
. صادق هدایت تولد؛ ۲۸ بهمن ۱۲۸۱، تهران مرگ؛ ۱۹ فروردین ۱۳۳۰، پاریس برای شصت و ششمین سالگرد خودکشی آن انسانِ راستین: در جادهی نمناکِ چشمانت پیچیده نجواهای هذیانت در کنج تو خشکیده میگرید تندیس بودای پریشانت تف میکنی بر سایههای درد با نیشخندی زخمدار و سرد یک روح نا آرام شد حل در شبنالههای آن...
ادامه مطلب
سلام صدای مرا از دامنه های برفگیر زاگرس می شنوید اینجا ایران است پایان تمام ناتمام ها آغاز تاریخ های بی تکرار من، در قلب شهری هفت هزارساله زیسته ام نخستین تمدن ها در تپه های ما باران می خورند! عقاب هایی ,با بال هایی شبیه مرغابی, شناور در رودخانه های خروشان بی مقصد,, تبر دو سر... صلیب مالت... سفال ...
ادامه مطلب
دلهای تُرد و نازکمان در خطر نبود در شهراگر که این همه نازککمر نبود چشمم تو را گرفته ، دلم دوستدار توست کاشاین جناب در نظرت " دردِ سر " نبود گفتی بگرد مثل تو خیلیست در جهان گشتم ولی به موت قسم یک نفر نبود میخواهمت ، بیآن که بدانم برای چه! در این مقوله ناز شما بی اثر نبود در چشمهات بندِ دلم پاره شد ، دریغ ؛ می بستمت به بوسه حیایت اگر نبود #مهدی_حسینی #نشسته_در_ته_فنجان #انتشارات_فصل_پنجم...
ادامه مطلب
برای نوازش غزل گون دستانت برای آنچه من نبودم و تو تاب آوردی که باشم که شدم برای نوازش خواهش برای عاشقانه دیگر برای تو تاب ندارد ...
ادامه مطلب
تو کدامین پیامبر مقدسی که قامت تمام واژه ها برای گفتن از نگاه مهربان و دست نوازشت خم می شود ؟!!! کدامین عاطفه ای که سایه به سایه ی من می آیی تا غمها و زخمهایم را بشویی ؟! کدامین احساس را قربانی کنم تا نامت را در خاطر دنیا زنده نگه دارد و کدامین لالایی را برایت بخوانم تا دلشوره هایت به خواب روند و کدامین قبله را برای بوسیدن دستهایت به سجده بنشینم از نوشتن از تو ومحبت بی پایانت عاجزم اما این را می دانم که بی دلیل نیست که سرزمین زیر پایت را "بهشت "نامیده اند.. برای مادرم...
ادامه مطلب
گفتم نمان وابستگی آخر شکست است گفتی که هر آمدنی را روی رفت است گفتمکهزخمیکهنه دردلدارم ازعشق گفتی بمان دیگرجدایی از تو سختاست گفتم مرام و معرفت رنگی ندارد بوی رفاقت بوی چیزی مثل نفت است ماندی نهالی کاشتی در جسم و روح...
ادامه مطلب
درتاریکی مطلقَ بی ناموس ترین شبِ خورشید همان شبی که از پاک دامنی طنابِ داری آویختند وچهارپایه ای از بی شرافتی زیر پای ماه بود هزاران سال جهل صدو هفتاد و هفت ترس در مابود نام تو نفرین این قرن است آه سرد تو آتش دوزخ ما ما بزدلان احمقِ خاموش خاکتسرمن ننگ این نسل خواهد ماند تا دهر ای عروس سیاه پوش مارا هیچ وقت نبخش خدایا مارا نیامرز...!...
ادامه مطلب
به ایران پر عشق وپر رمزوراز خمین شهرغم ها ولی سر فراز که هر کس به هر سو به شغلی تلاش برد دست خود رابه سوی خداش بدانیدعزیزان که این داستان تمامش حقیقت چودریاست ان به این شهرمردیست نامش سعید به دردوغم وغصه ها روسفید به یک روستا مردمانی فقیر به زحمت بدارند نان وفتیر خداوندبخشنده مهربان به هرکس به هر سوی روزی رسان همین خانه، خانست هم نان پزند به وقتی که خواهند نانی برند همه سقف این خانه ها پر زدود ولی قلب این مردمان پاک رود همی بچه ها گرم وبازی کنان زدردو غم غصه ها در امان صداشان چه اهنگ نابی دهد به این مرزو بوم عشق ساقی دهد دکل ها به یک کوه درخشندو برق به ه...
ادامه مطلب
چه درختی اینجاست ساقه هایش پربرگ و به هر شاخه ی ان میوه ها رنگارنگ ریشه هایش اما همگی در اب است یا که بهتر گویم پای ان مرداب است چه درختی باشد؟ به گمانم خوابم رهگذاری ناگه پیش چشمم اید با صدایی لرزان رو به من میگوید این درختت باشد میوه هایش هریک ارزویی است که در سر داری راستی این مرداب نا امیدی است که در دل داری و نشاید هرگز میوه ای برچینی تا در این گندابی بی گمان بیدارم یار بی سامانم عاقبت دانستی راز ناکامی ها ؟ و چرا هر لحظه ارزوها بر باد؟...
ادامه مطلب
سلامی گرم به همه ی دوستان فقط کلمه ی " باغبان" را لطفن با سکون بخوانید چون در کی بورد علامت سکون نیست، متذکر شدم که " باغِبان" نخوانید، سپاس از همه و اما: باغبان گفت ای درخت، تو زِ من برآمدی گفت باشد من زِ تو، خود زِ که سَرآمدی؟ گفت از مهرِ دلم، داده ام آبی به تو گفت بی بارانِ دِی، خشک و ابتر آمدی گفت در عرضی خود، دانه ات پرورده ام گفت می شاید که تو، خود به خود درآمدی گفت در فصلِ بهار، جامه ات از من به توست گفت ای دشتاشه پوش، لخت و اصغر آمدی گفت از عشقِ من است، این چُنین برگانِ سبز گفت کین سامان ببین، خود به دلبر آمدی گفت از اکسیرِ من، تو شدی از مس به زر گفت گر عاقل تویی، خود زِ خود زر آمدی گفت این دستانِ من، می کند جانِ تو بر گفت دنیا را ببین، خود که نوبر آمدی گفت همچون مادران، هر ...
ادامه مطلب
(عله حبی ) لامونی لیش حبیت جرمونی لل ابد محبوسه عله حبی سرت بلبل محبوس بس صوته حلو اغنی احله اصوات ول حبسونی ا یرگسون عله اغانیی و یحبونی علشان صوتی سرت لعبه بدینهم آنه مو بلبل هدونی چالیش حرمونی ان احب!؟ ول حبیته مایرید طیره محبوسه راح............ بس اطیفان الدار سارت اقرب الی اگولن احبک ایجاوبنی احبچ....... ترجمه : (برای دوست داشتنم) مرا سرزنش کردن که چرا دوست داشتم مجازاتم کردن تا ابد زندانی برای دوست داشتنم همانند بلبل شدم زندانی فقط صدایش زیباس بهترین صداها رو می خوانم و کسانی که مرا زندانی کردن روی ترانه هایم می رقصند مرا دوست دارند بخاطر صدایم من بازیچه ی دست آنها شده ام می خندانم فراموششان می کنم غم های دنیا را من بلبل نیستم مرا آزاد کنید چرا آخر؟ مرا محروم ...
ادامه مطلب
یک دستمال سرخ جادویی که گم کردم زیر درخت آلبالویی که گم کردم داری سواد آیا ؟ -نه ، هستی بی سواد آیا؟ -نه ، پس تویی آن بچه یابویی که گم کردم یک یادگار کودکی از عشق اول بود چه خاطره انگیز بود اویی که گم کردم سرخی آن از جوی خون دیدگانم بود خون می خورم در حسرت جویی که گم کردم به این نتیجه می رسم حالا که می بینم من گوی بخت خویش را گویی که گم کردم مانند شیر نوجوان از غصه می پیرم خود را نمی بخشم بر آهویی که گم کردم گل گم شود از بوی آن امید پیداییست ای وای بر من وای بر بویی که گم کردم باید که خوردن آلبالو بی خیالش شد یک دستمال سرخ جادویی که گم کردم......
ادامه مطلب
یک بار پیش مایی و یک بار بارقیب یک بار می روی و گم و گور میشوی دستم به ردپای تو حتی نمی رسد نزدیک می شوم به تو و دور میشوی حسرت مسیر هر نفسم را گرفته است از ناشنیده های گلوگیر، من پرم بازیچه ی کسی شده ای ناکس تر از همه من آنطرف نشسته ام و حرص می خورم با پای خود نمی روی و می برد تو را جایی که عقل آدمی اصلا نمیرسد چشمت تحقق همه حاجات مردم است نوبت چرا به چشم تر من نمیرسد وقتی که دست های تو را لمس میکنم گویی جهان غلام من خسته میشود احساس میکنم که کسی نیست مثل من پرونده ی سلاله ی غم بسته میشود با دیگری مرو که از این بوستان شعر آورده ام برای تو صد شاخه گل ، بیا محتاج تر نمیشود از من به تو کسی من بی تو پوچ میشوم ای «کنترل»،بیا برسد به دست: کنترل تلویزیون...
ادامه مطلب
تو شهید هدفی کز ره تکتا بودش. توهمان خصلت ایرانی و از سر بودش تو همان عزت مردانی و از دل ،رازیست. تو همان دفع بلا از حرم عشق ، بازیست تو بدان سوی روی در طلب عشق دروست. تو بدان آگاهی ار بودت در ره دوست من و ما در امنیم، امنیت ما کزوست قسمی گویت بهتان، قسمی گویت نادان. قسمی گویت احسنت، قسمی گویت ای جان حالا که نداری به لسان دنیا به قلم آورمش از طرفت در اینجا (ای خدا دل من باز در این شب در پی دیدار حرم می کندم به مثال معشوق ، هوش از عاشق بردش ولی حالا چه باید فکنم جان این دل در این شمع تا نجات معشوق در وُصَلِ هر عشاق جان خود را فدا می کنم گرچه عجیب تا که دوستان و خویشان تنی در وطت است.....)) ...
ادامه مطلب
چه جبر دردناکی بود که تو درد کشیدی مادر تا من خودخواهانه پا به این جهان بگذارم به دنیایی که در پس دشت های شقایق و فضای عطر آلود یاس مارها و عقرب ها خفته اند... به دنیایی که تو را چون کبک مسحور زیبایی و رنگ ها میکند و از لبه ی پرتگاه ها عبور می دهد... دستم را بگیر مادر دختر بیست و هشت ساله ی امروز تو همان نوزاد بی قرار دیروز است که صدای گریه های شبانه اش خواب را از چشمان تو می ربود... این همان نوزادیست که اکنون قلبش از فریب و نیرنگ روزگار عجیب گرفته و حقیقت را فقط در باتلاق ها جستجو می کند امنیت را شاید، در لانه ی عقاب ها و انسانیت را در جنگل ها... ببخش مرا مادر تو درد کشیدی آن لحظه و من چشمانم را به روی دردها میبندم و به بسیار دست هایی که هیچگاه گرفته نشدند... من به دنیا آمدم اما زی...
ادامه مطلب
سلام و عرض ادب خدمت اهالی ادیبِ انجمن با توجه ی به وعده ای که داده شده بود مسابقه ی ویژه ی عکس نوشته با موضوع آزاد برگزار خواهد شد دوستانی که تمایل دارند می توانند با استفاده از نرم افزارهای مختلف طراحی اشعار زیبایی را روی تصاویری مرتبط قرار داده و ذیل این پست ارسال کنند... و اما شرایط و ضوابط شرکت در مسابقه.. یک.متن عکسنوشته ها باید از بین اشعار انجمن باشد دو..نوشتن نام صاحب اثر و درج لوگوی انجمن الزامیست سه..تصاویر انتخابی از لحاظ اخلاقی و اجتماعی فاقد اابهام و مشکل باشد چهار..و مهلت ارسال آثار دو هفته ... بدیهیست آثار برگزیده با ذکر نام در کانال و گروههای انجمن منتشر خواهد شد و برندگان از طریق کانال انجمن معرفی خواهند شد... و در نهایت برنده ی نهایی به لیست طراحان انجمن خ...
ادامه مطلب
نفس می کشد ریه های صبح در زیر شاخه ی خورشید در قامت نم خورده ی علف. رها بر دامن باد گیسوی سوخته ی سرو آبستن است خاک و زمستان کشیده دست در سایه ای لمیده بهار پر غبار و مست شعری برای باد یادی برای گندمکان تا هجوم سبز می چرخد این دیار...
ادامه مطلب
نفس می کشد ریه های صبح در زیر شاخه ی خورشید در قامت نم خورده ی علف. رها بر دامن باد گیسوی سوخته ی سرو آبستن است خاک و زمستان کشیده دست در سایه ای لمیده بهار پر غبار و مست شعری برای باد یادی برای گندمکان تا هجوم سبز می چرخد این دیار...
ادامه مطلب
خدایا شد وطن ویرانه از جنگ خدایا شد جهانت بر پدر تنگ شدم آواره، سرگردانِ اِزمیر چطوری طی کنم با مادری لنگ...
ادامه مطلب