خرید بک لینک
دیشب از پشت حریر تپش پنجره مان
کودکی را دیدم
روی دیوار زمین
تیله بازی می کرد
زیرلب
چیزهایی می گفت
شعر باران می خواند
زنی از بالکن خانه ی خود
رخت غم می آویخت
پدرم؛ شعر حافظ می خواند:
"نشان اهل خدا؛عاشقی است با خود دار"
و من از حاشیه ی میز
به اعماق زمین می رفتم
به زمانهای قدیم...
چه خوش ایامی بود
خانه ها کاه گلی
زندگی ها ساده
جنس دلها الماس
کوچه ها...
غرق شادی ؛ غرق خوشبختی بود..
شادمانی؛ ساز ناکوک نداشت..
در رگ زندگی احساس خوشی جریان داشت..
مهر مادر...
سکه و پول نبود...
رایگان می بخشید..
عشق را..
عاطفه را...
زیر باران؛خبر از چتر نبود...
پای گلدانِ لب پنجره ها اشک نبود...
زندگی لذت بی پایان داشت...
... من کلاهم را برمی دارم
می روم توی حیاط
می دوم مثل شهابی در شب...
چه کسی گفته که از شوق پریدن عیب است...
سهم شب تاریکی است..
سهم دل خون شدن است..
سهم گل چیدن و پرپر شدن است...
چه کسی گفته که قانون زمین
تا ابد یکسان است...
زیرباران...
دستها را باز کنید..
چترها را بگذارید زمین...
دور شادی بزنید...
بخدا زندگی از خنده ی ما
بال وپر می گیرد...
همسفر
راه سفر نزدیک است..
شادمان باش و برای دل خود از ته دل
یک دل سیر بخند...
زندگی یعنی؛ شادی
زندگی یعنی؛ مهر
زندگی یعنی؛ با هم بودن
فارغ از بُعد مکان
زندگی یعنی ...
برهم زدن قافیه در شعر کهن...
فارغ از تبصره و قانون ها
دل به فردا بسپار...
همصدا با نفس گرم زمین ...
نرم و آهسته بخوان ...
چتر باران باز است...
چترها را باید بست...

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 22 اسفند 1394 ساعت: 0:32

صفحه بندی