خرید بک لینک
عکاس و سیبِ لبخند..

مرد عکاس گفت ...
لبخند لطفا..
لبخند!!
طنینِ آرامِ کلامش
در گندم زارِ سکوتم به غرش صاعقه ای می ماند
چقدر غریب است این واژه ی آشنا
سکوت می کنم
دستی آرام دفترِ خاطراتم را ورق می زند ..
لبخند..
لبخند..
غوطه ور و سرگردان در اقیانوسِ خاطراتِ دور
صدای دوباره ی عکاس چون لهیبِ آتشی
هیزم اندیشه ام را خاکستر می کند
باز هم واژه ای آشنا
[تصویر:  p92fl9ajl1w1a2z3u5v1.jpg]
سیب؟؟!!
سیب؟؟!!
در سیمای چروکیده ی این مرد..
چه بی رحمانه می تازد...این عکاس
برای شکفتن یک شکوفه ی لبخند ..
***
با هر طنین واژه اش به تکرار می میرم
تمام می کند مردنم را به مرگی سخت تر از مرگ
وقتی چشم در چشم من
نجوا می کند آرام سیب...
****
با شمارش من بگویید سیب
سیب!!
و من..
چه بی اختیار لبخند می زنم ..
انگار عکاس هم در جستجوی سیبی ست ..
که در باغچه ی کوچک همسایه است
عکاس..
در حادثه ی لبخند بی مقدمه
با نگاهی متعجب از اتفاقِ خنده می پرسد
هنوز که نشمرده ام ..
گفتم با شمارشِ من
در پاسخ اما..
در سقوطِ مهمانِ نا خوانده ی کویر گونه ام
بغضِ چند ساله ام را ..
به صدای خسته ی دو رگه ام می سپارم و..
آرام نجوا می کنم
شمردن نمی خواهد..
[تصویر:  hu8rb1jbt63s7m7pntpe.jpg]
سیب غم انگیز ترین واژه ی دنیای من است ..
باز می پرسد.....
پس چرا خندیدی؟؟
سکوت می کند ..
سکوت می کنم
نگاه می کند
نگاه می کنم
پیرمردیست قد خمیده
موهایی جو گندمین و سیمایی چروکیده
انگار چشمهایش سخنها دارند با من ..
باز نجوا می کنم..
عاشق نشده ای که بدانی..
در باغچه ی کوچک عمرِ این مرد..
از بزرگی عشق..
درخروش ناجوانمردانه ی باغبانی نامهربان..
و خش خشِ عبورِگامهای رفتنِ یک زن
که از من می گذرد آرام آرام..
تنها خاطره ی حسرتِ یک سیب مانده و
لبخندی تلخ ..
آری
سیب غم انگیز ترین واژه ی دنیاست وقتی..
سیب خنده ات در باغچه ی دیگری می روید
عکاس سکوت می کند
و صدای شاتر دوربینش..
لبخند تلخ مرا ..
به سکوتِ سینه اش می سپارد
با فرود آرام نور فلش
لبخند چون همیشه
قدم زنان
دردنامه های بلند چهره ی مرا نا خوانده می گذرد
و باز هم من می شوم منی که همه می شناسند
میوه فروشِ سر چهاراه مولوی
که تنها یک میوه در گاریِ چوبیش برای فروش دارد
[تصویر:  bilpymlah1xuxdc7nkte.jpg]
..تنها و تنها یک میوه...سیب...همان غم انگیزترین واژه ی دنیا ..
که او به بهای لبخند عشاق به رایگان می فروشد..
کسی چه می داند ..
او همانیست که گرانترین سیب دنیا را باخته است به قمارِ عشق
من همانم
که در میان ازدحام خاطرات گذشته
غریبه ایست با همه آشنا ... اما ؟؟!!
نمی دانم چرا آشناترین این مردم با من غریبه است
دست در یقه ی بی حوصله ی افکارم
پیراهن خاطره ی لبخند کوتاهِ جلوی دوربین را..
به بلندای دروغش بخشیده و ..
به نام خودش
قدمهای سنگینم را ..
به سنگ فرشهای سردِ شهر می سپارم ..
نمی دانم شاید روزی
در همسایگی دل پری های من
در انتهای یکی از بن بست های شهر..
درخت سیبی رویید
که باغبانش ..
تقدیر عشق را ...
تقصیر نمی داند
نمی دانم ..
شاید ..
روزی ..
این مردم فهمیدند..
[تصویر:  zy9e1ick4znogzsdxyby.jpg]
با یک سیب..بیشتر از سیر شدن..
می توان عاشق شد....
عاشق...



رامتین ..
و دیگر هیچ ..

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: جمعه 25 دی 1394 ساعت: 16:29

صفحه بندی