به ایران پر عشق وپر رمزوراز
خمین شهرغم ها ولی سر فراز
که هر کس به هر سو به شغلی تلاش
برد دست خود رابه سوی خداش
بدانیدعزیزان که این داستان
تمامش حقیقت چودریاست ان
به این شهرمردیست نامش سعید
به دردوغم وغصه ها روسفید
به یک روستا مردمانی فقیر
به زحمت بدارند نان وفتیر
خداوندبخشنده مهربان
به هرکس به هر سوی روزی رسان
همین خانه، خانست هم نان پزند
به وقتی که خواهند نانی برند
همه سقف این خانه ها پر زدود
ولی قلب این مردمان پاک رود
همی بچه ها گرم وبازی کنان
زدردو غم غصه ها در امان
صداشان چه اهنگ نابی دهد
به این مرزو بوم عشق ساقی دهد
دکل ها به یک کوه درخشندو برق
به هنگام عصری نورخور زرق
که این داستان شد از انجا شروع
که افتاب از ان کوی ها زد طلوع
یکان بچه ها روبه ان کوه نگاه
بگفتا که شیئی درخشان نماه
تمامی ان بچه ها دیدنش
به توصیف ان غصه ها گفتنش
بجز ان سعیدک نگاه هرچه کرد
فقط کوه را دیدو روئیت نکرد
همی چشم ها رابه هم می زند
به ان دورها چشم رامی زند
چراهرچه ان دور کردم نگاه
فقط اشک درچشم من شکل اه
سعیدک به غم ها فرو خوانده شد
زشادی وبازی خود مانده شد
خدایا چرامن نبینم چو او
چراچشم من نورشان کم بگو
کنون بچه ها رفته نزد پدر
که او دورها را نبیند دگر
پدر غم گرفتش ازاین حال او
وراشد طبیبی که احوال او
طبیبان زیادی ورا برد او
ولی هر طبیبی بگفت حیف او
بگوشش شنیدست حرف هایشان
تمامی وجودش زغم ها نشان
بمانند مرغی بی بال وپر
خموشی گرفته نخواند دگر
عجب درد سختی است که در جمع دوست
توتنها نشینی ندانی که اوست
به زندان غم ها زمین گیر شی
جوانی ولی از درون پیر شی
درونم فقط این شده اشکار
مبادا زمین گیر شم کار زار
خدارابگفتم که ای یاور بی کسان
نبر روی مارا سوی ناکسان
کمک کم که فردا شوم روسفید
به بازوی خود روزیم را پدید
به خود گفت باید دگر بعد از این
به بازوی خود روزیت در زمین
برادر بگفتا که ما خانه را
دهیمش به تو غم نباش جان ما
به بازوی خود چاه ها میکنیم
زمین وزمان را به هم می بریم
به او گفت من را که باشد منم
به خود همتی کرده باشم جنم
به کارو تلاش بهر روزی شتافت
به دستمال همت کمر را ببافت
به زحمت که یک چرخ دستی خرید
پی رزق وروزی به هر جا دوید
به سعی وتلاش ساخت او خانه ای
گرفت همسری بهر هم دانه ای
به خود همتی را بپا خاستن
برِ کار وروزی ز او خواستن
گذشت زمان هرچه رفت دور دور
دوچشمان من گشته اند کور کور
زنک گفت دیگر نخواهم تورا
دگر او همی کرد بر من جفا
زنی که نخواهد تورا نیست زن
تو اورا چودندان کِرمو بکن
خدایا تویی دردلم نور عشق
به هرجا که میرم تو این کور عشق
پریشان دوچشمان من ظلمتیست
ولی در دلم نوری از روشنیست
خداکرده این کور را روشنا
که بی ترس از هیچ بی اشنا
تمام گذر گاه وبازاریان
به اوبارهایی به اطرافیان
چطوری رود ادمی چشم کور
بدونه کسی میرود تا به دور
سپرده همی زندگی بر خدا
به کشتیِ قلبش شده ناخدا
خدا کار ان را چنان جور کرد
که یک همسر مهربان تور کرد
ورا باتمام خصوصش بخواست
چنین گوهری از کجا او شناخت
چه مایحصلی شد که ان زوج خوب
دوتا بچه دارندوچون موجِ خوب
چه نیکو پسرجان خداوند گاه
حواسش به ما هست مارا نگاه
سعیدی که درغم فرو مانده بود
هم اینک چنان شادو پر خنده بود
چواو همتی کرد بالای کوه
زسختی گذر کرد تا بر شکوه
چه شیرین سخن سعدی خوش کلام
که روحش شود شاد براو سلام
بخور تاتوانی به بازوی خویش
که سعی ات بود در ترازوی خویش
به هر سو قلم رفت شد داستان
تمامش خدا خواست من شرح ان
همی داستان گفتمی راست ان
برای تمامی روشن دلان
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: پنجشنبه
18 شهريور
1395 ساعت: 14:37