سوزنی گم گشته بین کاهها انبارها
حرف دل دیگر ندارد جای در بازارها
کوریِ مسری تمام شهر را آلوده کرد
گسترش دادند ظلمو فقر را بیمارها
حاکمان بستند راه حرف حق بسیار، حیف
باز هم تاریخ ما دارد از این بسیارها
عاقلان از ترس جان خود سواری میدهند
راه را با زور خود کج کردهاند افسارها
عاشقان از بندگی گفتند میگویند باز
خسته از بیهودگی این همه تکرارها
بنده گم بودم میان حکمو عقلو عشق، چون
سوزنی گم گشته بین کاهها انبارها