چه جبر دردناکی بود
که تو درد کشیدی مادر
تا من خودخواهانه پا به این جهان بگذارم
به دنیایی که
در پس دشت های شقایق و
فضای عطر آلود یاس
مارها و عقرب ها خفته اند...
به دنیایی که تو را چون کبک
مسحور زیبایی و رنگ ها میکند
و از لبه ی پرتگاه ها عبور می دهد...
دستم را بگیر مادر
دختر بیست و هشت ساله ی امروز تو
همان نوزاد بی قرار دیروز است
که صدای گریه های شبانه اش
خواب را از چشمان تو می ربود...
این همان نوزادیست که اکنون قلبش
از فریب و نیرنگ روزگار عجیب گرفته
و حقیقت را
فقط در باتلاق ها جستجو می کند
امنیت را شاید، در لانه ی عقاب ها
و انسانیت را در جنگل ها...
ببخش مرا مادر
تو درد کشیدی آن لحظه
و من
چشمانم را به روی دردها میبندم
و به بسیار دست هایی
که هیچگاه گرفته نشدند...
من به دنیا آمدم اما
زیباترین دنیا، در بطن تو بود
و امنیت، در آغوش توست....
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: جمعه
17 ارديبهشت
1395 ساعت: 19:40