انجمن شاعران ایران

متن مرتبط با «باران منتظر» در سایت انجمن شاعران ایران نوشته شده است

بارانی

  • نیلوبلاگ

    مردی بیقرار جمعه ها را راه میرفت در انتظار باران اما زن از صبح بارانی اش را پوشیده بود....

    ادامه مطلب
  • راز شب بارانی

  • نیلوبلاگ

    تو که احساس مرا از نگهم می خوانی زچه اینسان من بیدل زخودت می رانی عشق تکفیر نکرده است کسی در همه دهر از چه ای گل من بیچاره تو کافر خوانی آه ای گل رخ نازک بدن اندیشه به کی عشق اندیشه نداند تو که خود می دانی نه من اندر پی وصل تو شب و روزم نیست مست روی تو شده ست حاجب و هم روحانی سالیانیست که بیمار و پریشان توام تو دوای دلی و روح مرا درمانی نرد بازم پی عشق تو و سر می بازم تا گریزم زخود و زین همه نافرمانی می شوم رقص کنان عازم کویت آخر در شبی سرد و لیکن همه جا طوفانی دشنه بر سینه ناکام از این رو زده ام تا فراموش کند راز شب بارانی...

    ادامه مطلب
  • باران است دیگر... می بارد

  • نیلوبلاگ

    بر خلاف هر شب، امشب شب تلخی ست. من کنار پنجره چشمانم را به دوردست ها می دوزم و می بینم: رعدی وجود درختی را می درد و درخت می سوزد...؛ پرنده ای تا آخرین لحظات جیغ می کشد؛ ولی او هم مانند درخت تنهاست و کسی نیست تا نجاتش بدهد؛ تقدیرش این است که در صدای دل انگیز باران ولی با رعدی وحشی بمیرد؛ امشب چراغ کوچه باغمان هم سوخت و حالا تنها چیزی که دیده می شود باران است. این دنیای بارانی را که می دیدم، با خودم می گفتم چه عاشقانه! اما این بار فرق می کند؛ حالا باید بگویم چه عاشقانۀ تلخی... امشب گونه هایم را به باران می سپارم و اشک هایم را در باران و در سرمای پاییزی روانه می کن...

    ادامه مطلب
  • باران من!!!

  • نیلوبلاگ

    باران ببار،تا که کمی شعله ور شوم از زخمهای کهنه دمی بیخبر شوم من را ببین دوباره که دیوانه ی تو ام میخواهم از نگاه تو دیوانه تر شوم باران ببار بر بدن خشک این درخت باشد که از خجستگی ات پرثمر شوم گاهی نمیشود که تو را ساده حس کنم باید برای دیدن تو حیله گر شوم باران ببار بر بدن خشک این درخت... تا راحت از نگاه کثیف طبر شوم... میخواهم از خدای خود امشب کمک کند «قدر» تو را بدانم و قرآن به سر شوم باران ببار و ظرف مرا پر کن از خودت تا جرعهای بنوشم و بی بال و پر شوم دست مرا گرفتی و بردی به اوج! تا... نزد خدای عشق،کمی ...

    ادامه مطلب
  • خاطرات بارانی

  • نیلوبلاگ

    باران که می بارد خاطراتم خیس می شوند در کویر ذهنم گل می دهد یاد آن روز بارانی که به پای پای پنجره اتاقت رشاشه های خوشبخت نوازش انگشتانت را به چشمان تشنه ام شتک می نمود...

    ادامه مطلب
  • سرزمینِ باران ...

  • نیلوبلاگ

    سرزمینِ باران گون از هوای باران زچه می شوی هراسان؟؟ بی سرزمین نباشی!! در سرزمینِ باران... شاید شکوفه ها را روزی ببینم اما من چون نسیم صبحم ماندن نمی توانم باران اگر چه زیباست... اما چه می توان کرد؟؟ من را عبور باید از هر چه می شناسم...؟؟ .... شاید کویر وحشت جای شکوفه ها نیست اما اگر تو روزی دیدی شکوفه هااا را.. قبل از سلام آن روز با شاخه های باران فریاد کن تو ما را..... با احترام به استاد بزرگِ همه ی ما استاد کدکنی... تقدیم به او که خود می داند چقدر سهم من است داشتنش... رامتین و دیگر تو........

    ادامه مطلب
  • زنی در خلوتِ باران...

  • نیلوبلاگ

    خبر دارم کسی امشب به لب نام مرا دارد !! و می دانم چه بی پروا مرا از دور به نام عشق می خواند خبر دارم... برای غنچه ی لبهای غمگینش کمی پروانگی باید اگر از من، از آغوشم زنی تن پوش می خواهد؟؟ شبی مرادنگی شاید !! خبر دارم ... خبر در شهر پیچیده یکی آرام می خندد یکی هم با تکان سر به حالم اشک می ریزد همه دلواپسند اما؟؟ کسی انگار نمی داند !! در آن سوی افق آن دور هوای کوچه ای ابریست شقایق غنچه ای دارد ؟! و آن سوتر... زنی در خلوتِ باران کنار دار تنهایی غرورِ مهربانش را به پودِ گیسوانِ عشق برایم شعر می بافد دلی دل ناگران آنجاست .. که با لبخندِ غمگینش کنارِ پنجره در باغ به نجوایی که چون فریاد به گوشِ کوچه می پیچد برایم یاس می کارد!! خبر دارم ... ولی افسوس...که او این را نمی داند به اش...

    ادامه مطلب
  • آواز باران

  • نیلوبلاگ

    گلوی خشک کوچه آواز باران سر می دهد وقتی گنجشک ها حلق آویزند و درختان زیر آوار خاک فرو ریخته اند... ...

    ادامه مطلب
  • رمان عصیانگر /نویسنده بارانا 155(قسمت دوم)

  • نیلوبلاگ

    (قسمت دوم) با تعجب داشت به من نگاه میکرد انگارکه با خودش حرف بزنه گفت: -عجب صدایی داره تا حالا به این نازی ندیده بودم صدای پسر. خواستم لبخندی بزنم که تبدیل به پوزخند شد .با پوزخندم زود دستشو گذاشت جلو دهنشو گفت : -اییی واییی بازم بلند فکر کردم.چیه صدات اصلا هم خوب نیییست. سری به معنای تاسف تکون دادم و گفتم: میدونی کی هستی؟ با این حرفم اول با بهت و بعد اخمی کرد و گفت: -چیه تو هم میخوای فراموشیمو بکوبی تو سرم؟ با بغض فریاد زد : -بگی که یه هرزم؟بگی که چه کارایی تو گذشته میکردمو یادم نیست؟ سر خورد و نشست رو زمین و سرش رو گرفت بین دوتا دستاش و شروع کرد به گریه کردن. کی این مزخرفات رو بهش گفته ؟کودوم کثافتی جرئت کرده به این دختر بگه هرزه؟ میخواستم دلداریش بدم ولی هرگز این کار رو نمیکنم چون ممکنه...

    ادامه مطلب
  • رمان عصیانگر /نویسنده بارانا 155

  • نیلوبلاگ

    با نام خداوند . سلام به شما عزیزان من یه دختر پانزده ساله هستم شاید با دیدن سنم فکر کنید داستانام ارزش خوندن ندارن ولی من اومدم اینجا تا حمایت بشم راستش عاشق داستان نویسی هستم شعر هم میگم و دلنوشته هم فراوون دارم ولی این داستانی که میخوام بنویسم در باره ی یه زندگیه که از هم میپاشه ولی دوباره پیوند داده میشه ولی با اتفاق های فراوان.... امیدوارم برای تایید مناسب باشه به خاطر این که اگه بخوام داستان رو زیادی شرح بدم ممکنه لو بره به امید حمایتتاتون ..........

    ادامه مطلب
  • شهر باران دلم

  • نیلوبلاگ

    شهر باران دلم فصل توهم پاییزی است ؟ رودهایت همه خشک شدند؟ آسمانت رنگی است ؟ صبح هرروزت ؟ نسیم وعطر گلهایت کجاست ؟ نیمه شب ها نورشب تاب و مهتابت کو؟ درکوچه بازارت که حرف از نقد ونسیه شد؛ رونق آیا ازشهر و صفایت هدیه شد؟ ... ... در بغض طوفانی که گرفتارشدم؛ سوت وکورند همه باغ و گلزار دراین شهر دلم . شهر من !!! انگار گلها پژ مرده اند .... درسکوتی مرگبارو تنها رسته اند ... رنگ واحساس کجا رفتند؟ شور وغوغا راچه شد .... شهر باران دلم !!! فصل بهارانت کو؟ عشق و پایبدی به آن؟؟ .... ... ... باز درگیر خودم دراین سراب غم ؛ گرفتارم ... به شهری درسکوت و سرد و خاموش.........

    ادامه مطلب
  • شهر باران دلم

  • نیلوبلاگ

    شهر باران دلم فصل توهم پاییزی است ؟ رودهایت همه خشک شدند؟ آسمانت رنگی است ؟ صبح هرروزت ؟ نسیم وعطر گلهایت کجاست ؟ نیمه شب ها نورشب تاب و مهتابت کو؟ درکوچه بازارت که حرف از نقد ونسیه شد؛ رونق آیا ازشهر و صفایت هدیه شد؟ ... ... در بغض طوفانی که گرفتارشدم؛ سوت وکورند همه باغ و گلزار دراین شهر دلم . شهر من !!! انگار گلها پژ مرده اند .... درسکوتی مرگبارو تنها رسته اند ... رنگ واحساس کجا رفتند؟ شور وغوغا راچه شد .... شهر باران دلم !!! فصل بهارانت کو؟ عشق و پایبدی به آن؟؟ .... ... ... باز درگیر خودم دراین سراب غم ؛ گرفتارم ... به شهری درسکوت و سرد و خاموش.........

    ادامه مطلب
  • عاشقی در زیر باران

  • نیلوبلاگ

    لحظه ها را با تو بودن زیر باران محشر است عاشقی در زیر باران حس و حالش بهتر است کوچه ها را یک به یک با هم تردد میکنیم حس ما نسبت به هم محکم تر از یک باور است مثل آتش میشوی تا من سلامت می کنم قلب من با هر جوابت تپه ای خاکستر است چون عروسی در اتاقم ،بی هوا رقصیده ای زندگی با این حرارت روزگاری خوشتر است حیف این شبها که با یک بوسه ات خوابم گرفت بوسه هایت مثل قرصی کاملا خواب آور است مثل ما در این حوالی یک نفر عاشق نشد عشق ما از روز اول یک نفس تا آخر است...

    ادامه مطلب
  • باران! تو كه از خودي!ه

  • نیلوبلاگ

    باران! تو كه از خودي! دلم غم دارد اين بغض فقط تلنگري كم دارد عيدست ولي كسي نمي خندد باز از غصه نگاه غنچه هم نم دارد گل، سرخ نموده روي خود با سيلي پيداست چرا به چهره شبنم دارد! بايد كه بميري از خجالت اي مرد تا دختر گل فروش، مريم دارد امروز نسيم در به در مي پرسيد: "اين شهر چرا هميشه ماتم دارد؟"... ...در پاسخ او صداي گنگي مي گفت: "بشمار! ببين چقدر آدم دارد؟!" بيست و هفتم اسفند ماه نود و پنج #مسعود_رياضي https://telegram.me/massoud_riyazi ...

    ادامه مطلب
  • چتر باران باز است....

  • نیلوبلاگ

    دیشب از پشت حریر تپش پنجره مان کودکی را دیدم روی دیوار زمین تیله بازی می کرد زیرلب چیزهایی می گفت شعر باران می خواند زنی از بالکن خانه ی خود رخت غم می آویخت پدرم؛ شعر حافظ می خواند: "نشان اهل خدا؛عاشقی است با خود دار" و من از حاشیه ی میز به اعماق زمین می رفتم به زمانهای قدیم... چه خوش ایامی بود خانه ها کاه گلی زندگی ها ساده جنس دلها الماس کوچه ها... غرق شادی ؛ غرق خوشبختی بود.. شادمانی؛ ساز ناکوک نداشت.. در رگ زندگی احساس خوشی جریان داشت.. مهر مادر... سکه و پول نبود... رایگان می بخشید.. عشق را.. عاطفه را... زیر باران؛خبر از چتر نبود... پای گلدانِ لب پنجره ها اشک نبود... زندگی لذت بی پایان داشت... ... من کلاهم را برمی دارم می روم توی حیاط می دوم مثل شهابی در شب... چه کسی گفته که از شوق پریدن ...

    ادامه مطلب
  • غمگسارم باران

  • نیلوبلاگ

    ... اشكها تنها غمم رسوا يارم گريان مى شود . وقتى باران مى رود ......

    ادامه مطلب
  • باران

  • نیلوبلاگ

    سقف آسمان بلند ،آبی،بدون ابر ،اما شوق پرواز نیست ،نگاهم به آسمان غمگین است،پرواز را دوست دارم ،اما پرواز مرا به سوی تاریکی می خواند،دلم هوای باران می خواهد ،تا شهر خاموش شود از هیا هوی تا تا پر شود از قطره های باران ،بوی نم خاک ،دیوارهای خیس،روی خوش سبز درختان که کم کم فراموشمان شده بود ،لبخند کشاورز ،حس لمس قطره سرد ...

    ادامه مطلب
  • رفتی و باران گرفت آبادی ام را آب برد

  • نیلوبلاگ

    بي حضور تو دل بيمار من بي يار شد رو به روي بهت من هر پنجره ديوار شد رفتي و باران گرفت٬آبادی ام را آب برد "زير هر سقفي که رفتم بر سرم آوار شد" اشک هايم در تمام امتداد جاده ها سنگ ها را شست و راه رفتنت هموار شد بعد تو دل از جنون،از عشق،از لبهاي سرخ از دروغي هم به نام زندگي بيزار شد آخرش من ماندم و يک عمر تنهايي من باز هم اين قصه تکراری ام تکرار شد *مصرع در گیومه از استاد منزوی. ۱۳۸۸/۳/۱۲...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    بارانی به انگلیسی | بارانی چت | بارانی زنانه | بارانی نیوز | بارانی باید | بارانی مردانه | بارانی دخترانه | بارانی چرم | بارانی زنانه 2015 | راز شب بارانی