
نه چنان پایم بریده از خانه ات نه دلی مانده که با حوصله بماند به پایت به گمانم چیزی فراتر از شعر بدهکار تو ام! ای سایه ات گرفته تمام روزهای من! باید گله کنم ز لیلی که چرا از کوچه های نسل ما گذر نکرد؟! تا درس مهربانی اش هر شامگاه این کودک چموش عشق را سر به راه کند! #مستانه_دادگر #ماهور...
ادامه مطلب
فریاد،چگونه از رخت دل بکنم ای کاش که در سینه دلم سنگ شود چون نقش زند یاد تو بر لوح خیال جانم نوسان کنان چو آونگ شود تا زلف پریشان تو را می بینم ناگاه میان عقل و دل جنگ شود ساقی قدحی ده که بنوشم سرمست شاید که علاج قلب دلتنگ شود یک کهنه شکاف ریز بین من و توست ترسم که همین،هزار فرسنگ شود ای وای از...
ادامه مطلب
مردی بیقرار جمعه ها را راه میرفت در انتظار باران اما زن از صبح بارانی اش را پوشیده بود....
ادامه مطلب
تو که احساس مرا از نگهم می خوانی زچه اینسان من بیدل زخودت می رانی عشق تکفیر نکرده است کسی در همه دهر از چه ای گل من بیچاره تو کافر خوانی آه ای گل رخ نازک بدن اندیشه به کی عشق اندیشه نداند تو که خود می دانی نه من اندر پی وصل تو شب و روزم نیست مست روی تو شده ست حاجب و هم روحانی سالیانیست که بیمار و پریشان توام تو دوای دلی و روح مرا درمانی نرد بازم پی عشق تو و سر می بازم تا گریزم زخود و زین همه نافرمانی می شوم رقص کنان عازم کویت آخر در شبی سرد و لیکن همه جا طوفانی دشنه بر سینه ناکام از این رو زده ام تا فراموش کند راز شب بارانی...
ادامه مطلب
باران که می بارد خاطراتم خیس می شوند در کویر ذهنم گل می دهد یاد آن روز بارانی که به پای پای پنجره اتاقت رشاشه های خوشبخت نوازش انگشتانت را به چشمان تشنه ام شتک می نمود...
ادامه مطلب
مانند زمین ضمیر نو باید کرد تا سبز شود قلب خزان دیده و زرد کوتاست حیات ما همانند بهار مختومه کن این قصه ی پاییزی و سرد...
ادامه مطلب
دیریست که در دفتر شعرم غزلی نیست گفتی که دلت با دل ما هست ولی نیست آغوش تو باید بفشارد غزلم را ! تا بستری از موم نباشد عسلی نیست . . .[/size][/font]...
ادامه مطلب