
هَجْوْ در ادبیات، شعر یا نثری است که ضدِّ مدح باشد و برای مقاصد شخصی بهکار رود. لحنی گزنده، صریح و گاه توهینآمیز دارد؛ اما اگر برای بیان دردهای اجتماعی-سیاسی به کار رود، با زبانی ملایمتر سروده میشود. هجو بر پایهٔ نقدِ گزنده و دردانگیز بنا میشود و گاهی به سرحدّ دشنام یا ریشخندِ مسخرهآمیز و دردآور میانجامد؛ هرگونه تکیه و تأکید بر زشتیهای وجودِ یک چیز – خواه به ادعا و خواه به حقیقت – هجوْ است...
ادامه مطلب
خاطراتم را که بردی خاطرم را پس نزن بال پروازی من باش و پرم را پس نزن دفتر شعرم غزلهای دل سوزانم است آتشی بر باورم،خاکسترم را پس نزن طبع جان رویای بودن با تو را تحریر کرد دست کم خواننده باش و دفترم را پس نزن با تمام زیرکی مهمان جان و دل شدی میزبانت می شوم،شور وشرم را پس نزن عشق دارد میچکد قابل نمیدانی چرا در نگاهم غرق شو، چشم ترم را پس نزن خوب یا بد را نمی دانم پیمبرگونه ای بانی بهتر شدن باش و شرم را پس نزن آنقدر می گویم و میخوانمت در ماورا آخرش باید بیایی "در برم"را پس نزن #بهناز_سمیعی_نژاد ۹۵/۷/۲۹...
ادامه مطلب
بی پرده حرف نزن من روانی ام من بی حضور تو در شهر،جانی ام از خاطرات ممتد یک عاشقی نگو من عاشق این عشق های آنی ام گفتی برو به خانه ی آبادی دلت من از اهالی مرزهای بی نشانی ام تا لحظه های خوب رسیدن رهی نبود ای شمع مرده تا به کجا می کشانی ام؟ باران بهای رسیدن به اوج و عشق باران دل تویی و منم آسمانی ام ؟ #زینب_خدایی...
ادامه مطلب
کودکییَم در دل کوه بادکنکی قرمز میدمد در لالایی شبانه به گلهای آرام پونه مادر میگوید مهیب و ز گر̊دموجِ انفجاری به قطر زمین عباس مُرده است و هزاران پرچم قرمزِ شاددردباد میکوبند سر بر میل سرد پرچمها...
ادامه مطلب
حکایتی شده دیدار اتفاقیِمان چه دیدنیست پس از سالها ، تلاقیِمان به گِل نشسته عقابِ بلندپروازت چقدر خسته اماز شهرِ باتلاقیِمان من و، تو مثل دو شمعیم ، در پیاله ی شب به باد رفته و درهم ، کجاست باقیِمان ! برای لمس تو چشمانتظار مانده هنوز کنار پنجره گلدان بی اقاقیِمان هنوز هم که هنوز است داخلِ ضبط است نوار کاستِ گلچینِ " گلنراقیِمان " سیاهدل شده شبهای شهر، بیش از پیش سپید رو شده موهای پرکلاغیِمان ... #مهدی_حسینی #مهدی_حسینی_مسافر ۱۳۹۵.۵.۵...
ادامه مطلب
[img][/img] عشق هیچ وزنی ندارد وعرفان تسلایی بر من دنیایم همین بود خلاصه در خدایی کنارم با سیگاری گوشه ی لبش... در ساعتی پنهان سه و سی دقیقه ی بامداد و فرشته ای با ایمان شیطان بوسه ی سرد مرگ به معجزه ای شبیه ... مانند سگی پاچه گیر مانند لبخند مشترک من و تو در (س ک س) * و تداوم ناگسستنی سفلیس در شهو تی با شعر در اتاق بعدی تخت بعدی زن بعدی مازوخیسم پسامدرنیسم درشئی فرورفته در افکار نیمه عریانم به پارگی شان و دوخته شدنهای تکراری شان بازمیگردم به انجا که صندلی های زرد بوی امونیاک ادرارو شب مستی های هر شب از کنار چشمانم این بالا روی دستانی که میگویند لااله الا الله به پیش تر انجا که درون نطفه ای ازشهر درگوشه ی پر درد این خیابانها (فاح شه ای)* ایستاده به شکهایش خطوط سیاه دور چشم می ک...
ادامه مطلب
مردی در پس یک خاموشی از سر کار که آمدم .مثل همیشه بعد از عوض کردن لباس هایم یک لیوان نسکافه ریختم و رفتم داخل بالکن نشستم . روبه روی خانه ی ما یک پارک بود و من همیشه عادت داشتم با نگاه کردن به بازی کردن بچه ها که با شوق فراوان بالا و پایین می پریدند و گاهی هم گریه می کردند تا پدر یا مادرشان برایشان بادکنک رنگی بخرند ،نسکافه ام را بخورم . در واقع این پارک برای من حکم یک مستند را داشت آن هم مستند زنده با کیفیت فول اچ دی که هر روز عصر به تماشایش می نشستم . آن روز هم به تماشای این مستند نشسته بودم که او را هم توی پارک دیدم . یک پیراهن سورمه ای اتو کشیده با یک شلوار پارچه ای مشکی به تن داشت و موهای جو گندمی اش را مرتب به سمت بالا شانه زده بود که با آن دو چشم مهربان آبی من را یاد مجریان شبکه های...
ادامه مطلب
«زلف را شانه نزن، شانه به رقص آمده است» در بیان نِگَهَت چانه به رقص آمده است هر زمانی که تو آیی به سراپرده ی من از قُدومت گل من، خانه به رقص آمده است پای در مجلس و مِی خانه اگر یار، نهی از شَعَف عاقل و دیوانه به رقص آمده است میبری سمت دهانت و به لب می زنی اش وین سعادت زده پیمانه به رقص آمده است مِی خورم، مست شوم، لیک عجیب است که مِی از لبت واله و مستانه به رقص آمده است بوسه بر گونه ی چون قند و نباتت زده ام بوسه در گونه ی دُردانه به رقص آمده است چند وقتی است که رفتی زِ بَرَم، حال ببین شانه از هق هقِ مردانه به رقص آمده است ======================= پ.ن: مطلع شعر از مهدی مظاهری...
ادامه مطلب
«زلف را شانه نزن، شانه به رقص آمده است» در بیان نِگَهَت چانه به رقص آمده است هر زمانی که تو آیی به سراپرده ی من از قُدومت گل من، خانه به رقص آمده است پای در مجلس و مِی خانه اگر یار، نهی از شَعَف عاقل و دیوانه به رقص آمده است میبری سمت دهانت و به لب می زنی اش وین سعادت زده پیمانه به رقص آمده است مِی خورم، مست شوم، لیک عجیب است که مِی از لبت واله و مستانه به رقص آمده است بوسه بر گونه ی چون قند و نباتت زده ام بوسه در گونه ی دُردانه به رقص آمده است چند وقتی است که رفتی زِ بَرَم، حال ببین شانه از هق هقِ مردانه به رقص آمده است ======================= پ.ن: مطلع شعر از مهدی مظاهری...
ادامه مطلب
ضمن عرض سلام خدمت همه ی دوستان گرامی و با سپاس فراوان از رامتین عزیز بخش جدیدی با عنوان بخش ویژه خبری چند رسانه ای راه اندازی شد و از این پس خبرهای ویژه ی ماه مربوط به کاربران انجمن رو به تفصیل در این بخش اعلام میکنیم. از همه شما عزیزان دعوت میشه اخبار مربوط به دوستان را جهت اگاهی همه ی دوستان در این بخش منتشر کنید. پیشاپیش از همراهی همه ی شما دوستان گرانقدر کمال تشکر رو داریم. ...
ادامه مطلب