
لحظه ای که طرحِ شوق در نگاهِ ما نشست لحظه ای که بی هوا تنیده شد به هم دو دست ساعتی که خورده شد بینِ قلبمان قَسَم لحظه ای که جمع شد حواسِ پَرتِمان به هم؛ ساعتی پُر از امید لحظه ای قشنگ بود بعد از آن برای زیستن کنارِ هم، ولی دل همیشه تنگ بود لحظه ای ق...
ادامه مطلب
ویک روز فهمیدم این برف لعنتی که دست از موهای سیاه من برنمی دارد تعبیر وارونه ایست از خواب شب های رنگین کمانی وشب هایی که با هزار قصه و نگاه گردن به نور ماه صبح نمیشود پایم را به مسیر تازه ای باز خواهد کرد که کسی آنجا نیست کسی نیست که نامم را یادم ...
ادامه مطلب
امشب دلم مهمانی اه است امشب شبم بی نور و بی ماه است تو رفته ای از پیش من اما ان خاطراتت بامن همراه است در سرزمین قلب من بی تو ماتم وزیر وبی کسی شاه است اری من حالا خوب دانستم که این زمانه سخت بدخواه است درپیش او عشق و وفاداری انگار مانند پر کاه است ازچاله بیرون میشود عاشق اما به راهش بازصدچاه است میسوزم و می سازم از هجرت هرچند هجران توجانکاه است تا ان زمانی که تو برگردی چشمان خیسم خیره بر راه است...
ادامه مطلب
بنشین تماشایت کنم،ای زهره ی تابان من محوِ نگاهت گشته ام،پلکی مزن جانان من پروانه ی بیدل منم ، شمع فروزانم تویی در آتشت سوزم همی،ای شعله ی رقصان من مستیّ عشقت مذهبم،وهمت نماز هر شبم نامت چو ذکری بر لبم،ای دین و هم ایمان من از رفتن و هجران مگو،عیشم چنین ناقص مکن امشب شرابی ده مرا از نوش لعلت،جان م...
ادامه مطلب
«جن های بی انجام» و من دیدم که تو آرام ... خندیدی چرا آن طور ناهنگام خندیدی؟ بگو آیا میان حلقه های دود به وهم واضح احکام خندیدی؟ و یا با رؤیت یک خمره روح سرد به حال شوش یا ایلام خندیدی؟ و یا به اتحاد برج های گیج... برای کشتن اهرام خندیدی؟ و یا روی تراس خانه ی یک شعر به طعم کار یک دینام خندیدی؟ و...
ادامه مطلب
دلهای تُرد و نازکمان در خطر نبود در شهراگر که این همه نازککمر نبود چشمم تو را گرفته ، دلم دوستدار توست کاشاین جناب در نظرت " دردِ سر " نبود گفتی بگرد مثل تو خیلیست در جهان گشتم ولی به موت قسم یک نفر نبود میخواهمت ، بیآن که بدانم برای چه! در این مقوله ناز شما بی اثر نبود در چشمهات بندِ دلم پاره شد ، دریغ ؛ می بستمت به بوسه حیایت اگر نبود #مهدی_حسینی #نشسته_در_ته_فنجان #انتشارات_فصل_پنجم...
ادامه مطلب
بی دل و دلدارم ؛ خود به که بسپارم تا که شود هر دم ؛ همنفس و یارم شوق تو رادر سر ؛ مهر تو برگرفته تا که رود در دل ؛ خواهش ایمانم دل به کسی دادم ؛ تا شود آن یارم خود به رهش رفتم ؛ تا کند آزادم یاد تو من دارم ؛ چون کنی فریادم تا که روی دردل مونس وغمخوارم......
ادامه مطلب
چه بگویم وقتی به دلم تابی نیست اسمان تیره شده مه ومهتابی نیست سروامیدمرا باد هجران توبرد درگلستان دلم برگ شادابی نیست می هراسم من ازان تاب گیسوی تو چون سهمم از گیسوی تو غیر بیتابی نیست توکه گفتی همه جا اسمان یکرنگ است اسمان دل من پس چرا ابی نیست چشمه عشق بیا که پس از رفتن تو هرکجا می نگرم غیر مردابی نیست کاش می دانستی که دراین عصر عذاب جزلبان تو مرا باده نابی نیست ای همه هستی من باز بازا که دمی دردل چشم ترم هوس خوابی نیست...
ادامه مطلب
گفتم بیا بیا به کجا مانده ای بیا یا نه بگو بگو که عزیزم تو کیستی هر ظلمِ تازه را که به نامِ تو می زدم من را ببخش دوست خیالی که نیستی باور نمی کنم که تو در آسمانیو شب را اگر که صبح بخواهم نمی کنی باور نمی کنم که تو در من نشسته ای اما میانِ غصه نگاهم نمی کنی باور نمی کنم که تو هستی و این چنین نکبت گ...
ادامه مطلب
در دولت تو برای غم جایی نیست چون وصل تو مختوم به تنهایی نیست قربانی کبر نیز با زاری گفت الحق که جهان بی تو تماشایی نیست اسد زارعی...
ادامه مطلب
من دست و پا می زنم در خونی زرد که یادگارِ پاییز است، و خاطره یِ بهار را هر روز در تو جستجو می کنم روزها هفته ها ماه ها سال ها و سال ها.... ما بزرگ نمی شویم این دنیاست که هر روز کوچکتر می شود... ما اصلا شبیه رویاهایمان نبودیم نه تو آلیس قصه ها بودی و نه من ناجی عروسک ها... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به ن، آ خواهرم ... خواهرم یک اتفاقِ نسبتا غیرِ شرعی بود هنجار شکنی سر به راه که موهایش را شبیه من می زد، برادرش، برادرش که مثل گرگ آزادی را بر سِتیغِ سکوت زوزه می کشید نرینه ای گردن کج که داغِ قبیله را پیشانی بود... قبیله... قبیله نیاز به دختری داشت که شعر بگوید... فرشته ای خشمگین، که زیبایی هایش را به صورتِ فلسفه بپاشد و شعر به بساطِ تاریخ و اساطیر به صورتِ س...
ادامه مطلب
روزهای کوتاه و سرد حاشیه خلوت کافه ها حرف های وارانه آدمها سلام های گره خورده در آستین نگاه های بی تفاوت و یخ از من می گذرند حوالی عصر های بیهوده تهران. دیوانگی خیال من پریشان خاطره ای است که رودخانه خشک شده این شهر را هر غروب به سمت گونه هایم سرازیر می کند. امشب من همه لحظه های خوشبخت را جایی میان لب پریدگی فنجان های قهوه جا گذاشته ام....
ادامه مطلب
رفیقی اهل دل ، شعر آشنایی به احساسم چنین گفته به جایی تو توهین کردهای بر ساحت شعر تو کاخش را کنی ، ویران سرایی همان کاخی که فردوسی پی افکند و یا حافظ و مولانا ، سنایی تو سر تا پا خطایی ، وای بر من که معماری ، ز دانشگاه مایی در اینجا مختصر گفتم، بسی گفت فقط گفتم : سپاس از رهنمایی نگفتم چیز دیگر، ترس جان بود که جانم می رود ، روز جدایی دل و دلواژه له میشد ، نگفتم که باید دوستی با جان بپایی خطا پر بوده ، اما کار دل بود دلی دور از تکلف ، بی ریایی دلی که تازه دیده آتش داغ دلی غم دیده و غم مبتلایی بلاهای فراوان دیده این دل خطا اما به دل بوده دوایی خطاهای دل آدم که بد نیست به درد بی دوا ، باشد شفایی خطاکردی، شفا دیدی! دل ای دل دلا الحق خطاکاری به جایی! خطاکن دل، خطاکن دل، خطاکن خطا دا...
ادامه مطلب
روز گاری دل من هم پاک بود خالی از ظلمت و عدوان....پاک بود تا به یادم آمد کز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود دل از این تیرگی و تاری و کفران پر شد دل من مرهمی از جنس خدا را می خواست مرهمم مهر دل مادر و بابایم بود اما چه کنم حال که آنها رفتند مرگ و زاد و ولدم رسم زمانه ست هنوز اما...[/color] دل من نقطه پاکی دارد نقطه پاک دلم پر ز خدا هست هنوز......
ادامه مطلب
به زیر این مِهِ سربی چقدر جوش و خروش است یکی به فکر پریدن ، یکی پرنده فروش است یکی در این شب بیرحم یک ستاره ندارد یکی به لطف خوشاقبالی اش ستاره به دوش است یکی به جرم شرافت به باد داده سرش را یکی به شوق ریاست ، غلام حلقه به گوش است "غلام همت آنم" که کاسه لیس کسی نیست اگر چه خار به چشمش وَ استخوان به گلوش است چه گرگ و میش اسفباری است، بارخدایا ! نگاه گرگ به گربه ، نگاه گربه به موش است ... #مهدی_حسینی mosaffer_poem@...
ادامه مطلب
من می روم تو می مانی و من بجای تو دلتنگ خودم می شوم، از رفتنم اشک می ریزم و آه می کشم و حسرت می خورم که دیگر مرا نخواهی دید که عاجز ماندی از بدست آوردنم آری... من بجای تو ابر پاییزی می شوم و می بارم بر جاده ای که مرا از تو دور کرد که مرا برد... و نگاهی میندازم بر غنچه های سرخ باغچه که از دوری من تدریجی پژمرده می شوند من بجای تو به قدر یک دنیا دلتنگ خودم می شوم......
ادامه مطلب
هزاران آفرین بر غیرت برگ خزانی باد که با خش خش به زیر پای هر عابر شکایت میکند از پیر نوستالژیک مغمومی که بی مهر است و در آیین این مردم، مهرآغاز و شاید با رسا فریاد خش دارش که می نالد جدایی را روایت میکند: زمانه بر مراد جور میگردد ،نه کام ما و با دستی جدا مانده ز سرشاخه اشارت میکند پاییز پادشاه قلبهای خدشهدار از بیوفاییها ست ... ...
ادامه مطلب
Mahdi Hoseini: سلام الهه ی بیتای نازنين زاده ! تو را کدام پریناز زاده ای زاده ! چرا تو این همه جذاب و محشری آخر ! چرا خدا به تو اینقدر دلبری داده ! حریقِ دست نخورده ! به قول شاعرها تو عین معجزه ای ، بکر و خارق العاده به قول فلسفه دانها تجسمِ "آنی " شبیه فلسفه پیچیده ای ولی ساده ! بلای جان منی ، چشم آبیِ مرموز از آسمان چه خبر " اتفاقِ افتاده " ! #مهدی_حسینی Tlgrm.me/mosaffer_poem...
ادامه مطلب
ای که با خوبان نشستی و فراموشت شدم دردلم دیواربستی وفراموشت شدم ازسر ذوق آمدم سوی تو منزل بزنم برسرم آوارگشتی وفراموشت شدم چه شنیدی که دلت سنگ شدو قاتل جان شیشه ی عمرم شکستی و فراموشت شدم عهد بستی که شوی مونس اسرار دلم عهدوپیمان را گسستی وفراموشت شدم می رود خنده به لب های تو با غیر منی که تو بیگانه پرستی وفراموشت شدم...
ادامه مطلب
گلبرگ گل با رنگ خود بس دلربایی می کند غافل شده در گلسِتان خود را فدایی می کند من شرم نرگس نیستم یا رز به دستان شما آنی که پر پر میشود، یاد خدایی می کند زیباترینها بعد من بشکفته خواهدشد ولی این حجم و عطر و شیوه ام مطلوب زایی می کند باید که بشکافم نهان تا دیده ها روشن شود گاهی میان ظلمتی کشور گشایی می کند در انزوای صورتم باید خرامان رفت تا امیال مستهلک شده میل رهایی می کند هم کیش با رنگ تو ام تقدیر را بازی نده تا کی دل بیرحم تو همتا زُدایی می کند؟ در این بیابان ساکنم مغلوب باد وحشی ام در این سراب آباد گل، میل جدایی می کند #بهنازسمیعی نژاد 95.06.20...
ادامه مطلب