خرید بک لینک
اتاق آقاجون قشنگترین اتاق خونه بود.پنجره های بزرگ با پرده های مخمل قرمز که رو به حیاط باز می شدند . لب پنجره ها پر بود از شمعدونی هایی که بی بی گذاشته بود . قرمز خوش رنگ ، مثل سر لپ های بی بی وقتی که می خندید. دوست داشتنی و دل نشین .
یه فرش دست بافت خوش نقش و نگار وسط اتاق بود سمت راست اتاق یه کتابخونه ی بزرگ بود و جلوی کتابخونه میز کار آقاجون .روی میزش پر از پرونده ها و اوراقی بود که معلوم بود سن و سالی ازشون گذشته و گرد تاریخ به چهرشون نشسته و کاهی رنگ شدند.این کاغذهای کاهی رنگ منو یاد دوران مدرسه و دفترهای کاهی می انداخت .هر سال اول مهر آقاجون چندتا ازین دفترا به من و تیرداد می داد و می گفت امسال که مدرسه ها باز میشه هدف هاتونو توی این دفترا بنویسید و آخر سالی برگردید ببینید به کدومشون رسیدین . به هرکدوم رسیده بودین به جاش خدا رو شکر کنید دور اونایی هم که بهشون نرسیدید خط بکشید و بذاریدش واسه سال بعد . یادمه یه سال اول مهر که بود یه دختر دست فروش با داداشش جلو راهمونو گرفت و هی اصرار می کرد آدامس بخرید .چشمای مشکی گیرایی داشت با پوست تیره ی آفتاب خورده و لبای قرمز غنچه ای.موهاشو از دو طرف بافته بود و روشون پر از گرد و خاک بود یه روسری قرمز گل گلی هم سرش کرده بود .
من دست تیرداد رو گرفتم که بریم . ولی اون دستمو کشید و نگهم داشت. بعد چندتا بسته آدامس خرید و بهش گفت : مگه تو مدرسه نداری که آدامس می فروشی ؟ دخترک سرشو انداخت پایین و گفت : بابا ندارم مامانمم زندونه واسه یکی کار می کنم تا غذا بهم بده . گفته اگه خوب بفروشی پولت میدم دفتر کتاب بخری بری مدرسه . اینو گفت و رفت .
اون سال من و تیر داد توی دفترامون نوشتیم (بزرگترین هدف: کمک به دخترک آدامس فروش)
ولی دیگه اون دخترک رو هیچ وقت ندیدیم اما بجاش شهر پر شده بود از دخترای گل فروش ، بیسکوییت فروش و تن فروشی که من و تیرداد هیچ وقت نتونستیم براشون کاری کنیم
آقاجون پشت میز نشست و گفت:
طفره نمی رم چون هم شما جوونید و کم حوصله اید و هم من کلی کار دارم و یکم عجولم.
بهتون گفتم بیایین اینجا چون دیدم اونقدر مرد شدین که بتونم مسئولیت یه کار بزرگ رو رو دوشتون بذارم .البته کار سختیه شاید نتونید از پسش بر بیایید ولی حتی اگه به سرانجامم نرسه دوتا خاصیت داره اولا من می فهمم بچه هامو درست تربیت کردم و درس مردونگیو خوب بهشون یاد دادم یا نه؟ دوم اینکه تو فک فامیل روتون حساب باز می کنن. البته اینم بگم که اگه کار به سرانجام نرسید هیچی از ارزش زحمتتون کم نمیشه و اجرتتون محفوظه چون خودمم امیدی ندارم به این کار ولی برای اینکه خیالم راحت باشه و پس فردا که از پا افتادم و دیگه کسی پته ازم نخوند نگم کاش فلان کارو انجام داده بودم دوما واسه اینکه وقتی زیر خروارها خاک جسدم داشت می پوسید با آه و نفرینهای کسی استخونم تو گور نلرزه میخام شوما رو بفرستم دنبالش.
و اما وظیفه ی شوما دوتا چیه این وسط؟ اولا باس رازنگهدار باشید . یعنی ازین در که رفتین بیرون و زیر رگبار باز خواست های بی بی و ننه آقاتون رفتید جیک نباس بزنید . اینکه بگین این مامانمه و محرممه اون خالمه و دلسوزمه نداریم . زیپ دهنتون رو باس نو نوار کنید تا این حرفا جایی درز پیدا نکنه . دوما باید از جون و دل مایه بذارید . می دونم این رازی که میخام براتون بگم و سالهاست تو جیگرم محفوظه زیاد به مزاجتون خوش نمیاد اما شوما باس مردونگی کنید و به خاطر این پیرمردم که شده برید دنبالش .
من و تیرداد با تعجب به هم نگاه کردیم .یعنی اون راز چی بود که سالها آقاجون اونو از همه مخفی کرده بود و حالا هم اصرار داشت جز ما کسی نفهمه؟ سکوت سنگینی بینمون حاکم شد. نمی دونم چقد طول کشید .تیرداد سکوت رو شکست و گفت:آقاجون ما به شرفمون قسم می خوریم که این قضیه هر چی باشه نذاریم روی انسانیت و وجدانمون اثر بذاره و خدای ناکرده اطلاعات غلط به شما بدیم . هر چی هم باشه از جون و دل حاضریم انجامش بدیم .خیالتم راحت باشه جز من و شما و فرهاد کسی ازین قضیه با خبر نمیشه به شرطی که موش های دیوارو ساکت کنی . و اشاره به در کرد .
بعدش آروم سمت در رفت ویهو درو باز کرد .جعفر آقا باغبون پشت در بود . بنده خدا دست و پاش و گم کرد و گفت :آقا به خدا داشتم ازینجا رد می شدم. آقاجون که اصلا انتظار همچین چیزیو نداشت گفت : ااااا ازینجا رد میشدی و یکی اومد پیچ و مهرت کرد پشت در اتاق من ؟هااااان؟
جعفر آقا سرشو از خجالت زیر انداخت و گفت :آقا به خدا خبط کردم . جوونی کردم . ببخشید . والا بی بی به زور این پولو چپوند تو جیبم و گفت بیام ببینم شما چی میگید .منم که دنبال یه لقمه نونم که شرمنده زن و بچه م نشم .اشتباه کردم تکرار نمیشه آقا
بعد دست تو جیبش کردو پولا رو سمت آقا جون گرفت.آقاجون دستشو گذاشت رو شونه ی جعفر آقا و گفت : ببین هیچ وقت کاری نکن که اینجوری شرمنده شی . این پولم مال خودت بی بی واسه تو داده . حالام پیش خودت بمونه .تا اینجاشم هرچی شنیدی برو به بی بی بگو تا شرمنده ش نشی . ولی ازین به بعدش دیگه سمت اتاق من بیای فاتحه ت خونده س . حالام برو
آقاجون اینو گفت و درو بست . بعد رو به تیرداد کرد و گفت : نه خوشم اومد . مو رو از ماست می کشی بیرون . تو از کجا فهمیدی جعفر باغبون پشت دره؟
تیرداد یه چشمکی زد و گفت:اینم از قابلیت های منه دیگه گفتم یه چشمه بیام ببینی منم یه کارایی از دستم بر میاد.بعد اشاره به من کرد و گفت ولی این پخمه س آقاجون این کار دستت میده با دوتا قطره اشک مامانش پته ت رو میریزه رو آب از من گفتن هااا
هر سه تایی زدیم زیر خنده.
آقاجون جون گفت برید بشینید تا منم بیام قضیه رو تعریف کنم منو تیرداد رفتیم رو کاناپه سر جامون نشستیم و آقاجونم یه صندلی آورد و رو به روی ما نشست . یه سیگار روشن کرد و شروع کرد:
اون زمونا که من بچه بودم حدودا پنج شیش ساله بودم یادمه زندگیمون سر و سامونی نداشت . من بودم و آقام و ننه م . نه خواهری بود و نه برادری . تک وتنها بودم .وضع بابامم زیاد تعریفی نداشت از صبح می رفت عملگی تا بلکه شب که شد ما یه لقمه نون داشته باشیم بخوریم.همیشه برام سوال بود که چرا برخلاف همه بچه محلا من یه داداش یا آبجی ندارم آخه همه بچه ها یه داداش داشتند که وقتی دعواشون میشه بیاد پشتشون بایسته و از هیچی نترسه یا یه آبجی که وقتی دعوا می کنند و زخمی میشن بره مرهم بیاره واسه زخمشون .اما من خودم بودم و خودم از همون اول یادگرفتم رو پای خودم بایستم اما یه جاهایی هم کم می آوردم .جونم واسه تون بگه که هر روز به ننه آقام غر غر می کردم که من یه داداش یا آبجی میخام . اما ننه م می گفت د آخه بچه ما نداریم شکم تو رو سیر کنیم اگه یکی دیگه بیاد وضعمون بدتر میشه . بچه خرج داره .بزرگ کردن میخاد . ولی من گوشم بدهکار نبود و هر روز اینو می گفتم این شده بود آرزوی محالم . همه ی این روز ها ی تلخ و شیرین گذشت و گذشت و گذشت و تو پیچ و خم تاریخ گم شد و شد خاطره واسه من .تا این که من هیجده ساله شدم و واسه خودم آقایی شدم . تو حجره قالی فروشی حاج محمود پا دو بودم و شاگردیشو می کردم .حالا دیگه اون خیال و آرزوی محال از سرم پریده بود و سرم گرم زندگی خودم بود. داشتم زندگیمو می کردم که سر و کله ی یه سایه مبهم تو زندگیم پیدا شد که تا الانم سایه ش رو زندگیم هست و هنوزم برام مبهمه . یه روز ظهر که من گوشه حجره ی حاج محمود خوابیده بودم و دستمالمو تو صورتم انداخته بودم که افتاب اذیتم نکنه سایه ی یه زن چادری رو بالا سرم احساس کردم فک کردم ننمه .گفتم ننه اینجا چیکار می کنی؟ برو خونه خودم میام ببینم کارت چیه . خیر سرم جوون بودم و غیرت داشتم روی ناموسم . ولی دیدم سایه تکون نخورد دستمالو از رو صورتم پس زدم که دیدم یه پیر زن خوش بر و رو بالا سرم ایستاده . یه تیکه کاغذ گذاشت رو میز و گفت حتما بخونش ولی نذار کسی بدونه که برات بد میشه و سریع اونجا رو ترک کرد.فک کردم خواب میبینم یا خیالاتی شدم پاشدم چشمامو مالیدم دیدم نخیر نه خوابه نه خیالات . نامه رومیزه .سریع رفتم نامه رو از رو میز برداشتم و تو پیرهنم قایم کردم و شلوارمو کشیدم رو پیرهنم که نامه نیوفته . حالا دیگه تو دلم ولوله بود و تو سرم هزارتا سوال و فکر واهی .بدنم یخ کرده بود و دستام می لرزید.می دونستم تا نامه رو نخونم آروم نمیشم

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 10 تير 1395 ساعت: 4:49

صفحه بندی