خرید بک لینک
من دست و پا می زنم
در خونی زرد
که یادگارِ پاییز است،
و خاطره یِ بهار را
هر روز در تو جستجو می کنم
روزها
هفته ها
ماه ها
سال ها
و سال ها....
ما بزرگ نمی شویم
این دنیاست که هر روز
کوچکتر می شود...
ما اصلا شبیه رویاهایمان نبودیم
نه تو آلیس قصه ها بودی
و نه من ناجی عروسک ها...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به ن، آ

خواهرم ...

خواهرم یک اتفاقِ نسبتا غیرِ شرعی بود
هنجار شکنی سر به راه
که موهایش را شبیه من می زد، برادرش،
برادرش که مثل گرگ آزادی را بر سِتیغِ سکوت زوزه می کشید
نرینه ای گردن کج
که داغِ قبیله را پیشانی بود...

قبیله...

قبیله نیاز به دختری داشت که شعر بگوید...
فرشته ای خشمگین،
که زیبایی هایش را به صورتِ فلسفه بپاشد و شعر
به بساطِ تاریخ و اساطیر
به صورتِ سیاهه زندگی

مریمِ بازیگوشی که،
به ریشِ چربِ تمامِ کشیش ها بخندد،

پیامبری مونث،

که با معجزه یِ خاکستریِ چشمانش،
یک روز خاورِ میانه را عروسِ زمین کند...

اما...

اما هر وقت به گلوله فکر می کنم،
می بینم ، دنیا برایِ ظهورت هنوز آماده نیست...
تو هم مواظب باش...
گلوله ممکن است از هر سمتی شلیک شود...


احسان م

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 14:53

صفحه بندی