بر خلاف هر شب، امشب شب تلخی ست. من کنار پنجره چشمانم را به دوردست ها می دوزم و می بینم: رعدی وجود درختی را می درد و درخت می سوزد...؛ پرنده ای تا آخرین لحظات جیغ می کشد؛ ولی او هم مانند درخت تنهاست و کسی نیست تا نجاتش بدهد؛ تقدیرش این است که در صدای دل انگیز
باران ولی با رعدی وحشی بمیرد؛ امشب چراغ کوچه باغمان هم سوخت و حالا تنها چیزی که دیده می شود باران است.
این دنیای بارانی را که می دیدم، با خودم می گفتم چه عاشقانه! اما این بار فرق می کند؛ حالا باید بگویم چه عاشقانۀ تلخی...
امشب گونه هایم را به باران می سپارم و اشک هایم را در باران و در سرمای پاییزی روانه می کنم، انجماد اشک هایم را احساس می کنم؛ چشمانم را آرام آرام می بندم که ناگهان پروانۀ سرد و بی جانی روی دستانم می افتد و خواب را از چشمانم می رباید... شمعی روشن است پروانه را آزاد می کنم تا برود ولی باز هم مثل همیشه پروانه دیوانه وار به دور شمعی می گردد که آرزوی سوختنش را دارد...
آن طرف تر کودکی با پاکی دل عزیزترین پرنده اش را به آسمان می سپارد بی آنکه بداند لحظه ای بعد خوراک کلاغ های وحشی خواهد شد...
صدای باران را که می شنوم نه به شادابی باغی سبز ، نه به گل های رنگ رنگ، نه به جنگل پر طراوت بلکه به کودکی فکر می کنم که سرپناهی ندارد، ماردی ندارد و در تنهایی خود، در دل شب می گرید و می گرید.
اما چه می شود کرد؟ باران است دیگر... می بارد و من هم نوجوانی هستم که فقط می نویسد و شاید به چیز هایی فکر می کند که در جوانی به دست فراموشی خواهد سپرد.
برچسب: باران است دیگر,
نویسنده: محمد رضا جوادیان
تاريخ: پنجشنبه
18 شهريور
1395 ساعت: 8:56