
لحظه ای که طرحِ شوق در نگاهِ ما نشست لحظه ای که بی هوا تنیده شد به هم دو دست ساعتی که خورده شد بینِ قلبمان قَسَم لحظه ای که جمع شد حواسِ پَرتِمان به هم؛ ساعتی پُر از امید لحظه ای قشنگ بود بعد از آن برای زیستن کنارِ هم، ولی دل همیشه تنگ بود لحظه ای ق...
ادامه مطلب
من آن ساحر شکست خورده ام که از تکه چوب اعجاز خدای تو اژدهای بد یمن تقویمش را در سیاه چاله ی زهدانش مدفون میکند! من آن کودک صحرا گرد عریانم که در نیل سراب آزادی زورق خیالش را از تشنگی سیراب کردند! من آن قوم همیشه سرگردانم در صحرایی که جز گوساله ای ...
ادامه مطلب
ویک روز فهمیدم این برف لعنتی که دست از موهای سیاه من برنمی دارد تعبیر وارونه ایست از خواب شب های رنگین کمانی وشب هایی که با هزار قصه و نگاه گردن به نور ماه صبح نمیشود پایم را به مسیر تازه ای باز خواهد کرد که کسی آنجا نیست کسی نیست که نامم را یادم ...
ادامه مطلب
مرا از تو بیرون کرده اند مرا که جز تو جایی نداشتم رویاهایم را قورت داده ام و اندیشه هایم را چال کرده ام به زودی تمام می شوم خیالم روی سطرهای شعرم می دود در شهر در خیابانها در کوچه ها می دود و هر بار خودم را در تنهایی اتاق پیدا می کنم....
ادامه مطلب
بنشین تماشایت کنم،ای زهره ی تابان من محوِ نگاهت گشته ام،پلکی مزن جانان من پروانه ی بیدل منم ، شمع فروزانم تویی در آتشت سوزم همی،ای شعله ی رقصان من مستیّ عشقت مذهبم،وهمت نماز هر شبم نامت چو ذکری بر لبم،ای دین و هم ایمان من از رفتن و هجران مگو،عیشم چنین ناقص مکن امشب شرابی ده مرا از نوش لعلت،جان م...
ادامه مطلب
همیشه و همه جا خنده بر لبان دارند برای هرچه پرنده ست آشیان دارند چه سرزمینِ عجیبی ست بعد آن همه ظلم برای باعث و بانیش نیز نان دارند! بجای قلبِ پر از کینه باورت ناید دلی به وسعتِ هفتاد آسمان دارند چه سرزمینِ عجیبی کجای دنیا است برای هرزه علف نیز باغبان دارند برای گرگ و برای شغال ها، حتی_ برای زاد...
ادامه مطلب
. صادق هدایت تولد؛ ۲۸ بهمن ۱۲۸۱، تهران مرگ؛ ۱۹ فروردین ۱۳۳۰، پاریس برای شصت و ششمین سالگرد خودکشی آن انسانِ راستین: در جادهی نمناکِ چشمانت پیچیده نجواهای هذیانت در کنج تو خشکیده میگرید تندیس بودای پریشانت تف میکنی بر سایههای درد با نیشخندی زخمدار و سرد یک روح نا آرام شد حل در شبنالههای آن...
ادامه مطلب
سلام صدای مرا از دامنه های برفگیر زاگرس می شنوید اینجا ایران است پایان تمام ناتمام ها آغاز تاریخ های بی تکرار من، در قلب شهری هفت هزارساله زیسته ام نخستین تمدن ها در تپه های ما باران می خورند! عقاب هایی ,با بال هایی شبیه مرغابی, شناور در رودخانه های خروشان بی مقصد,, تبر دو سر... صلیب مالت... سفال ...
ادامه مطلب
«جن های بی انجام» و من دیدم که تو آرام ... خندیدی چرا آن طور ناهنگام خندیدی؟ بگو آیا میان حلقه های دود به وهم واضح احکام خندیدی؟ و یا با رؤیت یک خمره روح سرد به حال شوش یا ایلام خندیدی؟ و یا به اتحاد برج های گیج... برای کشتن اهرام خندیدی؟ و یا روی تراس خانه ی یک شعر به طعم کار یک دینام خندیدی؟ و...
ادامه مطلب
دلهای تُرد و نازکمان در خطر نبود در شهراگر که این همه نازککمر نبود چشمم تو را گرفته ، دلم دوستدار توست کاشاین جناب در نظرت " دردِ سر " نبود گفتی بگرد مثل تو خیلیست در جهان گشتم ولی به موت قسم یک نفر نبود میخواهمت ، بیآن که بدانم برای چه! در این مقوله ناز شما بی اثر نبود در چشمهات بندِ دلم پاره شد ، دریغ ؛ می بستمت به بوسه حیایت اگر نبود #مهدی_حسینی #نشسته_در_ته_فنجان #انتشارات_فصل_پنجم...
ادامه مطلب
زیر سوراخ سوزن پرگارم و از سینه تو بر شعاع نور بر دایره هستی متولد گشته ام _ بی فروغ. من... در دشتِ گندم بریان به دنبال جرعه ای از خویش تو... در خُنکای مینو با گیسوانی تابیده وشعشعه هفت خورشید در قوس گنبد هستی خوابیده ای! من... در فردایی که گذشته کرده ام _ غرق شده ام تو... هنوز ژرف در همان خواب عمیقی میدانم که در خواب رویای ساحلی دیدی که همه از خوشی لبریز اند ولی اینگونه نیست... ولی اینگونه نیست... ولی اینگونه نیست... (سینا احمدوند) زمستان 95...
ادامه مطلب
کجاست آن پرنده ی عشق که بر شاخه سارهای قلب من فرود آید؟ و نگاهش از اشتیاق زلف هایم رو به پنجره خشک شود من همه گوش شوم و او همه صدا آوازی سر دهد که رد قدم های غم محو شود از جاده ی رفتن ها و هیچ نماند بجز آمدن ها و ماندن ها کجاست آن پرنده عشق که در نیمه شب پاییزی سکوت کوچه را بشکند عطر یاس را از اردیبهشت به امانت آورد و در رویای اهالی محل ماه خسته را قاب بگیرد کجاست آن پرنده ی عشق؟...
ادامه مطلب
چه بگویم وقتی به دلم تابی نیست اسمان تیره شده مه ومهتابی نیست سروامیدمرا باد هجران توبرد درگلستان دلم برگ شادابی نیست می هراسم من ازان تاب گیسوی تو چون سهمم از گیسوی تو غیر بیتابی نیست توکه گفتی همه جا اسمان یکرنگ است اسمان دل من پس چرا ابی نیست چشمه عشق بیا که پس از رفتن تو هرکجا می نگرم غیر مردابی نیست کاش می دانستی که دراین عصر عذاب جزلبان تو مرا باده نابی نیست ای همه هستی من باز بازا که دمی دردل چشم ترم هوس خوابی نیست...
ادامه مطلب
چادری بر سر من بود؛ درِ یک خانه زدم دختری گفت: چه کسی پشتِ در است قاشقی چند بر آن کاسه زدم دستی آمد که در آن دو سه انجیر و دو تا نقل و یکی سیبِ قشنگ..... رفت و در را او بست مانده در کف سیب سرخی از همو گیر کرده سیب دختر در گلو و دلم رفت به دنبال قمر هم "بگذشت آن شب و شبهای دگر هم" و ندید آن شب م...
ادامه مطلب
برای نوازش غزل گون دستانت برای آنچه من نبودم و تو تاب آوردی که باشم که شدم برای نوازش خواهش برای عاشقانه دیگر برای تو تاب ندارد ...
ادامه مطلب
تو کدامین پیامبر مقدسی که قامت تمام واژه ها برای گفتن از نگاه مهربان و دست نوازشت خم می شود ؟!!! کدامین عاطفه ای که سایه به سایه ی من می آیی تا غمها و زخمهایم را بشویی ؟! کدامین احساس را قربانی کنم تا نامت را در خاطر دنیا زنده نگه دارد و کدامین لالایی را برایت بخوانم تا دلشوره هایت به خواب روند و کدامین قبله را برای بوسیدن دستهایت به سجده بنشینم از نوشتن از تو ومحبت بی پایانت عاجزم اما این را می دانم که بی دلیل نیست که سرزمین زیر پایت را "بهشت "نامیده اند.. برای مادرم...
ادامه مطلب
گفتم بیا بیا به کجا مانده ای بیا یا نه بگو بگو که عزیزم تو کیستی هر ظلمِ تازه را که به نامِ تو می زدم من را ببخش دوست خیالی که نیستی باور نمی کنم که تو در آسمانیو شب را اگر که صبح بخواهم نمی کنی باور نمی کنم که تو در من نشسته ای اما میانِ غصه نگاهم نمی کنی باور نمی کنم که تو هستی و این چنین نکبت گ...
ادامه مطلب
در دولت تو برای غم جایی نیست چون وصل تو مختوم به تنهایی نیست قربانی کبر نیز با زاری گفت الحق که جهان بی تو تماشایی نیست اسد زارعی...
ادامه مطلب
درتاریکی مطلقَ بی ناموس ترین شبِ خورشید همان شبی که از پاک دامنی طنابِ داری آویختند وچهارپایه ای از بی شرافتی زیر پای ماه بود هزاران سال جهل صدو هفتاد و هفت ترس در مابود نام تو نفرین این قرن است آه سرد تو آتش دوزخ ما ما بزدلان احمقِ خاموش خاکتسرمن ننگ این نسل خواهد ماند تا دهر ای عروس سیاه پوش مارا هیچ وقت نبخش خدایا مارا نیامرز...!...
ادامه مطلب
لا به لای بوته های نسترن پنهان شده است، بوی نان گم شده ی تنور آجری؛ فردا برایش پیراهن نو می خرم هر مهمان نیامده جای زخمی عمیق است یک نفر تنور را باز روشن خواهد کرد....
ادامه مطلب