
گفتم نمان وابستگی آخر شکست است گفتی که هر آمدنی را روی رفت است گفتمکهزخمیکهنه دردلدارم ازعشق گفتی بمان دیگرجدایی از تو سختاست گفتم مرام و معرفت رنگی ندارد بوی رفاقت بوی چیزی مثل نفت است ماندی نهالی کاشتی در جسم و روح...
ادامه مطلب
چه درختی اینجاست ساقه هایش پربرگ و به هر شاخه ی ان میوه ها رنگارنگ ریشه هایش اما همگی در اب است یا که بهتر گویم پای ان مرداب است چه درختی باشد؟ به گمانم خوابم رهگذاری ناگه پیش چشمم اید با صدایی لرزان رو به من میگوید این درختت باشد میوه هایش هریک ارزویی است که در سر داری راستی این مرداب نا امیدی است که در دل داری و نشاید هرگز میوه ای برچینی تا در این گندابی بی گمان بیدارم یار بی سامانم عاقبت دانستی راز ناکامی ها ؟ و چرا هر لحظه ارزوها بر باد؟...
ادامه مطلب
سلامی گرم به همه ی دوستان فقط کلمه ی " باغبان" را لطفن با سکون بخوانید چون در کی بورد علامت سکون نیست، متذکر شدم که " باغِبان" نخوانید، سپاس از همه و اما: باغبان گفت ای درخت، تو زِ من برآمدی گفت باشد من زِ تو، خود زِ که سَرآمدی؟ گفت از مهرِ دلم، داده ام آبی به تو گفت بی بارانِ دِی، خشک و ابتر آمدی گفت در عرضی خود، دانه ات پرورده ام گفت می شاید که تو، خود به خود درآمدی گفت در فصلِ بهار، جامه ات از من به توست گفت ای دشتاشه پوش، لخت و اصغر آمدی گفت از عشقِ من است، این چُنین برگانِ سبز گفت کین سامان ببین، خود به دلبر آمدی گفت از اکسیرِ من، تو شدی از مس به زر گفت گر عاقل تویی، خود زِ خود زر آمدی گفت این دستانِ من، می کند جانِ تو بر گفت دنیا را ببین، خود که نوبر آمدی گفت همچون مادران، هر ...
ادامه مطلب
یک دستمال سرخ جادویی که گم کردم زیر درخت آلبالویی که گم کردم داری سواد آیا ؟ -نه ، هستی بی سواد آیا؟ -نه ، پس تویی آن بچه یابویی که گم کردم یک یادگار کودکی از عشق اول بود چه خاطره انگیز بود اویی که گم کردم سرخی آن از جوی خون دیدگانم بود خون می خورم در حسرت جویی که گم کردم به این نتیجه می رسم حالا که می بینم من گوی بخت خویش را گویی که گم کردم مانند شیر نوجوان از غصه می پیرم خود را نمی بخشم بر آهویی که گم کردم گل گم شود از بوی آن امید پیداییست ای وای بر من وای بر بویی که گم کردم باید که خوردن آلبالو بی خیالش شد یک دستمال سرخ جادویی که گم کردم......
ادامه مطلب
وقتی هنوز خون تو می جوشید… ارابه های مرگ, سر بریده ی سرو را, به تاراج می بردند و باد وحشی, به سمت قتل عام شقایق رهسپار بود تنها قبای کهنه ام در خونت ضجه می زد. خاموش... در من آخرین ستاره می تپد من از هجوم نور آبستنم و خاک مرده ی تنم در انتظار رستاخیزی دیگر ... و تقاص خونت را با همین ستاره خرد می گیرم من دست سبز باغ را از سیل و آسمان آبی ام را از این طوفان وحشت زا, پس می گیرم و سر بر دامن کوه می گریم درخت سیب حوا را دوباره سبز خواهم کرد... ...
ادامه مطلب