
دلهای تُرد و نازکمان در خطر نبود در شهراگر که این همه نازککمر نبود چشمم تو را گرفته ، دلم دوستدار توست کاشاین جناب در نظرت " دردِ سر " نبود گفتی بگرد مثل تو خیلیست در جهان گشتم ولی به موت قسم یک نفر نبود میخواهمت ، بیآن که بدانم برای چه! در این مقوله ناز شما بی اثر نبود در چشمهات بندِ دلم پاره شد ، دریغ ؛ می بستمت به بوسه حیایت اگر نبود #مهدی_حسینی #نشسته_در_ته_فنجان #انتشارات_فصل_پنجم...
ادامه مطلب
عاشق روی تو بودم، ز چه باور نکنی؟ با تو در حال صعودم، ز چه باور نکنی؟ نور مهتاب فتاده ست به رویت برخیز گفته بودم که حسودم، ز چه باور نکنی؟ سهم من از تو وعشق تو فقط خون دل است هدیه ات کرده کبودم، ز چه باور نکنی؟ به مناجات شبم، عشق! تو را می خوانم شده این ذکر سجودم، ز چه باور نکنی؟ "در نمازم ...
ادامه مطلب
از تو ممنونم که در این غار تنهائی چنان یک نقش دیواری سلامم کن ، سلامی گرم هر چند سرد و سوزانی ببین بی تو خراب و بی تب و تابم سلامم کن که شاید امشبی را باز من آرامتر خوابم از آن ترسم غرورت سرکشی سازد فراموشم کند در بحر تنهایی ولیکن باز می گویم که خوبی ، مهربانی، پیش من آیی... سلامم می کنی و ...
ادامه مطلب
تویی که وقتِ تظاهر، پُر از تمنّایی چقدر این دَمِ آخر، شدی تماشایی! نپوش رنگِ زغالی که ماه تر نشوی تو را چگونه نبینم در اوجِ گیرایی؟ تو را چگونه نبینم که روبروی منی؟ همیشه کنجِ خیالم، دُرُست اینجایی تو را چگونه نخواهم از آسمان و زمین؟ که داده ای همه ام را به بادِ رسوایی نشسته ام وسطِ برزخ از تو م...
ادامه مطلب
کجاست آن پرنده ی عشق که بر شاخه سارهای قلب من فرود آید؟ و نگاهش از اشتیاق زلف هایم رو به پنجره خشک شود من همه گوش شوم و او همه صدا آوازی سر دهد که رد قدم های غم محو شود از جاده ی رفتن ها و هیچ نماند بجز آمدن ها و ماندن ها کجاست آن پرنده عشق که در نیمه شب پاییزی سکوت کوچه را بشکند عطر یاس را از اردیبهشت به امانت آورد و در رویای اهالی محل ماه خسته را قاب بگیرد کجاست آن پرنده ی عشق؟...
ادامه مطلب
کوچه از دلتنگی خود چه گفت که بارید سیل به پا شد تا چهارراه رفت کوچه را دوست دارم درد دل کردن با آدم ها را گاهی دلتنگی رسوب می کند بغض می شود و او بی خبر از حال تو به باد فراموشی سرد می اندیشد . آیدین قلی نژاد بداغ...
ادامه مطلب
ای اره ! بیا درختکاری بکنیم تا زرد نمرده ایم ، کاری بکنیم بارانی و بی تاب و دل انگیز شویم وین بوم برهنه را بهاری بکنیم احساس بکاریم ، و این باور را در جان تبر به دست جاری بکنیم بنگر به تن بی رمق و زخمی عشق ! حق است تمام تمام عمر زاری بکنیم یک عمر بریدیم و پریشان کردیم وقتش نرسیده بی قراری بکنیم ؟ ای کاش ! به اندازه ی زخمی که زدیم مرهم بنهیم و غم گساری بکنیم اسد زارعی...
ادامه مطلب
فلسفه عجیبی دارد زندگی پازلش تکمیل شدنی نیست گویی: تکه آخرش را مرگ برداشته....
ادامه مطلب
متن ترانه ی آهنگ « عشق من کجاست » عشق من کجاست دوباره غم داره قلب عاشقم دوباره ! عشق من کجاست دوباره چشمای من هوای گریه داره عشق من کجاست نگاه من خسته از شبای انتظاره ماه من کجاست ! بیقرارشم خدای من،انگارعشقو عاشقی دروغه بیقرارشم شبای من خالی از ترانه، بی فروغه بیقرارشم شبا چقدر،کافه های بی کسی شلوغه چشم به راهشم جدا شدن اشک آسمونو در میاره جدا شدن حتی کوهو از پا در میاره نمیشه یادش یه لحظه راحتم بذاره همیشه دل دادن آخرِ خوشی نداره عشق من کجاست ، ماه من کجاست کاش یه بار دیگه ؛ عزیز من، عاشقونه روبروم بشینه باز با هم دیگه نگاه نازش کسی به جز منو، نبینه کاش یه بار دیگه، باز با همدیگه قلب من میگه یه روزی باز اونکه جات گذاشته برمیگرده غم نخور دیگه ! میاد و می ب...
ادامه مطلب
قلم در لیقه یعنی دست من در پیچه ی مویت و نستعلیق یعنی رد انگشتم به گیسویت تماشایی ترین شعری که این شاعر به خود دیده غزل میبارد از چشمت، رباعی از بر و رویت ! بتِ بیتای من ! داری خدایی میکنی در من خداوندا ! دلی دارم پریشانت، دعاگویت ! بنازم سحرِ نازت را پیمبرکُش ! تماشا کن پیمبرزاده هایی را که کافر کرده جادویت ! نگاهم میکنی و من؛ به سویت دست میازم چه سعی باطلی دارم... مرا کافیست سوسویت #مهدی_حسینی...
ادامه مطلب
چه بی گناه افتادیم در عصیانی که نامش زندگیست هنوز شانه هایم معطر از بوسه های آدم من فرو افتادم در تاریخی که مردمانش برای عفتشان روزی هزار بار فرشته ای را در خود میکشند اینجا کسی با نور خودش را نمیشوید و در کوچه ها حسرت خیرات میکنند... #مستانه_دادگر...
ادامه مطلب
. رفیق ! مرگ به این زندگی شرف دارد دلم ؛ عمیقِ پُری از غم و أسف دارد ! به رقص آمده ام در تنورِ نامردی دلم چقدر طرفدارِ بیطرف دارد ! بدا به دست جگرگوشه ات شکنجه شدن بدا به نوح که فرزند ناخلف دارد ... زمانه است و همین ناملایمات ، عزیز ! از اینکه دربدرت میکند ، هدف دارد ! اگر چه چشمه گلآلود شد پس از باران بمان که آب فقط چند لحظه کف دارد ! به لطف چاه به عزت رسید یوسفِ زار که هر چه حضرتِ دُر دارد از صدف دارد #مهدی_حسینی Tlgrm.me/mosaffer_poem...
ادامه مطلب
فاصله دیوار یا دنیا چه فرقی میکند بی تو با مردم و یا تنها چه فرقی میکند فاصله بدتر از این من دیگر اینجا نیستم حاصل این فاصله آنجا چه فرقی میکند بهترین شب را برای تو رقم میزد دلم راستی آغوش او با ما چه فرقی میکند میروم دیگر برایم صحنه ها رنج آور است بود یا نابود من حالا چه فرقی میکند میروم در گوشه ای از شهر دور از ازدحام شهر من پایین یا بالا چه فرقی میکند هر دفه یک قصه سر هم کردی و گفتی برو جان من این قصه با آنها چه فرقی میکند داریوش نوروزی برگرفته از اثری از استاد فاضل نظری...
ادامه مطلب
شاپرک ازغصه گریان شد کجایی یار من ابرها درغم نمایان شدکجایی یار من ازغم دوری خوبان قلب میخک ها شکست رازقی درغم پریشان شد کجایی یار من بعدباران رنگ نابی دردل ابری نشست چشم از دیدش چه حیران شد کجایی یار من سهم مااز عاشقی تنها نشینی شد چرا؟ غم فقط مارا گریبان شد کجایی یارمن ای که رنگ زندگی بودی کجایی ؟ناکجا! بعدتو دریا بیابان شد کجایی یار من همچو اهو در بیابان بی تو من وحشی شدم هرکسی را دید پنهان شدکجایی یارمن ارزوهایم دگر در سینه ام پوسیده شد حیدری دیگر گریزان شد کجایی یار من...
ادامه مطلب
کل این قصه حطا بود و نمی فهمیدم عشق،افسانه ما بود و نمی فهمیدم گرچه در ریشه مان ریخته بودیم به هم تنه ام از تو جدا بود و نمی فهمیدم.. سایه ات روی سرم داشت خدایی می کرد تیر چشمم به هوا بود و نمی فهمیدم.. مست می شد دلم از جام سرابت، اما تو کجا؟ عشق کجا بود و نمی فهمیدم چِقَدَر دست مرا پوست گردو خط زد! و چه بی رنگ ،حنا، بود و نمی فهمیدم قصه اینبار دل عاشق یک شیر نبود.. قصه اینبار "بقا" بود و نمی فهمیدم انتحاری که دلم تجربه اش کرد و شکست اثراتش همه جا بود و نمی فهمیدم! گفتم از حمله طوفان به سلامت ساحل! لنگر عشق رها بود و نمی فهمیدم! ...
ادامه مطلب
از هر دري آموخته اي يك هنري را از غنچه حيا از تنِ گل پرده دري را با روسريت شعبده بازي نكن اينقدر انداختي از چشم همه حور و پري را در چشم چه داري كه چنين خانه نشين كرد اين هرزه دلِ سر به هواي ددري را بي واهمه دل برده اي از خلق كه انگار از جمله طلب داشتي ارث پدري را اين نكته بديهي ست كه شيرين نتوان خواند هر آكله يِ غبغبيِ لب شكري را از دفتر نو لطف غزل رفت! بياريد! آن دفتر كاهيِّ قديم فنري را ... تقدير به ما گرچه دل شير نداده آميخته با خصلتمان كلّه خري را #مسعود_رياضي ...
ادامه مطلب
آبی که در لوله های آب ، جریان دارد؛ خونی است که در رگ های آدمی جریان دارد. نشاط می آورد. زندگی می آفریند. زمانی که آب را باز می گذاری و تباهی پُر سوزَش را به آرامشی پوچ، بدل می کنی؛ ذره ذره از خون خود را می مکی. خنده ات از چیست؟از حال؟ که با افتخار تیغه ای برداشته و دست خود را بریده ای؟! برای من که خنده ات، هراسی دلهره آور است. دلهره ای که دستانم را به لرزه در می آورد. آب می رود... تو می خندی... کودکی مظلوم بر روی زمین خشک، به امید قطره ای آب دهان گشوده. اشک هایش از شدت تمنا، خشک شده است... و تو باز هم می خندی. روزی خواهی فهمید. روزی می رسد که تو هم طعم تشنگی را خواهی...
ادامه مطلب
بدم میآید از آورد و آوردگاه چه با دوستان چه با بیگانه و دشمن! چه معنی میدهد دربی!؟ که این جنگ، بردنش بدتر ز باختن هست. همآورد بدترین اشکال آورد است! و دشمن، جزء پلیدیهای من نیست! از این رو جنگ، به هرشکل و به هرنحو و به هرصورت، ستیزه با خود و بیخودترین کار جهان است! اگر در جنگ بودم ، چند صباحی اگر جا مانده اعضائم در آن عرصه دلیل آن ، فقط عشق بود همان عشقی که مستحکم کند پیوند بین من ، و زیبا زندگی را بدم میآید از ترکش، چه نارنجک چه از مین و چه خمپاره، چه ترکش در زبان باشد! که این بدتر ز آن باشد... سراپا...
ادامه مطلب
فارغ ز سن و سال دلت پیر می شود عمرت گذشته تا برسی دیر می شود وقتی به رغم عشق کنارت گذاشتند از هر چه عاشقیست دلت سیر می شود در فکر یک نفر که در آغوش عاشقت اما فقط به خواب ،که تعبیر می شود باید سپرد خاطره ها را به دست باد یک دوست،یک نگاه که درگیر می شود باید گذشت از دلِ این بی ترانگی حتی اگر که پای دلت گیر می شود دردی که از نگاه به آهی رسیده است با هر نفس که می کشمش تیر می شود باید نشست پای حکایت که زندگی با صبر بی حساب چه تقدیر می شود #بهنازـــسمیعی_نژاد...
ادامه مطلب
مراقب باش امشب نمیدانم کجای دل خرابم بگذارمت که نیفتی......
ادامه مطلب