مهاجر
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 4:57
مهاجر.... ضربان پایت را میشنوم درسینه ام راه میروی ترجیح میدهم تنها باشم... به تلویزیون خیره میشوم کتاب میخوانم و گاهی پیاده قدم میزنم تا راحت بخوابم... تلوزیون خاطراتمان رامرور میکند کتاب ها تورا نوشته اند عابرها توراقدم میزنند و خواب ها تو را میبینند عزیزم... همه جا هستی توکه آخرین بازمانده پرندگا...
قلم در لیقه یعنی دست من در پیچه ی مویت
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 4:57
قلم در لیقه یعنی دست من در پیچه ی مویت و نستعلیق یعنی رد انگشتم به گیسویت تماشایی ترین شعری که این شاعر به خود دیده غزل میبارد از چشمت، رباعی از بر و رویت ! بتِ بیتای من ! داری خدایی میکنی در من خداوندا ! دلی دارم پریشانت، دعاگویت ! بنازم سحرِ نازت را پیمبرکُش ! تماشا کن پیمبرزاده هایی را که کافر کر...
آدم برفی
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 16:53
از چشمان آدم برفی ربوده بود خواب شوق دیدار آفتاب از هرم نگاهش اما بی تاب قطره قطره شد آب
اورشلیم قلبم
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 16:53
شاعر باش بتاز بر اورشلیم قلبم که این مریم گریزان کیشی نو در اعجاز شعر تو آغاز میکند! مستانه دادگر فرد
نت های تو...
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 16:53
[/size] آنگاه که با کمانچه ی چشمانت، قطعه ی عشق را نواختی... مرا بسان یک پرنده ی تنها، در اوج بی وزنی، در یک روز بهاری به آسمان سپردی.... آری..... آنچنان بی وزن اوج می گرفتم که لمس زمین، برایم فاجعه شده بود... حال، من مانده ام و کمانچه ای با نت های تو...
خیابان
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 16:53
دلم میخواهد روزی در خیابان اتفاقی تو را ببینم و روبرویت زانو بزنم ودرمیان آن همه ازدحام بگویم که دوستت دارم و تو با گونه هایی که همانند انارشب یلدا سرخ است با دست هایی به لطافت پر قو گونه هایم را که از شوق این دیدارمانند سقف خانه مادربزرگ چکه چکه میکند را پاک کنی و از آن بوسه هایی که طمع عسل سبلان م...
جا مانده...
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 16:53
جا مانده خاطرت را میگویم چون شبنمی زلال روی برگ بعد بارانی شدید جا مانده خاطره ات را میگویم م.م (رهگذر) 95/06/08
سامان ویرانه
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 16:53
از عشق پریشانم، از فاصله ترسانم نزدیک توام اما، باز از تو گریزانم چون کوه تو میگیری راه خوش ابران را بیچاره منه تنها، که تشنه ی بارانم وقتی که تو میخندی بر روی همه مردم من گوشه ی این خلوت،افسرده و گریانم روزی که تو را چون بت،سجده گه خود کردم آن روز ندانستم، آتش شده دامانم سهراب چه خوش گفته،آن شعر مس...
ساقی ! کم از شراب نداری
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 16:53
ممنون که با من این منِ مستت ؛ آیینه ای ... نقاب نداری ممنون که در میان دو بازوم ، آرامیاضطراب نداری آرامش از نگاه تو جاریست ، در تُنگ چشمهای تو دریاست بگذار عارفانه بگویم ؛ ساقی ! کم از شراب نداری ! چیزی به جز ؛ علاقه و قلبی لبریز از نیاز ندارم چیزی به جز ؛ محبت و مهرِ بی مرز و بی حساب نداری عرضم به...
معشوقه ی دیرین
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 16:53
و چه دنیای غریبی است نفس سوخته ام ،خبر از رخوت تن می آرد رخوتی در پی تنهایی من چه کنم ؟! در دل دنیای بزرگم همه عشاق ،همه راز دل ویران شده شان را به کلامی ،خطی ، می نویسند که برگی کاغذ بکند وصف دیوانگی این سر شوریده یشان و چه دنیای غریبی است غم معشوقه ی دیرینه ی من می فشارد قلبم چه شد آخر که برفت از ...
بی مهر پاییز مهرآغاز
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 16:52
هزاران آفرین بر غیرت برگ خزانی باد که با خش خش به زیر پای هر عابر شکایت میکند از پیر نوستالژیک مغمومی که بی مهر است و در آیین این مردم، مهرآغاز و شاید با رسا فریاد خش دارش که می نالد جدایی را روایت میکند: زمانه بر مراد جور میگردد ،نه کام ما و با دستی جدا مانده ز سرشاخه اشارت میکند پاییز پادشاه قلبها...
سلامالهه ی بیتای نازنینزاده !
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 16:52
Mahdi Hoseini: سلام الهه ی بیتای نازنين زاده ! تو را کدام پریناز زاده ای زاده ! چرا تو این همه جذاب و محشری آخر ! چرا خدا به تو اینقدر دلبری داده ! حریقِ دست نخورده ! به قول شاعرها تو عین معجزه ای ، بکر و خارق العاده به قول فلسفه دانها تجسمِ "آنی " شبیه فلسفه پیچیده ای ولی ساده ! بلای جان منی ، چشم ...
پس نزن
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 16:52
خاطراتم را که بردی خاطرم را پس نزن بال پروازی من باش و پرم را پس نزن دفتر شعرم غزلهای دل سوزانم است آتشی بر باورم،خاکسترم را پس نزن طبع جان رویای بودن با تو را تحریر کرد دست کم خواننده باش و دفترم را پس نزن با تمام زیرکی مهمان جان و دل شدی میزبانت می شوم،شور وشرم را پس نزن عشق دارد میچکد قابل نمیدان...
و زمان خواهد مرد
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 3:33
من که حیران شدم از کار تو و این گل ناز شک ندارم که در این باغ پر از نقش و نگار سخنی آید باز و به من می گوید «گل و او خاطره اند و زمان خواهد مرد. تو که در فکر بهار دگری و از آن برف گران بی خبری سردی قبل بهار همه را خواهد کشت آنکه یک بار بمیرد مرده است یادی از او تو مکن.»
طغیان وصال
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 3:33
در این زمانه که اجاق بخت ها با هوس گرم و هم آغوشی ها نابهنگام کوک می شود؛ در دامن باکرگی هرزگی ها تاخت می رود تا طغیان وصال ضربانهای حیات را مختل کند. اینگونه هوسناک!!! دین را به تاراج برده ایم و زخم ها ی نمک زده را به انتظار خوب شدن نشسته ایم. تا فراق راهی نیست! #بهناز_سمیعی_نژاد
عصیانی به نام زندگی
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 3:32
چه بی گناه افتادیم در عصیانی که نامش زندگیست هنوز شانه هایم معطر از بوسه های آدم من فرو افتادم در تاریخی که مردمانش برای عفتشان روزی هزار بار فرشته ای را در خود میکشند اینجا کسی با نور خودش را نمیشوید و در کوچه ها حسرت خیرات میکنند... #مستانه_دادگر
نامه
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 3:32
شاعرانه مینویسم،عاشقانه باز کن نامه را تنهای تنها،محرمانه باز کن کنج دیوار اتاق،زیر پتو،حتی کمد هرکجا جا بود جانم زیرکانه باز کن بالغ و دانا نوشتم نامه را اما گلم شاد و خندان، با ادای کودکانه باز کن عاشق و مبهوت و مغلوب و ذلیل چون که مظلومی نوشته، ظالمانه باز کن عقل گر گوید که نامه پاره و دورش کنی، ...
رفیق ! مرگ به این زندگی شرف دارد
-
تاریخ: 1395/7/27 ساعت: 7:09
. رفیق ! مرگ به این زندگی شرف دارد دلم ؛ عمیقِ پُری از غم و أسف دارد ! به رقص آمده ام در تنورِ نامردی دلم چقدر طرفدارِ بیطرف دارد ! بدا به دست جگرگوشه ات شکنجه شدن بدا به نوح که فرزند ناخلف دارد ... زمانه است و همین ناملایمات ، عزیز ! از اینکه دربدرت میکند ، هدف دارد ! اگر چه چشمه گلآلود شد پس از با...
نرو!
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 18:00
عمو جان! ما آب نمی خواهیم. برگرد به خیمه ها ما تشنه ی اغوش تو هستیم نه آب فرات جان پدر! نرو! برگرد به خیمه ها!
بوی ناب
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 18:00
دلتنگت شدم بویت را در گل ها نیافتم در باد کوچه و حتی ادم های نزدیکت هم نبود بوی تو از بوی خدا هم ناب تر است...