خرید بک لینک
(قسمت دوم)


با تعجب داشت به من نگاه میکرد انگارکه با خودش حرف بزنه گفت:
-عجب صدایی داره تا حالا به این نازی ندیده بودم صدای پسر.
خواستم لبخندی بزنم که تبدیل به پوزخند شد .با پوزخندم زود دستشو گذاشت جلو دهنشو گفت :
-اییی واییی بازم بلند فکر کردم.چیه صدات اصلا هم خوب نیییست.
سری به معنای تاسف تکون دادم و گفتم:
میدونی کی هستی؟
با این حرفم اول با بهت و بعد اخمی کرد و گفت:
-چیه تو هم میخوای فراموشیمو بکوبی تو سرم؟
با بغض فریاد زد :
-بگی که یه هرزم؟بگی که چه کارایی تو گذشته میکردمو یادم نیست؟
سر خورد و نشست رو زمین و سرش رو گرفت بین دوتا دستاش و شروع کرد به گریه کردن.
کی این مزخرفات رو بهش گفته ؟کودوم کثافتی جرئت کرده به این دختر بگه هرزه؟
میخواستم دلداریش بدم ولی هرگز این کار رو نمیکنم چون ممکنه گذشتش یادش بیاد و همه چی تموم شه
همه چی.
با صدای همیشه سردم گفتم:
هیچوقت به حرفای دور و بریات اعتماد نکن چون هیچی از گذشتت یادت نیست و ممکنه اونایی که این
مزخرفات رو در موردت میکن در گذشته دشمنت بوده باشن.
با عصبانیت بلند شد و گفت:
-نگفتی کی هستی؟اصلا از کجا میدونی من فراموشی داشتم ؟تو چی از من میدونی که خودم نمیدونم ؟
:خیلی چیزایی که تو نمیدونی.
-چرا منو ساعت سه نصف شب اوردی اینجا؟با من چی کار داری؟
:خیلی کارا.
با کلافگی فریاد زد :
-د لعنتی واضح صحبت کن.
پشتم رو کردم بهش و ازش دور شدم دستامو گذاشتم تو جیب شلوارم و گفتم:
ساعت سه نصف شب اوردمت اینجا تا با هم معامله کنیم.
-معامله؟معامله ی چی؟
:تموم گذشتتو برات اشکار میکنم.
-چ...چی؟.....در عوضش چی میخوای؟
برگشتم طرفش و در حالی که نگاهش میکردم گفتم:
:در عوضش زنم شو

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: پنجشنبه 6 خرداد 1395 ساعت: 9:04

صفحه بندی