هزاران آفرین بر غیرت برگ خزانی باد
که با خش خش به زیر پای هر عابر
شکایت میکند از پیر نوستالژیک مغمومی
که بی مهر است و در آیین این مردم، مهرآغاز
و شاید با رسا فریاد خش دارش
که می نالد جدایی را
روایت میکند:
زمانه بر مراد جور میگردد ،نه کام ما
و با دستی جدا مانده ز سرشاخه
اشارت میکند
پاییز
پادشاه قلبهای خدشهدار از بیوفاییها ست ...