطفی ...
ادامه مطلب
در دولت تو برای غم جایی نیست چون وصل تو مختوم به تنهایی نیست قربانی کبر نیز با زاری گفت الحق که جهان بی تو تماشایی نیست اسد زارعی...
ادامه مطلب
خوش آن چوگان که یک هیچش ببازیم اگر بر روی ماهش دست یازیم دو صد اسب و سوار و گوی چشمش دمی این سوی و گاه آن گوشه تازیم رقیبان جمله در کارش بماندند ندانستم که چونش رام سازیم دمی یک تن به غمزه می نوازد و باقی از نگاهش می گدازیم دم دیگر فریبد جملگی را فرو افتاده گویا در فرازیم ولی چون بازی چوب است و چوگان وُ را آخر به ضربی می نوازیم...
ادامه مطلب
مثل همیشه ام اما تونیستی من عاشق توام اما تو نیستی مردم ولی ببین آسان شکسته ام از جنس شیشه ام اما تو نیستی دامن کشی زمن اما نمی روم گویی برو ولی بی تو کجا روم چون حکم کرده ای با جان و دل قبول اما بدان که من تنها نمی روم حال دل مرا از چشم تر ببین گفتم که عاشقم اما نیم گدا با چشم سر مرا کمتر نظاره کن با چشم جان مرا هم بیشتر ببین بت خانه منست آن چشم کهربا دنیا و دین من آن لعبت چو مه دل برده ای مرا دل داده ام به تو من با توام ولی تو نیستی چرا...
ادامه مطلب
ای اره ! بیا درختکاری بکنیم تا زرد نمرده ایم ، کاری بکنیم بارانی و بی تاب و دل انگیز شویم وین بوم برهنه را بهاری بکنیم احساس بکاریم ، و این باور را در جان تبر به دست جاری بکنیم بنگر به تن بی رمق و زخمی عشق ! حق است تمام تمام عمر زاری بکنیم یک عمر بریدیم و پریشان کردیم وقتش نرسیده بی قراری بکنیم ؟ ای کاش ! به اندازه ی زخمی که زدیم مرهم بنهیم و غم گساری بکنیم اسد زارعی...
ادامه مطلب
انجمن شاعران جوان از فرودین سال 1387 شروع به فعالیت کرده و امروز با گذشت تقریبا 8 سال بیش از 8000 کاربر را در خود جای داده است. اینجا خانه ای برای تمامی دوستان و عزیزانی است که مستقیم یا غیر مستقیم با شر و ادبیات در ارتباطند. تا کنون مدیران موفق و ارزنده ای در سطوح مختلف در انجمن به فعالیت پرداخته اند که هر چند در این مقال، مجالی برای ذکر نام این عزیزان نیست. ولی از ایشان خالصانه و خاشعانه تشکر و قدردانی می گردد. امروز این انجمن به تغییرات جدید در بخش مدیریت نیاز دارد. فعالیت اعضا و مدیران روز به روز کمرنگ تر می گردد و این روند آینده ای نامطلوب را برای این خانه رقم خواهد زد. از این رو از تمامی علاقه مندان و دلسوزان انجمن درخواست می گردد. تا طرح های پیشهادی خود را تا پایان هفته جاری جهت ای...
ادامه مطلب
یادش بخیر زنگ حسابی که داشتیم املا هنر و شعرو کتابی که داشتیم رفتن به پای تخته سیاه و گچ سفید ناگه صدای نام و جوابی که داشتیم یادش بخیر سوال معلم و زنگ بعد تفریح بود و ما چه شتابی که داشتیم کبری وکوکب و حسنی،درس ریزعلی یادش بخیر غاز و کبابی که داشتیم صف هاوبوفه هم چه همیشه شلوغ بود قبل از کلاس چه التهابی که داشتیم دکتر،مهندس و نقاش و مخترع حتی برای دوست چه خوابی که داشتیم حالا گذشت دوره و ماندست خاطره یادش بخیر زنگ حسابی که داشتیم #زینب_خدایی 31/6/95...
ادامه مطلب
پژمرده ی شادابیِ دنیات شدم،.. کاری کن غارت زده ی قومِ تماشات شدم،.. کاری کن من ریشه کن از ریشه دوانیدنِ تنهایی هام محتاجِ نفسهایِ مسیحات شدم،.. کاری کن اسبابِ زمین گیری من سیب نبوده ست ببین من وسوسه ی میوه ی طوبات شدم،.. کاری کن وقتی که زمین در قفس تنگِ هوس می گندید دلباخته ی بینشِ بودات شدم،.. کاری کن هر یاخته ام می طلبد یوسفِ زندانت را سلول به سلول زلیخات شدم،.. کاری کن افتاد فروغ دل بی طاقتم از تابیدن تا منزویِ کنجِ زوایات شدم،.. کاری کن از چشمه ی چشمان تو پرهیز و ادب می جوشد مجذوب سمرقند و بخارات شدم،.. کاری کن آرام ترین! این همه دریاچه بقایایِ تواَند...
ادامه مطلب
بود آنکه مرا تاب و توان رفت که رفت بر جسم وتنم بود روان رفت که رفت چشمم نگران در پی او ماند که ماند می کرد تمنّا که بمان،رفت که رفت از داغ جدایی جگرم سوخت که سوخت انداخت مرا شعله به جان رفت که رفت خود دانه ی عشقش به دلم کاشت که کاشت می خواست شود سبز و عیان،رفت که رفت در باغ دلم مثل گلی بود که بود نورُسته،که با باد خزان رفت که رفت رفت و همه ی هستی من برد که برد از هستی من نام ونشان رفت که رفت امّید به برگشتن او نیست که نیست چون تیر که انداخت کمان رفت که رفت با دوست چه اندازه زمان زود گذشت بی دوست ولی تلخ و گران رفت که رقت...
ادامه مطلب
حاضرم حتی نباشم کار آسانی که نیست پر کشیدن دور از رویای زندانی که نیست خواب دیدم مهربانی را به کامم ریختی قهوه ام را سر کشیدم توی فنجانی که نیست حال من را خوب کن با آینه قسمت کنم دوستت دارم که دیگر کار پنهانی که نیست خواب دیدم آمدی مهمان قلب من شدی ای دریغا فکر من ! رویای مهمانی که نیست از گلستان دلم گلهای رز برداشتم عطر گل میپیچد از قلبم به ایوانی که نیست دسته گل های دلم را آب دارد می برد ساقه ی بی مهریت را شوق گلدانی که نیست گرمی احساس جان افزای پیمان داشتم دستهایم را رساندم سوی دستانی که نیست ...
ادامه مطلب
آهنگي که شگون نداشت ............................... خش خش برگهاي پاييزي و صداي شکستن صدفهاي ساحل آخرين آهنگ قدمهاي عاشقانه ي من وتو را نواختند موج دريا شکستن دل صدفها را گريه کرد و شيون کردند کلاغها له شدن احساس برگهاي طلايي پاييز را می دانم که ناگزیر رفته اي و من عريان ترين آرزويم تن به افسردگي داده است تنها اميد وصال تو توان پلک بيدار چشم من و بوي پيراهنت همانند عطر گلهاي بارون زده ي کوهستان روح بخش خاطره هايم مي شوند به قنوت دل خواهم ايستاد... که بر گردي!!! مرداد 95 حجت موسوي...
ادامه مطلب
میشه که جو بکاری گندم بشه یا مرکز اسپانیا رُم بشه اصلا میشه لس آنجلس قم بشه ولی نمیشه که دکل گم بشه حقوق صد ملیونی خب قبوله ورزشکار قلیونی خب قبوله اسم غضنفرم تبسم بشه بازم محاله که دکل گم بشه خاتمی رو راه بدن توو پاستور مسی بشه مربی تراختور با اسراییل حتی تفاهم بشه را نداره که یه دکل گم بشه نفت بشه بشکه ای هشتصد دلار نیمرو درست کنی بشه خاویار مدرک دکترا،دیپلم بشه بازم نمیشه که دکل گم بشه پراید و صادر بکنن اروپا کفاشیان بشه رییس یوفا طرف طلا بگیره،هشتم بشه محال ممکنه دکل گم بشه سلندیون کنسرت بده توو تهران اون کچله!پاشه بیاد توو ایران یعنی تا این حدم تهاجم بشه بازم نمیشه که دکل گم بشه بابک همه پولا رو برگردونه شب بخوابی،صب بشی صابخونه شهرداری ول کن تراکم بشه دکل نمی تونه بره گم بشه حج...
ادامه مطلب
از همان ابتدای کودکی زن های زندگی ام هر پنج سال یکدفعه هم برایم تولد نمی گرفتند و من برای زن های ایستاده در آستانه زبانم هر سال پنج بار تولد می گرفتم زن های زندگی ام مرا چون سیگاری می دیدند و مدام در حال ترکم بودند و خاکستر و بلوک های سیمانی بر سر راهم می ریختند و می انداختند و من چون سیگار و سیگاری نبودم و نفس چاقی هم داشتم از روی موانع می پریدم تا اینکه روزی ضمایر جمع و من دیگر نبود زن هایم شدند زن و آن روز زن ایستاده در آستانه زبان زبان باز کرد و جیغ زیر خورشید تابستان می کشید و در سر بود دردی ز تیر دست، تیغ برده در تیر فرورونده بر درد تن را به تیر درد شسته است زنِ در آستانه ایستاده بر زبان ز تیر شکوفه ستاره داده است درخت و آسمان...
ادامه مطلب
درون شهر افـــکارت دلم را جستوجو کردم دلم گم شد ولی با تو نشستم گفتوگو کردم سفر کردم به رویـــــاهــــا تویی آمـد دلــــم را زد در آن دیوانـــــــــگی تنهــــــــا دلـــــــم را آرزو کردم خودمازخودکـ بیخودشدتورادیدمبـ چشمانـم تو را با قطرههای اشک عاشــــــق روبـرو کردم دلـــــم آرام بود و من چه نـــــا آرام می گـــــفتم! چـ گفتم من؟چرا خود را چنین بیآبرو کردم برایـــت غصّه می گفتم ، تو هم آرام رنجیدی تمــــــام قصّه هـــــایم را بـرایــــت بازگـــــــو کردم دل بی آبــــرویم را به من بخشــــید دستـــــانت منآن دلرا نمیخواهم خودمرا زیروروکردم تویی آمد،دلــم را بــرد و من دیگـــــــر نرنجیدم درون شهر آرامتــــ خودم را جستوجو کردم...
ادامه مطلب
آن دم که چشمانت مرا بد مست می کرد شیطان مرا در جرم خود هم دست می کرد گیسوی زردت لرزش این قلب سستم را چون تیر زهرآگین رها از شست می کرد وقتی که خندیدی،لب سرخ تو را دیدم من ناخود آگه پشت هر لبخند خندیدم اسحاق اگر با سیب سرخی جاذبه فهمید من از لبان سرخ تو این راز فهمیدم یاران به شوق وصل تو هر روز هفته اند مرغان به شوق وصل تو تا قاف رفته اند با یک دل سبز و رخ برف و لبی سرخی سبز و سپید و سرخ را از تو گرفته اند قوس قزح یعنی کمان ابروانت هفت آسمان یعنی دو چشم مهربانت کعبه تویی جایی که خالق در تجلی ست حاجی،طواف کردگان و عاشقانت زیبا رخی ماهی،خدا احسنت بر تو حالا بفهمیدم چرا احسنت بر تو ای دل چه خوش یاری گزیدی مرحبا احسنت همواره می گویم،دلا احسنت بر تو ع.ح...
ادامه مطلب