
دل به دل راه ندارد ! اتوبان دارد ... وقتی دلها به هم نزدیک باشند میتوان تمام مسیر را فرش طلا کرد با شانههای افتادهی خاکی علی اسماعیلی ۷ اردیبهشت۹۶...
ادامه مطلب
باید بدانی که این حس وصف ناپذیر تقریباً، نه اصلا تکرار نميشود تنها خواسته ات این است که دوباره برسد چه میگویم؟ منظور آن روزهاست کاش مثل این روزهایم که مدام تکراری اند آن روز ها ،تکرار می شدند حتی برای یک روز، تکرار می شدند آن روز های خوبه تکراری...
ادامه مطلب
چقدر با غم چشمت مطابقت دارم منی که با شب غربت معاشرت دارم برایت ای گل تنها درین زمین سیاه ازآسمان طلبِ خیر و عافیت دارم من از یکایک این سایه ها هراسانم فقط کنار تو احساس امنیت دارم مزاحمت شده ام یا نه صادقانه بگو اگر چه تلخ ، غمی نیست ظرفیت دارم ! نگاه ناز تو دارد صریح میگوید که من برای تو خیلی اهمیت دارم ! میان این همه تنها ، تو را فقط دارم غریبه جان ! خودمانیم ؛ دوستت دارم ! #مهدی_حسینی ...
ادامه مطلب
لذت و دردِ عشق از آن روز به هم آمیخت که ما را صاعقه ای از هم جدا کرد... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ حیوانک بر زخم کاری گلوله لیسه می کشید...! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ برگ ها مُردند ...
ادامه مطلب
«جن های بی انجام» و من دیدم که تو آرام ... خندیدی چرا آن طور ناهنگام خندیدی؟ بگو آیا میان حلقه های دود به وهم واضح احکام خندیدی؟ و یا با رؤیت یک خمره روح سرد به حال شوش یا ایلام خندیدی؟ و یا به اتحاد برج های گیج... برای کشتن اهرام خندیدی؟ و یا روی تراس خانه ی یک شعر به طعم کار یک دینام خندیدی؟ و...
ادامه مطلب
بی دل و دلدارم ؛ خود به که بسپارم تا که شود هر دم ؛ همنفس و یارم شوق تو رادر سر ؛ مهر تو برگرفته تا که رود در دل ؛ خواهش ایمانم دل به کسی دادم ؛ تا شود آن یارم خود به رهش رفتم ؛ تا کند آزادم یاد تو من دارم ؛ چون کنی فریادم تا که روی دردل مونس وغمخوارم......
ادامه مطلب
مرا تازه نگه دار در پستوی این روزها و سالها خبری از بهار نیست مگذار مهر حراج پائیزی بر پیشانی ام بوسه زند! مرا تازه نگه دار پیش از آنکه قلبم به ذرات خاک خوشآمد گوید! مرا تازه نکه دار تا این اسب وحشی نو زین با سرانگشت اتهام حاکمان درسیاه و سپید خانه های جبر شطرنج اسیر نشود! مرا تازه نگه دار! #مستانه دادگر(ماهور)...
ادامه مطلب
در داردار هر گره همیشه طنابی هست که تمامی ات را به آن بیاویزی... sinaahmadvand (اندازه: 181 bytes / تعداد دفعات دریافت: 2) ...
ادامه مطلب
درود برهمه ی دوستان عزیز این چند بیت را بعد از خواندن چندباره ی شعر معروفی از حافظ فلبداهه با قافیه و ردیف آن نوشتم هرچند که می دانم باید آنرا ویرایش و سپس ارسال می کردم ولیکن چون بسیار از نقد لذت می برم خواستم زحمت نقد را بر دوش شما بزرگواران بگذارم و اما شعر: منم درویشِ امروز و تو گو باشم که فر...
ادامه مطلب
روزهای کوتاه و سرد حاشیه خلوت کافه ها حرف های وارانه آدمها سلام های گره خورده در آستین نگاه های بی تفاوت و یخ از من می گذرند حوالی عصر های بیهوده تهران. دیوانگی خیال من پریشان خاطره ای است که رودخانه خشک شده این شهر را هر غروب به سمت گونه هایم سرازیر می کند. امشب من همه لحظه های خوشبخت را جایی میان لب پریدگی فنجان های قهوه جا گذاشته ام....
ادامه مطلب
چای تنهای ۳(وقتِ صبحانه ی احساسِ زمین) گل تنهایی من صبح بخیر یاس دلتنگی من صبح بخیر خبر تازه چه شد؟؟ از عددهای سرِ صفحه ی تقویم یکی باز گذشت پلکِ سنگین من اما؟! دلخوش از وعده ی دیرینه ی تو خواب نرفت.. خاطرم هست ولی؟؟ خاطرت هست اگر لحظه ی دیدار نخستین مرا؟ محضِ آرامشِ این دلهره در سینه ی ما تو به آوازِ شبِ چلچله های سرِ این باغ بگو در بهاری که از این بیشه گذشت در قراری که میانِ من و چشمانِ تو آرام نشست حرفی از رفتن و تنهایی این مرد نبود!! اهلِ آبادیِ آبادِ زمین می دانند.. لحظه آبستنِ فردای شبی شد...که به وصلش نرسید!! مثلِ آن سیب که در شاخه ی نا اهل نشست و .. وقتِ پاییز...به اهلش نرسید!!! یا همین لحظه ی دیدار!!!!!....که صد سال گذشت وووو.. لحظه و... ساعت و وقتش؟؟؟ نرسید....نرسید!!!!!!!!!!! آر...
ادامه مطلب
شاید ندانی من با رها صدایت زده ام با بغض گفته ام "خداحافظ" من اولین سلامم را در جایی دنج پشت آیینه میان بقچه ای که آبی آسمان را از همان روزهای شاد زندگیمان برداشته ام پنهان کرده ام و امیدم را میان تسبیح جانماز مادرم که پر از آیه های نور بود در ساعتی که در ضربه های عقربه های خود انتظارمان را پنهان کرده بود سنجاق کرده ام و همه خوابهایم را در صدای پرنده ی سحر به دست باد سپرده ام و چون سایه ای نه خواب نه بیدار با تلاشی بی پایان برای به یاد آوردن تمام خاطره های رودخانه مان با ترسی غریزی از شوق گذشته برای فرار از آینده هر روز ساعتم را بیدار می کنم و گم می شوم در خاطره دورترین افق خورشید که صدای قدمهای تو را مژده می دهد. آیا هنوز دوستم داری؟ قسمتی از شعر بلند "آیا هنوز دوستم داری؟"...
ادامه مطلب
سنگینی پلک هایم... اما خیال نبودنت آرام م نمی گذارد درطلوع وغروب اتاقک ذهنم نشسته ام و منتظرآمدنت تجسم تو را می کنم که با گرمی لبخند و آرام خیره میشوی به غنچه ی کوچک که درآغوشت ارام خوفته چشم باز میکنم تا که من هم درآغوشت بکشم اما چیزی جز اتاق تاریک سهم من نمی شود قلبم می گیرد تمام نفس هایم پشت بغضم زندانی می شوند و حق بیرون آمدن را ندارند به حکم دوس داشتنت فقط میتوانم اسم ات را در درونم فریاد زنم با نصاراشک هایم ...
ادامه مطلب
از زمانی که من تو را دیدم فکرهاییست در سرم بد نیست من نکردم به این قفس عادت دو وجب گاه میپرم بد نیست کوری دشمنان بد خواهم حال من زار! دلبرم بد نیست من به امید صلح می آیم ایستادی برابرم ..........؟ از مقام بلند سلطانی گاه گاهی کمی کرم بد نیست با سوالی هنوز درگیرم اینکه من از تو بهترم بد نیست؟ لا اقل خاطرات خوبت را با خود از شهر میبرم بد نیست درد دوری اگر چه دشوار است نام او را که میبرم بد نیست سلام ببخشید چند وقت نبودم و افت کردم . پس نظراتتون را دریغ نکنید ....
ادامه مطلب
خاطرات تو که از کوچه ها و خیابانهای شهر بالا میرود جلوی چشمهای من هر بار مسیر ذهنم را با کلید های سرگیجه در تکرار عوض می کند من حق دارم در آخرین غروبی که در نگاهمان افتاد بمانم در آخرین روز عاشق بشوم در آخرین روز نفس بکشم و از همه قفس های خالی که در خیال پرنده ها پرواز می کند سفره پهن کنم تا همه جوانی ام را با مردم شهر چشمهایت شریک شوم...
ادامه مطلب
سیاهی آموختیم از «تاریخ»! بر شانه هایمان دستهایست آذین بسته نه به مهر که به دشنه! از ساقه های گندم مرثیه های گرسنگی می روید و بکارت خوشتراش جنگل را تبر حسرت نشانه رفته! بی کوچه و بازار شهری را آغاز کردیم که بر قامت پنجره هایش سجاده میاویختند تا پرده ی عفت! #مستانه دادگر #ماهور...
ادامه مطلب
[/size] آنگاه که با کمانچه ی چشمانت، قطعه ی عشق را نواختی... مرا بسان یک پرنده ی تنها، در اوج بی وزنی، در یک روز بهاری به آسمان سپردی.... آری..... آنچنان بی وزن اوج می گرفتم که لمس زمین، برایم فاجعه شده بود... حال، من مانده ام و کمانچه ای با نت های تو......
ادامه مطلب
ممنون که با من این منِ مستت ؛ آیینه ای ... نقاب نداری ممنون که در میان دو بازوم ، آرامیاضطراب نداری آرامش از نگاه تو جاریست ، در تُنگ چشمهای تو دریاست بگذار عارفانه بگویم ؛ ساقی ! کم از شراب نداری ! چیزی به جز ؛ علاقه و قلبی لبریز از نیاز ندارم چیزی به جز ؛ محبت و مهرِ بی مرز و بی حساب نداری عرضم به خدمتت که به شدت ، میخواهمت ! الهه ی شرقی زیباترین عروس جهانی ، آرایشی جزآب نداری ! دنیا به خواب رفته ولی من ، بیخواب چشمهای تو هستم ماهم ! تو هم شبیه من انگار ، امشب خیالِ خواب نداری ... #مهدی_حسینی mosaffer_poem@...
ادامه مطلب
. رفیق ! مرگ به این زندگی شرف دارد دلم ؛ عمیقِ پُری از غم و أسف دارد ! به رقص آمده ام در تنورِ نامردی دلم چقدر طرفدارِ بیطرف دارد ! بدا به دست جگرگوشه ات شکنجه شدن بدا به نوح که فرزند ناخلف دارد ... زمانه است و همین ناملایمات ، عزیز ! از اینکه دربدرت میکند ، هدف دارد ! اگر چه چشمه گلآلود شد پس از باران بمان که آب فقط چند لحظه کف دارد ! به لطف چاه به عزت رسید یوسفِ زار که هر چه حضرتِ دُر دارد از صدف دارد #مهدی_حسینی Tlgrm.me/mosaffer_poem...
ادامه مطلب
آمده باز شبی ماه را می بینم گرچه دور از من و این خلوت خاموش دلم می درخشد هر شب گرچه دور است ولی می بینم ماه بر خلوت این خانه ی متروک تهی که در آن ناله ی درمانده و آه می کشد پنجه گریبانم را و نویسد دست شب بر پاره ای ابر سیاه راز پنهانم را می سراید غزلی خاطرم هست ، در آن دم که شدم هر نفس محو تماشای نگاهش گر چه گم گشت خیالم ز خیالش امّا چشم من در طلبش مانده به راهش من به بن بست رهی سو شده ام که به آن پویا هرگز نبدم گیرو دار ره تاریک چنان رازی ساخت که به آن گویا هرگز نشدم آن چنان گم شده ام در خلاء این شب تاریک و سیه که مرا پیدا نیست گوئیا جویا نیست رفتم از...
ادامه مطلب