انجمن شاعران ایران

متن مرتبط با «سیب سرخ» در سایت انجمن شاعران ایران نوشته شده است

گیر کرده سیب دختر در گلو

  • نیلوبلاگ

    چادری بر سر من بود؛ درِ یک خانه زدم دختری گفت: چه کسی پشتِ در است قاشقی چند بر آن کاسه زدم دستی آمد که در آن دو سه انجیر و دو تا نقل و یکی سیبِ قشنگ..... رفت و در را او بست مانده در کف سیب سرخی از همو گیر کرده سیب دختر در گلو و دلم رفت به دنبال قمر هم "بگذشت آن شب و شبهای دگر هم" و ندید آن شب م...

    ادامه مطلب
  • خون سرخ و آب جاری... چه عجیب است انشایم!

  • نیلوبلاگ

    آبی که در لوله های آب ، جریان دارد؛ خونی است که در رگ های آدمی جریان دارد. نشاط می آورد. زندگی می آفریند. زمانی که آب را باز می گذاری و تباهی پُر سوزَش را به آرامشی پوچ، بدل می کنی؛ ذره ذره از خون خود را می مکی. خنده ات از چیست؟از حال؟ که با افتخار تیغه ای برداشته و دست خود را بریده ای؟! برای من که خنده ات، هراسی دلهره آور است. دلهره ای که دستانم را به لرزه در می آورد. آب می رود... تو می خندی... کودکی مظلوم بر روی زمین خشک، به امید قطره ای آب دهان گشوده. اشک هایش از شدت تمنا، خشک شده است... و تو باز هم می خندی. روزی خواهی فهمید. روزی می رسد که تو هم طعم تشنگی را خواهی...

    ادامه مطلب
  • سیب سرخ

  • نیلوبلاگ

    سیب سرخی را به دندان می گزم سرخی لب های تو می آید به یاد مست رویا میزنم لب تو بوسه ئ رقص گیسوی تو و آواز باد...

    ادامه مطلب
  • گل سرخ

  • نیلوبلاگ

    آسمانم به هوای نفست آبی بود این کبودی ز نبود نفس رنگین است که ز حسرت فردا اشک یخ می ریزد *** کاش آن روز هوایی بودم که به باروی هوای تو رسید و به آن کفش بلور و تن اقیانوسی به سراپرده ی آه تو چه خوش می رقصید وتهی دست نماند از حسرت هر هوایی که هوای پر پروای تو دید کاش پروانه ی اوهام و خیالی بودم که طوافش دل دریای تو دید به پناه تو رسید شاد باد آن نفسی که خرامان نفست را بوسید و امان از شب تنهایی ما که هوای شب یلدای تو دید *** کاش آن روز که خونم به لبانت مالید قطره خونی به نشان گل سرخ به زمین می ریزید تا برافراشته ماند گل سرخ...

    ادامه مطلب
  • زیتون سرخ

  • نیلوبلاگ

    هه هه هه ! گوش به خنده ی افراد پای میز عادت کرده است . ئست هایشان را طوری در هوا حرکت میدهند که انسان مطمئن میشود سند مالکیت هوا هم به اسم آنها خورده است . مرد جوانی که درخشش چشم های آبیش آدم را جذب می کند به بحث اضافه میشود : _ به نظرم کمی زیاده روی است . صلح طلبی که پرچم کوچک فرانسه رو به روی سینه اش قرار گرفته در جواب می گوید : _ در عوض دستمان برای قرارداد بعدی بازتر است . _ ها ها ها بلندی خنده ی صلح طلب آمریکایی خنده ی حضار را بر می انگیزد . سکوت خاصی در صندلی انگلیس حاکم است . صلح طلب انگلیسی زیتونی از روی میز بر می دارد و پس از بستن چشمانش با لذت خاصی آن را می جود . نماینده ی اسراییل بلند میشود . همه ی نگاه ها روی او جمع میشود . _ تنک یو وری ماچ ! .......................... تنک یو وری ...

    ادامه مطلب
  • آوازقویی سرخواهم داد....

  • نیلوبلاگ

    آوازقویی سرخواهم داد روزآخر.... درحسرت نبودنت غزل غزل ترانه میشوم و ماجرای روزعشق وبودن را درآغوش زمان بیدریغ ... میسرایم ....مینوازم ... سردرزانوی غم میگذارم تا تورا ....تا تورا ... رها ...رها ...بگریم ... مرواریداشکهایم را گردنبندی ازآرزو میچینم و سرراهت می آویزم ... . . . . . . . . مگرمیشود سراب انتظارت را درتشنگی خیال طی کرد؟؟.... دلتنگی ام ذره ذره ....آبم میکند... قاصدکها هم فراموشم کرده اند .... شاید روزآخر است ....شاید ......

    ادامه مطلب
  • و به جرم شال سرخ ام...

  • نیلوبلاگ

    موهایم را زیر روسری خفه می کنم و گوشواره ام را خاک بی صدا در شریان های روز رد می شوم برای اثبات زیبایی ذوب شده ام خود را بزک می کنم و به جرم شال سرخ ام از باد سرگردان شلاق می خورم شهر من شهر زنان بی صورت است...

    ادامه مطلب
  • سیب

  • نیلوبلاگ

    عکاس و سیبِ لبخند.. مرد عکاس گفت ... لبخند لطفا.. لبخند!! طنینِ آرامِ کلامش در گندم زارِ سکوتم به غرش صاعقه ای می ماند چقدر غریب است این واژه ی آشنا سکوت می کنم دستی آرام دفترِ خاطراتم را ورق می زند .. لبخند.. لبخند.. غوطه ور و سرگردان در اقیانوسِ خاطراتِ دور صدای دوباره ی عکاس چون لهیبِ آتشی هیزم اندیشه ام را خاکستر می کند باز هم واژه ای آشنا سیب؟؟!! سیب؟؟!! در سیمای چروکیده ی این مرد.. چه بی رحمانه می تازد...این عکاس برای شکفتن یک شکوفه ی لبخند .. *** با هر طنین واژه اش به تکرار می میرم تمام می کند مردنم را به مرگی سخت تر از مرگ وقتی چشم در چشم من نجوا می کند آرام سیب... **** با شمارش من بگویید سیب سیب!! و من.. چه بی اختیار لبخند می زنم .. انگار عکاس هم در جستجوی سیبی ست .. ...

    ادامه مطلب
  • درخت سیب حوا را دوباره سبز خواهم کرد...

  • نیلوبلاگ

    وقتی هنوز خون تو می جوشید… ارابه های مرگ, سر بریده ی سرو را, به تاراج می بردند و باد وحشی, به سمت قتل عام شقایق رهسپار بود تنها قبای کهنه ام در خونت ضجه می زد. خاموش... در من آخرین ستاره می تپد من از هجوم نور آبستنم و خاک مرده ی تنم در انتظار رستاخیزی دیگر ... و تقاص خونت را با همین ستاره خرد می گیرم من دست سبز باغ را از سیل و آسمان آبی ام را از این طوفان وحشت زا, پس می گیرم و سر بر دامن کوه می گریم درخت سیب حوا را دوباره سبز خواهم کرد... ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    خون و گل سرخ | نمایش خون و گل سرخ | تئاتر خون و گل سرخ | سیب سرخی | سیب سرخ | سیب سرخ حوا | سیب سرخی جدید | سیب سرخ شعر | سیب سرخی 94 | سیب سرخی محرم 94