خرید بک لینک
کل این قصه حطا بود و نمی فهمیدم
عشق،افسانه ما بود و نمی فهمیدم


گرچه در ریشه مان ریخته بودیم به هم
تنه ام از تو جدا بود و نمی فهمیدم..

سایه ات روی سرم داشت خدایی می کرد
تیر چشمم به هوا بود و نمی فهمیدم..


مست می شد دلم از جام سرابت، اما
تو کجا؟ عشق کجا بود و نمی فهمیدم


چِقَدَر دست مرا پوست گردو خط زد!
و چه بی رنگ ،حنا، بود و نمی فهمیدم


قصه اینبار دل عاشق یک شیر نبود..
قصه اینبار "بقا" بود و نمی فهمیدم


انتحاری که دلم تجربه اش کرد و شکست
اثراتش همه جا بود و نمی فهمیدم!


گفتم از حمله طوفان به سلامت ساحل!
لنگر عشق رها بود و نمی فهمیدم!

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 13:29

صفحه بندی