خرید بک لینک
چادری بر سر من بود؛

درِ یک خانه زدم
دختری گفت: چه کسی پشتِ در است

قاشقی چند بر آن کاسه زدم

دستی آمد که در آن
دو سه انجیر و دو تا نقل و یکی سیبِ قشنگ.....
رفت و در را او بست
مانده در کف سیب سرخی از همو
گیر کرده سیب دختر در گلو

و دلم رفت به دنبال قمر هم
"بگذشت آن شب و شبهای دگر هم"
و ندید آن شب مهتاب،سحر هم
و ندیدم دگر از صاحب آن دست اثر هم

"سالها می گذرد"
و شبی مهتابی

آن دو نقل و
مشتی از سکه بر روی سر او پاشیدم
و چنین بود که من
بخت خودم را دیدم

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: دوشنبه 14 فروردين 1396 ساعت: 18:53

صفحه بندی