
لحظه ای که طرحِ شوق در نگاهِ ما نشست لحظه ای که بی هوا تنیده شد به هم دو دست ساعتی که خورده شد بینِ قلبمان قَسَم لحظه ای که جمع شد حواسِ پَرتِمان به هم؛ ساعتی پُر از امید لحظه ای قشنگ بود بعد از آن برای زیستن کنارِ هم، ولی دل همیشه تنگ بود لحظه ای ق...
ادامه مطلب
امشب دلم مهمانی اه است امشب شبم بی نور و بی ماه است تو رفته ای از پیش من اما ان خاطراتت بامن همراه است در سرزمین قلب من بی تو ماتم وزیر وبی کسی شاه است اری من حالا خوب دانستم که این زمانه سخت بدخواه است درپیش او عشق و وفاداری انگار مانند پر کاه است ازچاله بیرون میشود عاشق اما به راهش بازصدچاه است میسوزم و می سازم از هجرت هرچند هجران توجانکاه است تا ان زمانی که تو برگردی چشمان خیسم خیره بر راه است...
ادامه مطلب
شب ها_ همه دست نشانده ی روزها هستند که به خواب غفلت می برند ما را......
ادامه مطلب
آن شب... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ من در حدود سیب گم شد از خودش _ وَ ... زن هم بدین ترتیب گم شد از خودش _ وَ ... کارش فقط انگار تعقیب کتش بود یک عکس 4x3 در جیب کتش بود آن شب که بیرون باد می آمد _ و کافه لبریز بود از آدمک های کلافه آن شب که ساعت مرد را دشنام می داد ودکای روسی مزه ی خی...
ادامه مطلب
نشسته نام تو در باور غزلهایم بیا ببین که در آغوش شعر تنهایم به عکس صفحه ی رایانه خیره می مانم چه زیرکانه پیِ حل این معمایم به چشم قافیه دار و ردیف لبهایت؟ و یا جناس نگاهت؟....هنوز شیدایم چه گیسوانه کشیدی مرا به دستانت چه گیسوانه قلم را به باد می سایم عجیب ظهر تنت غرق نور ابهام است چنان که در شب نیما...
ادامه مطلب
سلام من به تو اِی نور غم چشیده ی من به صبحِ خسته ی در گور آرمیده ی من فرشتگانِ مقرب چرا نیامده اند برای دیدنِ این قلب داغ دیده ی من بگو به باد نیاور خزان تازه تری تو اِی الهه ی در روی خون تپیده ی من بگو چه شد که درازای ظلم شب نرسید به ابتدای طلوعِ تو اِی سپیده ی من بگو بگو چه شد از راه ناگهان نرسید پلنگِ تشنه ی بی تاب و جان دریده ی من چه می شود که سوالِ مرا جواب دهی تو نورِ خسته ی از ترس شب رمیده ی من آیدین قلی نژادبداغ...
ادامه مطلب
امشب، مثل هر شب لابه لای شعرم قدم می زنی ... قلم، بوی تو می گیرد و می گرید... و تو... و تو می باری از هر گوشه ی اتاق از پنجره از در از سقف... و حتی از آبشار چسبیده به دیوار... تو می باری و من غرق می شوم در تالابی از تو و نیلوفر آبی و ماهیانِ عاشق که بیدارِ بیدارند امشب... و شب را با من هم قدم می شوند... تو می باری و من می گریم قطره قطره غرور دست هایم سردِ سردند و آغوشم هوسِ گرمای تو را می کشد... و چشمانم به تماشای لبخندت ساعت ها به انتظار نشسته اند تا از سرخی اش مست شوی... امشب، پر آشوبم از طغیان تالاب که ماهیان می گریند به حال نیلوفر آبی... و نفرین نامه ی نیلوفر که سالهاست .... به غریبی می بویم......
ادامه مطلب
«شمع شب تنهایی» شمعِ شبِ تنهاییم بی منتِ پروانه ها روشن شود از آتشم سر تا سرِ میخانه ها هر قطره آب می شوم، سوزم همی در یادِ تو من می چکم هر دم زغم از حرمتِ پیمانه ها مستم که دستم بسته اند آری ز دستم خسته اند جامم چرا بشکسته اند، در نعره ی مستانه ها؟ میخانه آید هر کسی دیوانه باشد وصفِ او عاقل ولی دیوانه ام در جمعِ این دیوانه ها سوزد ز مستی سینه ام آتش گرفت آیینه ام من عاشقی دیرینه ام، عاشق تر از بی دانه ها منعِ منِ یاقی مکن پُر کن غمِ باقی مکن جانِ من ای ساقی مکن پیمانه در پیمانه ها جانا خماری مشکل است سرخوش کسی که خوشدل است یارِ هویدا خوشگل است، خوشگل تر از...
ادامه مطلب
شیر می چکد از پستان های شب و کودک ... چهار دست می دود روی کاغذ...
ادامه مطلب
تو که احساس مرا از نگهم می خوانی زچه اینسان من بیدل زخودت می رانی عشق تکفیر نکرده است کسی در همه دهر از چه ای گل من بیچاره تو کافر خوانی آه ای گل رخ نازک بدن اندیشه به کی عشق اندیشه نداند تو که خود می دانی نه من اندر پی وصل تو شب و روزم نیست مست روی تو شده ست حاجب و هم روحانی سالیانیست که بیمار و پریشان توام تو دوای دلی و روح مرا درمانی نرد بازم پی عشق تو و سر می بازم تا گریزم زخود و زین همه نافرمانی می شوم رقص کنان عازم کویت آخر در شبی سرد و لیکن همه جا طوفانی دشنه بر سینه ناکام از این رو زده ام تا فراموش کند راز شب بارانی...
ادامه مطلب
شایداین غصه ودردم بودازاه کسی من که یک لحظه نبودم بدوبدخواه کسی نه خطاسرزده ازمن،نه جفاوستمی نه که چون دایره،بستم گذروراه کسی چه کنم من،تواگر،دل بکنی ازدل من ودراین تیره شب نحس،شوی ماه کسی توکه ازغیرت وپیشینه ی من مطلعی ننشین باهمه جمعی،نروهمراه کسی به جزازفقروگدایی،چه شده حاصل من زفراق توکه حالا،شده ای شاه کسی به امیدکرمت،منتظرمعجزه ام نروم بی خودوبی ربط،به درگاه کسی بنشان زلف خمت را،نسپارش به نسیم نشوباحال غریبم،دل ودلخواه کسی...
ادامه مطلب
بی شنیدن اش خواب نمی رود قلب ام! قصه ی هزار و یک شبی را که چشمان توست...
ادامه مطلب
با اینکه وصال مه و خورشید محال است مهتاب چرا یکسره در فکر وصال است؟ این کولی شب گرد که خو کرده به ظلمت کی در خور احساس خداوند جمال است حیران زمین است نه سرگشته ی خورشید بیهوده در اندیشه ی انوار کمال است این هم که گهی ماه پی دعوت خورشید خارج شده از جرگه ی شب ، جای سوال است از روشنی مهر منور شده مهتاب نورانیت شب زدگان ، خبط خیال است افسوس که از سیطره ی جهل مرکب تشبیه رخ ناز ، به مهتاب، مثال است...
ادامه مطلب
"ما را همه شب نمی برد خواب" تا آمدنت نشسته مهتاب دل ،چشم به راه دوست مانده تا لحظه ی شوقِ وصل بی تاب یک پنجره رو به روی من باز آغوش کشیده همچو یک باب بوی خوش دوست می دهد باد میرقصد وطره میدهد تاب دیوار پر از سفیدی محض انگار که رخ کشیده در قاب ساعت به سرم هوار دارد با دنگ به دنگ خود که دریاب رنگ از رخ جان رخت بستست از وسوسه های این تب و تاب با این همه عشق و شور اما چشمم به وفا نمی خورد آب شب رفت و سپیده می دمد باز من ماندم و یک نگاه بی خواب بهناز سمیعی نژاد ۹۵/۴/۲۹...
ادامه مطلب
امشب سکوت همه جا را فرا گرفته سکوتی عجیب انگار دنیا هم فهمید که چه دردی درونم نهفته هست با سکوتم اعلان خاموشی کرد ... صدای وزیدن را نمی شنوم حتی کلاغک که در آشیانه هر شب صدا میکرد او هم سکوت اختیار کرده به گمانم او هم با من همدردی کرده .... حتی میو میوی بچه گربه ای تنها هم به گوش نمیرسد بگمانم پناگاهی یافته که از تنهایی رها گشته که صدایش نمی اید ... خدایا از این سکوت هراسانم پریشانم نگرانم .... کسی نیست این سکوت لعنتی را بشکند ؟؟؟...
ادامه مطلب
آن گل هایی که فرستادی قبل از من پرپر شد و به من نرسید ولی هر روز مشامم را غرق در بوی آن ها می کنم هوا آلودست نفسم می گیرد وقتی هوای خالص می کشم ته قصه چه می شود؟ ما می بریم؟ البته ما نه شما شاه مرا می بیند؟ من هم در لیستش جا دارم؟ شب ها برای من هم غذا دارد؟ کم کم تار می بینم می گویند اگر داغ پیرو بر پیشانی داشته باشیم او به استقبال می آید خیسی چشم هایم عادت بدنم هست یا با بقیه فرق دارد؟ من درویش نبودم لباس مرا هم نو می کند؟ این طناب را خودش انداخته؟ یا هرزه طنابیست که به انحراف من آمده؟ در هر حال اگر چشمانم را بازگرداند ممنونش می شوم...
ادامه مطلب
و شبهایی ...که سرده ...که سرده دل من باز هوای تو کرده الاهی که بمیره جدایی منو تنها و آواره کرده تو ماهی و توی آسمونها دل من هم رو خاک زمینه اگه یک روز نباشی بدون که روزه مرگ گلای زمینه! تو شبهایی که خون تو چشامه هوای من یه ابر بهاره فرشته ام پر و بال کشیده نکنه اون منو دوس نداره! تو شبهایی که مرگ ستاره اسمون هم میخواد که بباره اگه عطرت نباشه تو باغچه من و بغضی که تو سیم تاره! تو شبهایی که دریا و موجا تن ساحل پر از زخم دریا نباشی باز همینه تو هرشب غم دریا و ساحل تا فردا تو شبهایی که اروم ندارم شده خسته دل بیقرارم چه بغضاییکه مونده تو سینم این اشکا رو تو شعرام میبارم تو شبهایی که بارون میباره یکی تنها و چشم انتظاره که شاید باز با چتری بیایی سرت رو باز رو شونم بزاری همون شبها که ...
ادامه مطلب
اتاق آقاجون قشنگترین اتاق خونه بود.پنجره های بزرگ با پرده های مخمل قرمز که رو به حیاط باز می شدند . لب پنجره ها پر بود از شمعدونی هایی که بی بی گذاشته بود . قرمز خوش رنگ ، مثل سر لپ های بی بی وقتی که می خندید. دوست داشتنی و دل نشین . یه فرش دست بافت خوش نقش و نگار وسط اتاق بود سمت راست اتاق یه کتابخونه ی بزرگ بود و جلوی کتابخونه میز کار آقاجون .روی میزش پر از پرونده ها و اوراقی بود که معلوم بود سن و سالی ازشون گذشته و گرد تاریخ به چهرشون نشسته و کاهی رنگ شدند.این کاغذهای کاهی رنگ منو یاد دوران مدرسه و دفترهای کاهی می انداخت .هر سال اول مهر آقاجون چندتا ازین دفترا به من و تیرداد می داد و می گفت امسال که مدرسه ها باز میشه هدف هاتونو توی این دفترا بنویسید و آخر سالی برگردید ببینید به کدومشون رس...
ادامه مطلب
میرزا علی معجز شبستریمعروف بهمعجز شبستریدر سال ۱۲۵۲ خورشیدی درشبسترکه در آن زمان قصبهای کوچک بود متولد شد.وی فرزند حاجی آقا از تاجران بزرگ شبستر و پدر بزرگش حاجی میرزا بابا حاکم شبستر بود. وی دو برادر بزرگتر از خودش به نامهای حسن و حسین داشت که بهاستانبولرفتوآمد داشتند. میرزا علی معجز در شبستر در نزد شخصی به نام آخوند ملا علی با اصول قدیم تحصیل کردهاست معجز شبستریدر کودکی خواندن و نوشتن را در مکتب خانه آموخت. در سن شانزده سالگی (۶۸-۱۲۶۷ خورشیدی) پدرش فوت شد. بعد از فوت پدر برادانش که دراستانبول به تجارت مشغول بودند، معجز را به استانبول بردند.معجز در استانبول فرصت تعلم و مطالعه بدست آورده و ضمن کمک روزانه به برادران خود به مطالعه در تاریخ و ادبیات میپرداخت. وی را عشق وطن و درد غربت آزار میدا...
ادامه مطلب
با من سخن از عاشق و دلدار نگویید دیوانه ام و سر به جنون میزنم امشب. با من سخن از یار وفا دار نگویید دیوانه ام و سر به جنون میزنم امشب لبخند ملیحش به لب غنچه نشسته مانند نگاهش که در ان خنده جام است پر پر شدن غنچه در اشعار نگویید دیوانه ام و سر به جنون میزنم امشب بردار ملامت سر عشاق کشیدند در دفتر نقاشی لیلای غزل ها در محضر مجنون سخن از دار مگویید دیوانه ام و سر به جنون میزنم امشب در دایره عشق شده نقطه پرگار لیلی و زند چرخ به دورش دل مجنون در دایره از نقطه پرگار نگویید دیوانه ام و سر به جنون میزنم امشب در میکده پیمانه شکستیم به عشقش از میکده عشق مرا راند نگاهش از میکده و ساقی و خمار مگویید دیوانه ام و سر به جنون میزنم امشب دیریست که از کوچه اشع...
ادامه مطلب