
چادری بر سر من بود؛ درِ یک خانه زدم دختری گفت: چه کسی پشتِ در است قاشقی چند بر آن کاسه زدم دستی آمد که در آن دو سه انجیر و دو تا نقل و یکی سیبِ قشنگ..... رفت و در را او بست مانده در کف سیب سرخی از همو گیر کرده سیب دختر در گلو و دلم رفت به دنبال قمر هم "بگذشت آن شب و شبهای دگر هم" و ندید آن شب م...
ادامه مطلب
آری سال پا به ماه شده... عمر تراژدی عید را به سکانس می کشد... ظرف های شکسته،خانه ها را ترک گفتند... اما قلب ها ی شکسته در انزوای جان پای تیرک عشق هنوزم شلاق می خورند... عید زاییده ی کدام درد است؟؟ که همه دیوانه وار به سمتش سر ریزا[/size]ند؟؟؟؟...
ادامه مطلب
سیب سرخی را به دندان می گزم سرخی لب های تو می آید به یاد مست رویا میزنم لب تو بوسه ئ رقص گیسوی تو و آواز باد...
ادامه مطلب
معشوق باور کردم همچو عاشق شوم آخر بی تو هرگز نهایت عشق از دیوار دل روم بالا اگر خواهی. مستانه باشم در ره کوی تو هم باش من هرچه گویم گرچه از دل برنگیخته. می خانه باشد مقصد معلول و علت را ........ زمانه گاهی نمی شاید آن هم شدست بیزار مغرور غرور عشق تا عاشق وی بسازد مهر معشوق را از دیرباز باشد فرار از میل تنهایی مستانه باشم در ره کوی تو هم باشی من هرچه گیم گرچه از دل برنگیخته می خانه باشد مقصد معلول و علت را...
ادامه مطلب
بنام هنر آفرین سلام به همه ی عزیزان و شاعران و نویسندگان فعال انجمن سنت دیرین و باستانی نوروز را امسال هم در جمع اهالی دلنشین انجمن جشن میگیریم و در این بخش تازه تاسیس ویژه ی ایام نوروز منتظر اشعار ، ترانه ها،قصه ها،حکایات،داستانهای کوتاه و... شما هستیم عزیزان این بخش تا تاریخ ۲۲ فروردین فعال میباشد و فقط موضوعات مرتبط با نوروز وعید و حواشی آن مجاز به ارسال میباشد دوستان میتوانند با استفاده از لینک زیر وارد بخش شده و موضوع تازه ایجاد نمایند http://shaeranejavan.com/forum-188.html نوروز امسال با انجمن شاعران و نویسندگان جوان ۱۳۹۵ عیدتان پیشاپیش مبارک منتظر خواندن آثار شما هستیم با تشکر...
ادامه مطلب
عکاس و سیبِ لبخند.. مرد عکاس گفت ... لبخند لطفا.. لبخند!! طنینِ آرامِ کلامش در گندم زارِ سکوتم به غرش صاعقه ای می ماند چقدر غریب است این واژه ی آشنا سکوت می کنم دستی آرام دفترِ خاطراتم را ورق می زند .. لبخند.. لبخند.. غوطه ور و سرگردان در اقیانوسِ خاطراتِ دور صدای دوباره ی عکاس چون لهیبِ آتشی هیزم اندیشه ام را خاکستر می کند باز هم واژه ای آشنا سیب؟؟!! سیب؟؟!! در سیمای چروکیده ی این مرد.. چه بی رحمانه می تازد...این عکاس برای شکفتن یک شکوفه ی لبخند .. *** با هر طنین واژه اش به تکرار می میرم تمام می کند مردنم را به مرگی سخت تر از مرگ وقتی چشم در چشم من نجوا می کند آرام سیب... **** با شمارش من بگویید سیب سیب!! و من.. چه بی اختیار لبخند می زنم .. انگار عکاس هم در جستجوی سیبی ست .. ...
ادامه مطلب
وقتی هنوز خون تو می جوشید… ارابه های مرگ, سر بریده ی سرو را, به تاراج می بردند و باد وحشی, به سمت قتل عام شقایق رهسپار بود تنها قبای کهنه ام در خونت ضجه می زد. خاموش... در من آخرین ستاره می تپد من از هجوم نور آبستنم و خاک مرده ی تنم در انتظار رستاخیزی دیگر ... و تقاص خونت را با همین ستاره خرد می گیرم من دست سبز باغ را از سیل و آسمان آبی ام را از این طوفان وحشت زا, پس می گیرم و سر بر دامن کوه می گریم درخت سیب حوا را دوباره سبز خواهم کرد... ...
ادامه مطلب