درافت وخیز مستانه ی خیالم نیروی مثال زدنی، قلب واحساسم رافراگرفته است ؛
که درچرخش مست کننده ی خط سرنوشت
مرا به سوی دامن باورها وناباوری ام تا افق با سوزوگدازش می کشاند .....
توهم های گنجینه ی هزارچشم عقل پنهان که به نگاهم دوخته است سدی در راهم میشود؛
بیراهه ای را انتخاب میکنم تا نیروهای مهارشده ام را بنوازد در سرابی سوزان که گرفتارشده ام .
هم آغوشی آب را در دل می پرورم که بی پروا درزلالی وپاکی آن به معاشقه مشغول شوم ،میخواهم تا آزادو رها آرام گیرم تا ابد درآغوش نوازش های دریا...
یاغرق شوم ...دست وپا بزنم وطعم لحظه لحظه تمام شدن را مزمزه کنم .
من زنم ؛زنی که درانتظار عشق وآرامش است ؛
دل دریایی ام دراین بلوغ افکارم دچارآشوب شده که خندان وشیرین به دنبال احساس عریانم کشیده میشوم ...تلخ .
رنجی پنهان وجودم را ازدرون خالی میکند،تا سرم را میجنبانم کلاهی برسردارم وغول سرنوشتم جلوترازمن درحرکت بوده
وانگاردستهایی همراه او ؛ تا مرا درزندانی اسیر کند که نه راه رهایی ونه دل تسلیم دارم .
تا ابد درگیراین زندگی دست وپاگیرمیشوم ...
دست گیر بخاطر زندانی که میله هایش آه وافسوس ....سقفش خاطرات بلوغ نارس افکارواحساسم ...وچهارچوبش دیوار سکوت و مرگ تدریجی رویا هایم درسیاهیست ..
پاگیر بخاطر موانعی که سرنوشت شوم برسرراهم چیده است که رفتن یا ماندن را درچالش انداخته است ...
محکوم به زیستن درچنین وضعیتی فرقی با مرگ آرام و خستگی روح و ناامیدی ندارد ...
حکم مرگ آرامم را به بلوغ زنانگی ام هدیه ای از اقبالم میدانم ....هدیه ای باطعم قهوه ی تا ابدتلخ تلخ تلخ .
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: جمعه
8 مرداد
1395 ساعت: 18:10