
چادری بر سر من بود؛ درِ یک خانه زدم دختری گفت: چه کسی پشتِ در است قاشقی چند بر آن کاسه زدم دستی آمد که در آن دو سه انجیر و دو تا نقل و یکی سیبِ قشنگ..... رفت و در را او بست مانده در کف سیب سرخی از همو گیر کرده سیب دختر در گلو و دلم رفت به دنبال قمر هم "بگذشت آن شب و شبهای دگر هم" و ندید آن شب م...
ادامه مطلب
سیب سرخی را به دندان می گزم سرخی لب های تو می آید به یاد مست رویا میزنم لب تو بوسه ئ رقص گیسوی تو و آواز باد...
ادامه مطلب
عکاس و سیبِ لبخند.. مرد عکاس گفت ... لبخند لطفا.. لبخند!! طنینِ آرامِ کلامش در گندم زارِ سکوتم به غرش صاعقه ای می ماند چقدر غریب است این واژه ی آشنا سکوت می کنم دستی آرام دفترِ خاطراتم را ورق می زند .. لبخند.. لبخند.. غوطه ور و سرگردان در اقیانوسِ خاطراتِ دور صدای دوباره ی عکاس چون لهیبِ آتشی هیزم اندیشه ام را خاکستر می کند باز هم واژه ای آشنا سیب؟؟!! سیب؟؟!! در سیمای چروکیده ی این مرد.. چه بی رحمانه می تازد...این عکاس برای شکفتن یک شکوفه ی لبخند .. *** با هر طنین واژه اش به تکرار می میرم تمام می کند مردنم را به مرگی سخت تر از مرگ وقتی چشم در چشم من نجوا می کند آرام سیب... **** با شمارش من بگویید سیب سیب!! و من.. چه بی اختیار لبخند می زنم .. انگار عکاس هم در جستجوی سیبی ست .. ...
ادامه مطلب
وقتی هنوز خون تو می جوشید… ارابه های مرگ, سر بریده ی سرو را, به تاراج می بردند و باد وحشی, به سمت قتل عام شقایق رهسپار بود تنها قبای کهنه ام در خونت ضجه می زد. خاموش... در من آخرین ستاره می تپد من از هجوم نور آبستنم و خاک مرده ی تنم در انتظار رستاخیزی دیگر ... و تقاص خونت را با همین ستاره خرد می گیرم من دست سبز باغ را از سیل و آسمان آبی ام را از این طوفان وحشت زا, پس می گیرم و سر بر دامن کوه می گریم درخت سیب حوا را دوباره سبز خواهم کرد... ...
ادامه مطلب