آن شب...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من در حدود سیب گم شد از خودش _ وَ ...
زن هم بدین ترتیب گم شد از خودش _ وَ ...
کارش فقط انگار تعقیب کتش بود
یک عکس 4x3 در جیب کتش بود
آن شب که بیرون باد می آمد _ و کافه
لبریز بود از آدمک های کلافه
آن شب که ساعت مرد را دشنام می داد
ودکای روسی مزه ی خیام می داد
آن شب که من از ارتفاع راه افتاد
در باز شد آن اتفاق ماه افتاد
زن کافه را بلعید با چشمان حیزش
با مشتری ها ... با در و دیوار و میزش
من کنج میز هشت در عمق خودش بود
من عکس ژان پل سارتر در جیب کتش بود
زن سال ها رقصید در تنهایی مرد
مردی که روح خویش را تعقیب می کرد
زن کافه را بلعید و ... هرگز مرد او را
زن سال ها رقصید و هرگز مرد او را
او در حدود سیب گم شد از خودش _ و
زن هم بدین ترتیب ......................
m.g.xمحمد جعفرسُلگی
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: جمعه
4 فروردين
1396 ساعت: 10:03