یک دستمال سرخ جادویی که گم کردم
زیر درخت آلبالویی که گم کردم
داری سواد آیا ؟ -نه ، هستی بی سواد آیا؟
-نه ، پس تویی آن بچه یابویی که گم کردم
یک یادگار کودکی از عشق اول بود
چه خاطره انگیز بود اویی که گم کردم
سرخی آن از جوی خون دیدگانم بود
خون می خورم در حسرت جویی که گم کردم
به این نتیجه می رسم حالا که می بینم
من گوی بخت خویش را گویی که گم کردم
مانند شیر نوجوان از غصه می پیرم
خود را نمی بخشم بر آهویی که گم کردم
گل گم شود از بوی آن امید پیداییست
ای وای بر من وای بر بویی که گم کردم
باید که خوردن آلبالو بی خیالش شد
یک دستمال سرخ جادویی که گم کردم...
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: جمعه
4 تير
1395 ساعت: 20:37