گفتی که می جویی دلی ؛ گفتم که من یارت شوم
گفتی که حاشا می کنی ؛ گفتم که غمخوارت شوم
گفتی اگر از بخت من ؛ نایی بر اری بر دلت
گفتم نبین از چشم من ؛ با دل گرفتارت شوم
گفتی دلت بر من گواه ؛ روزی ز یادت می روم
گفتم چرا دل خون کنی ؛ تا من سپهدارت شوم
گفتی اگر عاشق شوی ؛ کردی خفا جانم جفا
گفتم اگر چون این کنم ؛ دردا خطاکارت شوم
گفتی ره من تا کجا؟ عشقم به سامان تا کجا؟
گفتم که تا آخر منم ؛ باید به دیدارت شوم.
گفتی تو بر من عاشقی ؛ لازم به جانم هر گهی
گفتم که من دیوانه ام ؛ در دل نگه دارت شوم
گفتی اگر خود را رها از دست جانانت کنم
گفتم دگر این جان نکن چون عاشق زارت شوم
+++
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: يکشنبه
20 فروردين
1396 ساعت: 17:43