
من آن ساحر شکست خورده ام که از تکه چوب اعجاز خدای تو اژدهای بد یمن تقویمش را در سیاه چاله ی زهدانش مدفون میکند! من آن کودک صحرا گرد عریانم که در نیل سراب آزادی زورق خیالش را از تشنگی سیراب کردند! من آن قوم همیشه سرگردانم در صحرایی که جز گوساله ای ...
ادامه مطلب
"روز جهانی کارگر بر تمامی کارگران مبارک باد" منتشر شده در شماره ی چهل و سوم نشریه ی الکترونیکی عقربه "هیروشیما"ی خسته ام خونی ست زخمی از ابتذالِ باورتان روزهای سپیدمان تار است زیر یوغِ سیاه لشگرتان تاجران کثیف خونابه ! بو گرفته ست زخمِ بسترتان سبز ...
ادامه مطلب
دلهای تُرد و نازکمان در خطر نبود در شهراگر که این همه نازککمر نبود چشمم تو را گرفته ، دلم دوستدار توست کاشاین جناب در نظرت " دردِ سر " نبود گفتی بگرد مثل تو خیلیست در جهان گشتم ولی به موت قسم یک نفر نبود میخواهمت ، بیآن که بدانم برای چه! در این مقوله ناز شما بی اثر نبود در چشمهات بندِ دلم پاره شد ، دریغ ؛ می بستمت به بوسه حیایت اگر نبود #مهدی_حسینی #نشسته_در_ته_فنجان #انتشارات_فصل_پنجم...
ادامه مطلب
عاشق روی تو بودم، ز چه باور نکنی؟ با تو در حال صعودم، ز چه باور نکنی؟ نور مهتاب فتاده ست به رویت برخیز گفته بودم که حسودم، ز چه باور نکنی؟ سهم من از تو وعشق تو فقط خون دل است هدیه ات کرده کبودم، ز چه باور نکنی؟ به مناجات شبم، عشق! تو را می خوانم شده این ذکر سجودم، ز چه باور نکنی؟ "در نمازم ...
ادامه مطلب
زیر سوراخ سوزن پرگارم و از سینه تو بر شعاع نور بر دایره هستی متولد گشته ام _ بی فروغ. من... در دشتِ گندم بریان به دنبال جرعه ای از خویش تو... در خُنکای مینو با گیسوانی تابیده وشعشعه هفت خورشید در قوس گنبد هستی خوابیده ای! من... در فردایی که گذشته کرده ام _ غرق شده ام تو... هنوز ژرف در همان خواب عمیقی میدانم که در خواب رویای ساحلی دیدی که همه از خوشی لبریز اند ولی اینگونه نیست... ولی اینگونه نیست... ولی اینگونه نیست... (سینا احمدوند) زمستان 95...
ادامه مطلب
کجاست آن پرنده ی عشق که بر شاخه سارهای قلب من فرود آید؟ و نگاهش از اشتیاق زلف هایم رو به پنجره خشک شود من همه گوش شوم و او همه صدا آوازی سر دهد که رد قدم های غم محو شود از جاده ی رفتن ها و هیچ نماند بجز آمدن ها و ماندن ها کجاست آن پرنده عشق که در نیمه شب پاییزی سکوت کوچه را بشکند عطر یاس را از اردیبهشت به امانت آورد و در رویای اهالی محل ماه خسته را قاب بگیرد کجاست آن پرنده ی عشق؟...
ادامه مطلب
گفتی که می جویی دلی ؛ گفتم که من یارت شوم گفتی که حاشا می کنی ؛ گفتم که غمخوارت شوم گفتی اگر از بخت من ؛ نایی بر اری بر دلت گفتم نبین از چشم من ؛ با دل گرفتارت شوم گفتی دلت بر من گواه ؛ روزی ز یادت می روم گفتم چرا دل خون کنی ؛ تا من سپهدارت شوم گفتی اگر عاشق شوی ؛ کردی خفا جانم جفا گف...
ادامه مطلب
شعرم شده زهر خند از فراغ تو کی می توان رسید آخر به باغ تو از بس که خوب هستی و ماهی و نازنین طغیان نمود چشمم و بر خاست از زمین ای ماه من چه شده ؟غصه تا به کی؟ بیرون بیا ز ابر ، این پرده تا به کی؟ مردم به عید به دیدار هم روند لبخند زنند به هم هدیه می دهند شد تحفه بهاری تو هجر و درد و غم لطفی ...
ادامه مطلب
آن شب... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ من در حدود سیب گم شد از خودش _ وَ ... زن هم بدین ترتیب گم شد از خودش _ وَ ... کارش فقط انگار تعقیب کتش بود یک عکس 4x3 در جیب کتش بود آن شب که بیرون باد می آمد _ و کافه لبریز بود از آدمک های کلافه آن شب که ساعت مرد را دشنام می داد ودکای روسی مزه ی خی...
ادامه مطلب
در دولت تو برای غم جایی نیست چون وصل تو مختوم به تنهایی نیست قربانی کبر نیز با زاری گفت الحق که جهان بی تو تماشایی نیست اسد زارعی...
ادامه مطلب
خوش آن چوگان که یک هیچش ببازیم اگر بر روی ماهش دست یازیم دو صد اسب و سوار و گوی چشمش دمی این سوی و گاه آن گوشه تازیم رقیبان جمله در کارش بماندند ندانستم که چونش رام سازیم دمی یک تن به غمزه می نوازد و باقی از نگاهش می گدازیم دم دیگر فریبد جملگی را فرو افتاده گویا در فرازیم ولی چون بازی چوب است و چوگان وُ را آخر به ضربی می نوازیم...
ادامه مطلب
مثل همیشه ام اما تونیستی من عاشق توام اما تو نیستی مردم ولی ببین آسان شکسته ام از جنس شیشه ام اما تو نیستی دامن کشی زمن اما نمی روم گویی برو ولی بی تو کجا روم چون حکم کرده ای با جان و دل قبول اما بدان که من تنها نمی روم حال دل مرا از چشم تر ببین گفتم که عاشقم اما نیم گدا با چشم سر مرا کمتر نظاره کن با چشم جان مرا هم بیشتر ببین بت خانه منست آن چشم کهربا دنیا و دین من آن لعبت چو مه دل برده ای مرا دل داده ام به تو من با توام ولی تو نیستی چرا...
ادامه مطلب
بعد از آن ویرانی مثل پر سبک شدم مانند باغی که سنگینی برگ درختانش را پاییز به یغما برده باشد......
ادامه مطلب
یادش بخیر زنگ حسابی که داشتیم املا هنر و شعرو کتابی که داشتیم رفتن به پای تخته سیاه و گچ سفید ناگه صدای نام و جوابی که داشتیم یادش بخیر سوال معلم و زنگ بعد تفریح بود و ما چه شتابی که داشتیم کبری وکوکب و حسنی،درس ریزعلی یادش بخیر غاز و کبابی که داشتیم صف هاوبوفه هم چه همیشه شلوغ بود قبل از کلاس چه التهابی که داشتیم دکتر،مهندس و نقاش و مخترع حتی برای دوست چه خوابی که داشتیم حالا گذشت دوره و ماندست خاطره یادش بخیر زنگ حسابی که داشتیم #زینب_خدایی 31/6/95...
ادامه مطلب
بود آنکه مرا تاب و توان رفت که رفت بر جسم وتنم بود روان رفت که رفت چشمم نگران در پی او ماند که ماند می کرد تمنّا که بمان،رفت که رفت از داغ جدایی جگرم سوخت که سوخت انداخت مرا شعله به جان رفت که رفت خود دانه ی عشقش به دلم کاشت که کاشت می خواست شود سبز و عیان،رفت که رفت در باغ دلم مثل گلی بود که بود نورُسته،که با باد خزان رفت که رفت رفت و همه ی هستی من برد که برد از هستی من نام ونشان رفت که رفت امّید به برگشتن او نیست که نیست چون تیر که انداخت کمان رفت که رفت با دوست چه اندازه زمان زود گذشت بی دوست ولی تلخ و گران رفت که رقت...
ادامه مطلب
بیلمیرم بس نه اولوب داهاچوخ گولمور آنا اورگی چوخ سیخلیبدورسوینه بیلمر آنا بیلمزیدیآنانی گوزدن آتارمیش بالاسی اورگیندن آنانین مهرین آتارمیش بالاسی...
ادامه مطلب
من آن شبگرد سرگردان تنهایم که شبها پی امید دیدار تو می آیم من آن اشکم که از چشم تو افتادم خوشا روزی که در چشم تو بود جایم من آن برگم جدا از شاخه می میرم خزانم در بهارت سرو رعنایم من آن خارم که سر گشته با یادت به هر سو می دود دست تمنایم من آن گمگشته در بادم دور از تو تو خورشیدی که من چون سایه پیدایم...
ادامه مطلب
حاضرم حتی نباشم کار آسانی که نیست پر کشیدن دور از رویای زندانی که نیست خواب دیدم مهربانی را به کامم ریختی قهوه ام را سر کشیدم توی فنجانی که نیست حال من را خوب کن با آینه قسمت کنم دوستت دارم که دیگر کار پنهانی که نیست خواب دیدم آمدی مهمان قلب من شدی ای دریغا فکر من ! رویای مهمانی که نیست از گلستان دلم گلهای رز برداشتم عطر گل میپیچد از قلبم به ایوانی که نیست دسته گل های دلم را آب دارد می برد ساقه ی بی مهریت را شوق گلدانی که نیست گرمی احساس جان افزای پیمان داشتم دستهایم را رساندم سوی دستانی که نیست ...
ادامه مطلب
آهنگي که شگون نداشت ............................... خش خش برگهاي پاييزي و صداي شکستن صدفهاي ساحل آخرين آهنگ قدمهاي عاشقانه ي من وتو را نواختند موج دريا شکستن دل صدفها را گريه کرد و شيون کردند کلاغها له شدن احساس برگهاي طلايي پاييز را می دانم که ناگزیر رفته اي و من عريان ترين آرزويم تن به افسردگي داده است تنها اميد وصال تو توان پلک بيدار چشم من و بوي پيراهنت همانند عطر گلهاي بارون زده ي کوهستان روح بخش خاطره هايم مي شوند به قنوت دل خواهم ايستاد... که بر گردي!!! مرداد 95 حجت موسوي...
ادامه مطلب
مردمانش آن جا سیه چرده بودند با این حال در ظلمت شب می درخشیدند...
ادامه مطلب