انجمن شاعران ایران

متن مرتبط با «شعر راز شب بارانی» در سایت انجمن شاعران ایران نوشته شده است

دو "بی شباهت"

  • نیلوبلاگ

    لحظه ای که طرحِ شوق در نگاهِ ما نشست لحظه ای که بی هوا تنیده شد به هم دو دست ساعتی که خورده شد بینِ قلبمان قَسَم لحظه ای که جمع شد حواسِ پَرتِمان به هم؛ ساعتی پُر از امید لحظه ای قشنگ بود بعد از آن برای زیستن کنارِ هم، ولی دل همیشه تنگ بود لحظه ای ق...

    ادامه مطلب
  • امشب دلم مهمانی اه است

  • نیلوبلاگ

    امشب دلم مهمانی اه است امشب شبم بی نور و بی ماه است تو رفته ای از پیش من اما ان خاطراتت بامن همراه است در سرزمین قلب من بی تو ماتم وزیر وبی کسی شاه است اری من حالا خوب دانستم که این زمانه سخت بدخواه است درپیش او عشق و وفاداری انگار مانند پر کاه است ازچاله بیرون میشود عاشق اما به راهش بازصدچاه است میسوزم و می سازم از هجرت هرچند هجران توجانکاه است تا ان زمانی که تو برگردی چشمان خیسم خیره بر راه است...

    ادامه مطلب
  • نام شعر نیمایی طنز : صدای باد میآید

  • نیلوبلاگ

    صدای باد میاید صدای باد شکم های باد دار میاید به صف ایستادگان در انتظار آن دخترک زیبا که رفته بود با شتاب پشت آن دیوار که بوی تعفن مشام را میدهد آزار . صدای باد میاید کسی که تاب ایستادن نداشت از آنسوی جاده میاید دوان دوان در انتظار تکان میخورد بی تاب . میکند آرام زمزمه با من و در پایان ...

    ادامه مطلب
  • ویژگی ها و ماهیت شعر سپید

  • نیلوبلاگ

    ویژگی و ماهیت شعر سپید شاید روح انسان شعری از خداوند باشد...! ابتدا باید به خود کلمه (شعر) بپردازیم و آنگاه قالب شعر سپید. تعاریف زیادی از شعر صورت گرفته که به چند مورد آن اشاره می کنیم. هرچند این تعاریف معنای ژرف شعر را به طور کلی نمیتواند بیان کنند، تعریف شعر کاری بس دشوار و پیچیده است ، چرا ...

    ادامه مطلب
  • وضعیت انجمن شعر طنز

  • نیلوبلاگ

    اشعار در این انجمن، کمرنگ گشته گویی که طنزِ بچه ها چون سنگ گشته شعرش که کم، طنزش که کم، دیگر چه گویم؟ کمرنگیِ اشعارِ ما فرهنگ گشته تا یک نفر آمد که شعری را بخواند شاید که دیوی دیده و جیم فَنگ گشته! اصلاً تو گویی عضویت در شعرِ طنزش جیز است و دشنام است و حتی اَنگ گشته تعدادِ دیدن ها اگر باشد چو آو...

    ادامه مطلب
  • شعر پرواز

  • نیلوبلاگ

    پرواز چشم دارم به رخت مرغ خوش اواز ديده دارم به رهت تا تو بياي كه مرا ميكشد اين حسرت پرواز قلب افاق كه اغوش گشادست به من ; دوست دارم كه كنم باز پر و پر بكشم همچون باز و چنان تنگ بگيرم به بغل او را كه نكند هيچ كسي اين گره پر خم باز دست من گير و مرا ته مرداب كه مرا سخت گرفتست در اغوش رها كن خانه ويران كن و با همت خود خشت اميد در اين خانه بنا كن...

    ادامه مطلب
  • شب ها...

  • نیلوبلاگ

    شب ها_ همه دست نشانده ی روزها هستند که به خواب غفلت می برند ما را......

    ادامه مطلب
  • آن شب...

  • نیلوبلاگ

    آن شب... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ من در حدود سیب گم شد از خودش _ وَ ... زن هم بدین ترتیب گم شد از خودش _ وَ ... کارش فقط انگار تعقیب کتش بود یک عکس 4x3 در جیب کتش بود آن شب که بیرون باد می آمد _ و کافه لبریز بود از آدمک های کلافه آن شب که ساعت مرد را دشنام می داد ودکای روسی مزه ی خی...

    ادامه مطلب
  • شب نیما

  • نیلوبلاگ

    نشسته نام تو در باور غزلهایم بیا ببین که در آغوش شعر تنهایم به عکس صفحه ی رایانه خیره می مانم چه زیرکانه پیِ حل این معمایم به چشم قافیه دار و ردیف لبهایت؟ و یا جناس نگاهت؟....هنوز شیدایم چه گیسوانه کشیدی مرا به دستانت چه گیسوانه قلم را به باد می سایم عجیب ظهر تنت غرق نور ابهام است چنان که در شب نیما...

    ادامه مطلب
  • شب است

  • نیلوبلاگ

    سلام من به تو اِی نور غم چشیده ی من به صبحِ خسته ی در گور آرمیده ی من فرشتگانِ مقرب چرا نیامده اند برای دیدنِ این قلب داغ دیده ی من بگو به باد نیاور خزان تازه تری تو اِی الهه ی در روی خون تپیده ی من بگو چه شد که درازای ظلم شب نرسید به ابتدای طلوعِ تو اِی سپیده ی من بگو بگو چه شد از راه ناگهان نرسید پلنگِ تشنه ی بی تاب و جان دریده ی من چه می شود که سوالِ مرا جواب دهی تو نورِ خسته ی از ترس شب رمیده ی من آیدین قلی نژادبداغ...

    ادامه مطلب
  • کمی شعر در این کاسه بریزید

  • نیلوبلاگ

    کمی شعر در این کاسه بریزید من، گدایم ولی شعر بریزید وزنش، وزنه به دوشم آن قافیه را دور بریزید برف است و زمستان سفید می شود کوچه از شعر سپید بر کوچه بریزید در فضا بی وزن کنید من را از کودکی خواستم فضانورد باشم در ماه بگردم و آزاد بی بند و قفس باشم اما سفینه ام بسیار بسیار شده سنگین از وزن بسیارش ا...

    ادامه مطلب
  • نقدشعر

  • نیلوبلاگ

    شکست سکوت سرد دلم را معجزه چشمانت اگرچه رنجور و پریشان و خسته ام عبور باید کرد غمی را که در دلم لانه کرده است عبور از تو چگونه؟ که سرچشمه تمامی غمهایی سمیه فتاحی...

    ادامه مطلب
  • شعر خیال

  • نیلوبلاگ

    دوباره می سرایمت در آستانه ی خیال نشسته بر کمال اوج و .......... ایستاده با وقار دوباره می نویسمت به دفتر ...........سپید صبح روان تر از صدای آب و ........... خوش تر از طلای ناب دوباره و دوباره ها تو را تراش میدهم برای این رکابِ دل نگین ، خراش می دهم به تار موی تار تو به زمزمه ، نوا کنم میان این ترانه ها به ساز تو صفا کنم به اشک دیده و دلم تو را جلاء می دهم برای بودن تو باز خدا خدا می کنم ..................:...

    ادامه مطلب
  • *** امشب***

  • نیلوبلاگ

    امشب، مثل هر شب لابه لای شعرم قدم می زنی ... قلم، بوی تو می گیرد و می گرید... و تو... و تو می باری از هر گوشه ی اتاق از پنجره از در از سقف... و حتی از آبشار چسبیده به دیوار... تو می باری و من غرق می شوم در تالابی از تو و نیلوفر آبی و ماهیانِ عاشق که بیدارِ بیدارند امشب... و شب را با من هم قدم می شوند... تو می باری و من می گریم قطره قطره غرور دست هایم سردِ سردند و آغوشم هوسِ گرمای تو را می کشد... و چشمانم به تماشای لبخندت ساعت ها به انتظار نشسته اند تا از سرخی اش مست شوی... امشب، پر آشوبم از طغیان تالاب که ماهیان می گریند به حال نیلوفر آبی... و نفرین نامه ی نیلوفر که سالهاست .... به غریبی می بویم......

    ادامه مطلب
  • «شمع شب تنهایی»

  • نیلوبلاگ

    «شمع شب تنهایی» شمعِ شبِ تنهاییم بی منتِ پروانه ها روشن شود از آتشم سر تا سرِ میخانه ها هر قطره آب می شوم، سوزم همی در یادِ تو من می چکم هر دم زغم از حرمتِ پیمانه ها مستم که دستم بسته اند آری ز دستم خسته اند جامم چرا بشکسته اند، در نعره ی مستانه ها؟ میخانه آید هر کسی دیوانه باشد وصفِ او عاقل ولی دیوانه ام در جمعِ این دیوانه ها سوزد ز مستی سینه ام آتش گرفت آیینه ام من عاشقی دیرینه ام، عاشق تر از بی دانه ها منعِ منِ یاقی مکن پُر کن غمِ باقی مکن جانِ من ای ساقی مکن پیمانه در پیمانه ها جانا خماری مشکل است سرخوش کسی که خوشدل است یارِ هویدا خوشگل است، خوشگل تر از...

    ادامه مطلب
  • شعر نغز

  • نیلوبلاگ

    نقاب ها رو ببین،انگار/همه مثل همه مردن نه انکاری،نه اصرای/نه امیدی واسه بردن دیگه توی تن مردم/دلی نیست و یه پمپاژه به جای مغز توی سر ها/فقط یک مشت کاه و کاجه همه معکوس خود گشتن/حتی بارون دیوونه چی شد احوال ما بد شد؟/حتی خدا نمیدونه همه افسرده و خسته/همه دچار بی حالی نفهمیدیم یهو چی شد/نفهمیدیم یه چیزایی زمین سرگیجه میگیره/زمان وارونه میچرخه روزی که ادم قصه/روح رو تن داد به این چرخه نفهمیدیم چرا تو شهر/همه دچار سر دردن جهان رو وارونه دیدیم/یا اون وارونه بود اصلا زیر پامون چی بود له شد؟/سیگار یا عمر؟نفهمیدیم همه دنیارو فحش دادیم/ولی هرگز نجنگیدیم دلیل گر...

    ادامه مطلب
  • بارانی

  • نیلوبلاگ

    مردی بیقرار جمعه ها را راه میرفت در انتظار باران اما زن از صبح بارانی اش را پوشیده بود....

    ادامه مطلب
  • شب

  • نیلوبلاگ

    شیر می چکد از پستان های شب و کودک ... چهار دست می دود روی کاغذ...

    ادامه مطلب
  • راز شب بارانی

  • نیلوبلاگ

    تو که احساس مرا از نگهم می خوانی زچه اینسان من بیدل زخودت می رانی عشق تکفیر نکرده است کسی در همه دهر از چه ای گل من بیچاره تو کافر خوانی آه ای گل رخ نازک بدن اندیشه به کی عشق اندیشه نداند تو که خود می دانی نه من اندر پی وصل تو شب و روزم نیست مست روی تو شده ست حاجب و هم روحانی سالیانیست که بیمار و پریشان توام تو دوای دلی و روح مرا درمانی نرد بازم پی عشق تو و سر می بازم تا گریزم زخود و زین همه نافرمانی می شوم رقص کنان عازم کویت آخر در شبی سرد و لیکن همه جا طوفانی دشنه بر سینه ناکام از این رو زده ام تا فراموش کند راز شب بارانی...

    ادامه مطلب
  • شب نحس

  • نیلوبلاگ

    شایداین غصه ودردم بودازاه کسی من که یک لحظه نبودم بدوبدخواه کسی نه خطاسرزده ازمن،نه جفاوستمی نه که چون دایره،بستم گذروراه کسی چه کنم من،تواگر،دل بکنی ازدل من ودراین تیره شب نحس،شوی ماه کسی توکه ازغیرت وپیشینه ی من مطلعی ننشین باهمه جمعی،نروهمراه کسی به جزازفقروگدایی،چه شده حاصل من زفراق توکه حالا،شده ای شاه کسی به امیدکرمت،منتظرمعجزه ام نروم بی خودوبی ربط،به درگاه کسی بنشان زلف خمت را،نسپارش به نسیم نشوباحال غریبم،دل ودلخواه کسی...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    شعر نغز | شعر نغزات | شعر طنز کوتاه | شعر نغزه | شعر های نغز | شعری نغز | ابيات شعر نغزات | شعر اليوم نغزوهم ولا يغزونا | بارانی به انگلیسی | بارانی چت