از تو ممنونم که در این غار تنهائی
چنان یک نقش دیواری
سلامم کن ، سلامی گرم
هر چند سرد و سوزانی
ببین بی تو خراب و بی تب و تابم
سلامم کن که شاید امشبی را باز
من
آرامتر خوابم
از آن ترسم غرورت سرکشی سازد
فراموشم کند در بحر تنهایی
ولیکن باز می گویم
که خوبی ، مهربانی، پیش من آیی...
سلامم می کنی و باز می گویی:
"چرا در بزم من ای دوست تنهایی؟
عزیز من! نمی آیی؟ نمی آیی؟"
سلامم کن که من مشتاق و در رویای دیدار رخت هستم
همان رخسار
که من پروانه ای بر گرد او هستم
من از پیچِ خطرناکِ بلند گیسویِ مشکینِ تو افتادم
گمان کردم که در قلب تو افتادم
ولی چون قاصدک، در بازی یک کودک تنها،
رها کردی در بادم
من از آن غیرت و مغروریت بسیار سرمستم
و بر آن لحن دلچسب و پر از خشکی و بس نامهربان تو،
... "دل بستم"
که از خوبی ،زلالی و ز پاکی های تو گوید.
کجایی؟ تا بگویم در کجا هستم
#سیری
برچسب:
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: يکشنبه
20 فروردين
1396 ساعت: 17:43