
صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو خواب دیدی که دل دست به دامان تو شد تو بمان خواب که تعبیر شود بعد برو لحظه ای یاد ؛ تو را خواند که با او بروی تو بمان تا به یقین دیر شود بعد برو صبر کن عشق تو دل گیر شود بعد برو یا دل از دیده ی تو سیر شود بعد برو تو اگر کوچ کنی ؟ بغض خدا می شکند تو. بمان گریه به زنجیر شود ؛ بعد برو...
ادامه مطلب
جای میان هیچ جا مردی گم شده بود در کابوس یک رویا زن عاشقش بود مرد فهمید زن می رقصید مرد می دید زن می خواند مرد می شنید زن می گفت مرد می شنید زن فریاد می کشید مرد می شنید زن ناز میکرد مرد می کشید زن فمنیسم بود مرد می فهمید زن خسته شد مرد رفت...!...
ادامه مطلب
فلسفه عجیبی دارد زندگی پازلش تکمیل شدنی نیست گویی: تکه آخرش را مرگ برداشته....
ادامه مطلب
Mahdi Hoseini: سلام الهه ی بیتای نازنين زاده ! تو را کدام پریناز زاده ای زاده ! چرا تو این همه جذاب و محشری آخر ! چرا خدا به تو اینقدر دلبری داده ! حریقِ دست نخورده ! به قول شاعرها تو عین معجزه ای ، بکر و خارق العاده به قول فلسفه دانها تجسمِ "آنی " شبیه فلسفه پیچیده ای ولی ساده ! بلای جان منی ، چشم آبیِ مرموز از آسمان چه خبر " اتفاقِ افتاده " ! #مهدی_حسینی Tlgrm.me/mosaffer_poem...
ادامه مطلب
خاطراتم را که بردی خاطرم را پس نزن بال پروازی من باش و پرم را پس نزن دفتر شعرم غزلهای دل سوزانم است آتشی بر باورم،خاکسترم را پس نزن طبع جان رویای بودن با تو را تحریر کرد دست کم خواننده باش و دفترم را پس نزن با تمام زیرکی مهمان جان و دل شدی میزبانت می شوم،شور وشرم را پس نزن عشق دارد میچکد قابل نمیدانی چرا در نگاهم غرق شو، چشم ترم را پس نزن خوب یا بد را نمی دانم پیمبرگونه ای بانی بهتر شدن باش و شرم را پس نزن آنقدر می گویم و میخوانمت در ماورا آخرش باید بیایی "در برم"را پس نزن #بهناز_سمیعی_نژاد ۹۵/۷/۲۹...
ادامه مطلب
چه بی گناه افتادیم در عصیانی که نامش زندگیست هنوز شانه هایم معطر از بوسه های آدم من فرو افتادم در تاریخی که مردمانش برای عفتشان روزی هزار بار فرشته ای را در خود میکشند اینجا کسی با نور خودش را نمیشوید و در کوچه ها حسرت خیرات میکنند... #مستانه_دادگر...
ادامه مطلب
. رفیق ! مرگ به این زندگی شرف دارد دلم ؛ عمیقِ پُری از غم و أسف دارد ! به رقص آمده ام در تنورِ نامردی دلم چقدر طرفدارِ بیطرف دارد ! بدا به دست جگرگوشه ات شکنجه شدن بدا به نوح که فرزند ناخلف دارد ... زمانه است و همین ناملایمات ، عزیز ! از اینکه دربدرت میکند ، هدف دارد ! اگر چه چشمه گلآلود شد پس از باران بمان که آب فقط چند لحظه کف دارد ! به لطف چاه به عزت رسید یوسفِ زار که هر چه حضرتِ دُر دارد از صدف دارد #مهدی_حسینی Tlgrm.me/mosaffer_poem...
ادامه مطلب
به دل دارم کلام ماندگاری عنایت کن اگر آموزگاری تو که امروز جای اولیائی سفین کودکان را ناخدائی بزن زنگ مدارا را که دیراست محبت دردژ نخوت اسیراست بزن زنگ رفاقت را برادر تطاول را ز بیخ و بن درآور بزن رنگ خرد را بر کلاست کتاب عشق باشد اقتباست نشان دوستی ها را علم کن تبادل دشنه ها را با قلم کن سفارش کن کتاب مهربان را همان دانای خوب خوشزبان را همان که پند ها دارد فراوان همان که روشنا بخشد به انسان به دست آور دل دارا و سارا رها کن موش و...
ادامه مطلب
یادش بخیر زنگ حسابی که داشتیم املا هنر و شعرو کتابی که داشتیم رفتن به پای تخته سیاه و گچ سفید ناگه صدای نام و جوابی که داشتیم یادش بخیر سوال معلم و زنگ بعد تفریح بود و ما چه شتابی که داشتیم کبری وکوکب و حسنی،درس ریزعلی یادش بخیر غاز و کبابی که داشتیم صف هاوبوفه هم چه همیشه شلوغ بود قبل از کلاس چه التهابی که داشتیم دکتر،مهندس و نقاش و مخترع حتی برای دوست چه خوابی که داشتیم حالا گذشت دوره و ماندست خاطره یادش بخیر زنگ حسابی که داشتیم #زینب_خدایی 31/6/95...
ادامه مطلب
سوزنی گم گشته بین کاهها انبارها حرف دل دیگر ندارد جای در بازارها کوریِ مسری تمام شهر را آلوده کرد گسترش دادند ظلمو فقر را بیمارها حاکمان بستند راه حرف حق بسیار، حیف باز هم تاریخ ما دارد از این بسیارها عاقلان از ترس جان خود سواری میدهند راه را با زور خود کج کردهاند افسارها عاشقان از بندگی گفتند میگویند باز خسته از بیهودگی این همه تکرارها بنده گم بودم میان حکمو عقلو عشق، چون سوزنی گم گشته بین کاهها انبارها جمعه، پنجم شهریورماه نودوپنج ساعت سیزده و سیوپنج دقیقه...
ادامه مطلب
پیش نویس: وقتی نشت می کند دریای احساس.. از شکاف دیده بانی قلعه افکارم ترجمه کن گونه راز آلودم را..... * با تو ام... مسئولیت پروانه نارس بیرون زده از پیله منطقم را قبول کن.. قبول کن جنایتت را...! با توام شفاف ترین باتلاق ! با توام بستر هر شبه ماه ! چه ماهرانه پایبند بچه پلنگ اندیشه ام شدی ! و من چه کودکانه به شوق لمس ابدیت در آغوشت دست و پا می زدم... خون ماسیده بر تیغ غرورت را.. با جوانه نهالی که تبر زدی پاک کن! دوباره تیزش کن.. با سنگ هایی که جلوی پایم انداخته بودی... نشانه بگیر و ببین کیست که ریشه هایش را سپر نکند...!...
ادامه مطلب
بی پرده حرف نزن من روانی ام من بی حضور تو در شهر،جانی ام از خاطرات ممتد یک عاشقی نگو من عاشق این عشق های آنی ام گفتی برو به خانه ی آبادی دلت من از اهالی مرزهای بی نشانی ام تا لحظه های خوب رسیدن رهی نبود ای شمع مرده تا به کجا می کشانی ام؟ باران بهای رسیدن به اوج و عشق باران دل تویی و منم آسمانی ام ؟ #زینب_خدایی...
ادامه مطلب
درافت وخیز مستانه ی خیالم نیروی مثال زدنی، قلب واحساسم رافراگرفته است ؛ که درچرخش مست کننده ی خط سرنوشت مرا به سوی دامن باورها وناباوری ام تا افق با سوزوگدازش می کشاند ..... توهم های گنجینه ی هزارچشم عقل پنهان که به نگاهم دوخته است سدی در راهم میشود؛ بیراهه ای را انتخاب میکنم تا نیروهای مهارشده ام را بنوازد در سرابی سوزان که گرفتارشده ام . هم آغوشی آب را در دل می پرورم که بی پروا درزلالی وپاکی آن به معاشقه مشغول شوم ،میخواهم تا آزادو رها آرام گیرم تا ابد درآغوش نوازش های دریا... یاغرق شوم ...دست وپا بزنم وطعم لحظه لحظه تمام شدن را مزمزه کنم . من زنم ؛زنی که درانتظار عشق وآرامش است ؛ دل دریایی ام دراین بلوغ افکارم دچارآشوب شده که خندان وشیرین به دنبال احساس عریانم کشیده میشوم ...تلخ . رنجی...
ادامه مطلب
زندگی جدی نیست زندگی سایه گه مرگ به صد تصویر است زندگی خواب شباویز به صد تعبیر است خیمه شب بازی نیست همه اش تقدیر است ما فقط سربازیم خود فرمانده حواسش جمع است بی جهت سر نخوریم پی ژرفای لجن زندگی خالی نیست این تهی گه که تو بینی همه از تدبیر است زندگی شام به سر منزل یک مسکین است زندگی لحظه ی غالب شدن تسلیم است همه از تکوین است یک نفر نور و تو ظلمت همه اش هم این است زندگی را باید به سرانگشت نگه داشت مبادا روزی مثل یک خاک کویری که ز کف سر بخورد ما ز کف سر بخوریم...
ادامه مطلب
آن یار ما آن نازنین دلدار ما شد در دمی از کف برون رفتش پی آن دیگری بشکست عهد و نام ما بلبل بودیم در باغ او خوش لحن از دیدار او پروانه وار در گرد او او سوخت بال، پرواز(باز) ما هی گفتمش ای نازنین مشکن دلم تو اینچنین ترخند بزد ،گفتش برو در آینه، خود را ببین این من کجا ، آن تو کجا آن یار نو پایم کجا چون گفت من را اینچنین چونان یخی نقش بر زمین آنی شدم گرم و روان در پای آن گل نازنین تا باز نازش بیشتر رنگ رخش گلگون تر طعم لبش شیرین تر در پیش آن یار دگر بعد از صباحی چند،باز او را بدیدم در گداز پژمرده و با حال زار آمدم کنارم بیقرار بنشست او، در روبرو چشمم گره در چشم او گفتش منم دیوانه ات در عشق تو ،راهم غلط این بار ، من پروانه ات جلدم بر روی خانه ات عفم کن و راهم بده با...
ادامه مطلب
جیب پلک هایم از گریه پر بود وقتی باد اشکهایم را نشانه می گرفت. از بغض چمدانم جاده ترک برداشت و در حریق درد آلود نفس هایم زمان آه چه معصومانه می سوخت. در دامنم هزاران قاصدک می شکفت اگر لبانت هنوز زنده بود......
ادامه مطلب
من گاه گرفتار ندانم کاریست یا گاه اسیر رنج سهل انگاریست در بین مرض های روان رنجوری خود شیفتگی زشت ترین بیماریست ********************************* مجنون شد و با اشک سحر رفت دلم دنبال هوای تازه تر رفت دلم گفتم سفر عشق پراز حادثه است نشنید به دریای خطر رفت دلم ********************************* می ترسم از این که باز عاشق بشوم بی تاب تب و تاب دقایق بشوم می ترسم ازاین که مثل مجنون، ناکام انگشت نشانه ی خلایق بشوم ********************************** ای ماه بیا چشم مرا روشن کن باران بشو و جان مرا گلشن کن شیرین بنما کام مرا با می تلخ دل مرد ، مسیحا! نظری بر من کن ********************************** چندیست که بخت سخت خوش خواب شده هر حادثه ای موجب ارعاب شده چندیست به کام ما نمی چرخد چرخ تدبیر هم آشفته ...
ادامه مطلب
خبر دارم کسی امشب به لب نام مرا دارد !! و می دانم چه بی پروا مرا از دور به نام عشق می خواند خبر دارم... برای غنچه ی لبهای غمگینش کمی پروانگی باید اگر از من، از آغوشم زنی تن پوش می خواهد؟؟ شبی مرادنگی شاید !! خبر دارم ... خبر در شهر پیچیده یکی آرام می خندد یکی هم با تکان سر به حالم اشک می ریزد همه دلواپسند اما؟؟ کسی انگار نمی داند !! در آن سوی افق آن دور هوای کوچه ای ابریست شقایق غنچه ای دارد ؟! و آن سوتر... زنی در خلوتِ باران کنار دار تنهایی غرورِ مهربانش را به پودِ گیسوانِ عشق برایم شعر می بافد دلی دل ناگران آنجاست .. که با لبخندِ غمگینش کنارِ پنجره در باغ به نجوایی که چون فریاد به گوشِ کوچه می پیچد برایم یاس می کارد!! خبر دارم ... ولی افسوس...که او این را نمی داند به اش...
ادامه مطلب
با من سخن از عاشق و دلدار نگویید دیوانه ام و سر به جنون میزنم امشب. با من سخن از یار وفا دار نگویید دیوانه ام و سر به جنون میزنم امشب لبخند ملیحش به لب غنچه نشسته مانند نگاهش که در ان خنده جام است پر پر شدن غنچه در اشعار نگویید دیوانه ام و سر به جنون میزنم امشب بردار ملامت سر عشاق کشیدند در دفتر نقاشی لیلای غزل ها در محضر مجنون سخن از دار مگویید دیوانه ام و سر به جنون میزنم امشب در دایره عشق شده نقطه پرگار لیلی و زند چرخ به دورش دل مجنون در دایره از نقطه پرگار نگویید دیوانه ام و سر به جنون میزنم امشب در میکده پیمانه شکستیم به عشقش از میکده عشق مرا راند نگاهش از میکده و ساقی و خمار مگویید دیوانه ام و سر به جنون میزنم امشب دیریست که از کوچه اشع...
ادامه مطلب
زیر دوش آب سرد با یه حس از جنس درد بغض لاکردارمو قورت میدم مثل مرد خاطرات خوب و بد یک به یک تصویر شد یک جوون، با یک وداع توی یک شب پیر شد من خودم شک می کنم یعنی اینها خواب بود؟ عکس من با تو چطور؟ بیخودی تو قاب بود؟ اسممو رو ماسه ها می نوشتی یادمه شاید هم رو باد بود خاطراتم مبهمه این رفیق بی نوات خیلی اما ساده بود ای نوای نارفیق گوش من آماده بود من خجالت می کشم از غزل های خودم بلبلی بودم ، چرا حالا اینجوری شدم؟ دل ازم می پرسه این آخر خط نیست ، هست؟ هی بسوز و هی بساز این عدالت نیست ، هست؟ اَه ، چرا داغم هنوز کوه آتیشم چرا لعنتی آخه بگو رفتی از پیشم چرا؟ شیر آب سرد ، باز چشمم اما بسته شد دیگه روح زخمی ام از جهنم خسته شد تیک و تاک قلبمه نامنظم می زنه یکّی زنگ آخرو داره کم کم می زنه ...
ادامه مطلب