
ای عمری ک در دوووووور بسر میرسانی عمر مرا !! بیاد دارم روزی را که ، چون اینه درمن نگریست 39سال پیر شد و نگران نگریسته به پیره خود! و ایا سقوط زاده ی سیاره ی دیگریست؟؟ ک مرا ، روز جز در قعر ندید....
ادامه مطلب
نه سرودی که غزل وار بگویم که چو عطار به اسرار بگویم نه به دل عشق نگاری بنشسته که چو مجنون سخن از یار بگویم نه خدایم نه به سر فکر خدایی که چو حلاج شده سر دار بگویم نه بهشتم به تمنا نه امیدی که چو زاهد به ریا زار بگویم نه خرمند و نه پیغامبر دینم که چو زرتشت گوهر بار بگویم...
ادامه مطلب
شاپرک ازغصه گریان شد کجایی یار من ابرها درغم نمایان شدکجایی یار من ازغم دوری خوبان قلب میخک ها شکست رازقی درغم پریشان شد کجایی یار من بعدباران رنگ نابی دردل ابری نشست چشم از دیدش چه حیران شد کجایی یار من سهم مااز عاشقی تنها نشینی شد چرا؟ غم فقط مارا گریبان شد کجایی یارمن ای که رنگ زندگی بودی کجایی ؟ناکجا! بعدتو دریا بیابان شد کجایی یار من همچو اهو در بیابان بی تو من وحشی شدم هرکسی را دید پنهان شدکجایی یارمن ارزوهایم دگر در سینه ام پوسیده شد حیدری دیگر گریزان شد کجایی یار من...
ادامه مطلب
غرق نگاهی مست دل سپردم به آوایی که از بلندای شهوت به خاکستر وجود شعله میزد. رخت سفید تن با هلهله اش میرقصید. تمنای نیلگونش به دامان انگشترِ فیروزه ام دنیایم را دگرگون می کرد. اگر دل می داد... ستاره میچیدم برایش از عمق آسمان تا دریای عطوفت. نیامد... و من هنوز آینه ها را دق می دهم! #بهنازـــسمیعی_نژاد...
ادامه مطلب
آن یار مشکین مو چه شد آن چشم چون آهو چه شد درمانده ام دارو چه شد جانم تو را خواهد همی ٭٭٭ میخواستم مِن بعدِ او تنها ترین تنها شوم اما نشد،این غم مرا تنها نمی خواهد دمی ٭٭٭ یادت به آتش میکشد این جنگل خشکیده را جانم بسوز اما بمان با من مدارا کن کمی ٭٭٭ تا آتش جانم کمی عزم خموشی میکند با چشم باد افروز خود خاکسترش را میدمی ٭٭٭ ای عشق!کوتاهی مکن در قسمتِ حُزن و اَلَم بیشم بده،دردی،غمی آهی،فغانی،ماتمی!...
ادامه مطلب
با سلام بدون غرض ورزی با جنسیت خاص و با احترام به تمام مردم این سرزمین آغــــاز رابطه، آغـــــاز یک لـــجن وقتی که عشق نیست، در چهره در سخن دنیـــای ما فریب، رویای ما غریب افــــکار آدمی، آلوده شـــد به تن دل می توان بُرید، دل می توان خرید دل همچو ترمینال، پایین عیار زن هر روز حســـرتی، سرگرم لُعبتی بی حس و عاطفه، ارزان شده بدن گلهای بی هدف، باغی پُر از علف با باغبان مست، ویران شده چمن مردان همیشه سرد، زنها شبیه مرد مبهوت مانده ام، در وصف انجمن م.م (رهگذر) 94/09/11 اربعین ...
ادامه مطلب
پرنده ی نفس،به تن اسیر درحصار عشق دلا توبعد از این مرو به راه ناگوار عشق زقلعه های قلب من، ره خروج بسته شد که رسم ماست این چنین اهالی ی دیارعشق رها کنم، تنم میان روح شب ،رها کنم که تا سحرنشسته ام به کوی انتظار عشق طنین گرم باغ ها هجوم دست باد شد به زخمه های ذکر او شبی بزن به تار عشق امان ز ضربه های موج غم به ساحل دلم که بیقرار گشته ام زغارت سوار عشق اگر تمام شب شوم غزلسرای چشم یار سحربه جرم عاشقی مرا زند به دار عشق چه ناتوان وخسته ام نسیم عشق می وزد بهارشد، کنون جهان نو کنم نثار عشق...
ادامه مطلب
«اریــجِ یار» دلم تنگ است و راهم دور،اریـــــجِ یار می خواهم تو را در خواب می بینم ولی بیـــــدار می خواهم دلم رو کرد و قهرم کرد،میَم رابرد و زهرم کرد عزیزم رفت و زین دنیا ظهورِ یار می خواهم شبم خوابید و روزم خفت،شدم با اهلِ دنیا جفت دلم در کنجِ خلوت گفت:ازت یک کار می خواهم بریز اشکیُّ و مستم کن،غریبِ می پرستم کن شبی مستانه ام باید اگر دلدار می خواهم به رویِ هر که خندیدم قفایم زد به نامردی من از این خلقِ بی معنی دلِ بیزار می خواهم بیا ساقی و جارم کن،قراری در قرارم کن اگر خواریست،خوارم کن،لبی...
ادامه مطلب
خواب مرا ربوده بود در دل خود کشیده بود خواب بدیده ام که من مستِ می و باده و شنگ دور به دور تو چنان رقص کنان و بی امان هی زنمی ،بانگ که هی مستی من زتو ، نه می چرخ زنان و نغمه خوان هفت طواف کردمی (می کنم) گردش اولین که شد دل زکفم برون بشد رفت پی دیار خویش جمله تن و لسان خویش ذکر بگفتم ای مَلَک نیست به کار تو کلک چون که رسم به دور دو حلقه زنم به دور تو نعمت و حمد از آن تو نیست شریک برای تو دور به سه رسیدمی (رسانده ام ) شربت و حور دیدمی (دیده ام) دست ز همه کشیده ام رو به تو رو کردمی(کرده ام) گر چه که روی تو نهان چرخ زنان به هر مکان گشتم و دیده ام تو را چون تو عیان و من نهان من نبوم در این تنم جمله همه منم ، تویی ذره ایم ز ذات تو رقص کنان برای تو اشرفیم ز کار تو ...
ادامه مطلب
آن یار ما آن نازنین دلدار ما شد در دمی از کف برون رفتش پی آن دیگری بشکست عهد و نام ما بلبل بودیم در باغ او خوش لحن از دیدار او پروانه وار در گرد او او سوخت بال، پرواز(باز) ما هی گفتمش ای نازنین مشکن دلم تو اینچنین ترخند بزد ،گفتش برو در آینه، خود را ببین این من کجا ، آن تو کجا آن یار نو پایم کجا چون گفت من را اینچنین چونان یخی نقش بر زمین آنی شدم گرم و روان در پای آن گل نازنین تا باز نازش بیشتر رنگ رخش گلگون تر طعم لبش شیرین تر در پیش آن یار دگر بعد از صباحی چند،باز او را بدیدم در گداز پژمرده و با حال زار آمدم کنارم بیقرار بنشست او، در روبرو چشمم گره در چشم او گفتش منم دیوانه ات در عشق تو ،راهم غلط این بار ، من پروانه ات جلدم بر روی خانه ات عفم کن و راهم بده با...
ادامه مطلب
یارب مرا یاری نما تا خویش را پیدا کنم زیباترین تقدیر را تقدیم فرداها کنم مانند خون تازه در رگ های من جاری بشو تا قلب در خود مرده را بار دگر احیا کنم تا من نیابم خویش را ادراک تو مقدور نیست درک تو آسان می شود چون خویش را پیدا کنم دل نازک وابری شده بغض مرا بشکن که تا با تابش انوار تو رنگین کمان برپا کنم با انتقاد از دیگران از نقد خود غافل شدم یا رب مرا اغنا نما که این عیب را امحا کنم ...
ادامه مطلب
بی خبر بود که غم های مرا پایانی است آنکه می رفت و به تنهایی من می خندید یاد دارم که شبی رفت و زچشمش خواندم به پریشانی و رسوایی من می خندید بارها این دل بیچاره ی من می پرسید یار بر قصه شیدایی من می خندید؟! برگ برگشت، یکی آمده از جنس صفا بخت بر حال اهورایی من می خندید کنجکاوم که اگر بار دگر می آمد باز بر این شب رویایی من می خندید؟ یار دیگر و شبی تازه و ایامی خوش دل،به دنیای تماشایی من می خندید... مهر هشتاد و هشت...
ادامه مطلب
زندگی نامه شهریار (به قـلم جـناب آقاي زاهـدي دوست استاد) ( بخشي ازاين متن در زمان حيات استاد، نگاشته شده است ) اصولاً شرح حال و خاطرات زندگي شهـريار در خلال اشعـارش خوانده مي شود و هـر نوع تـفسير و تعـبـيـري كـه در آن اشعـار بـشود به افسانه زندگي او نزديك است و حقـيـقـتاً حيف است كه آن خاطرات از پـرده رؤيا و افسانه خارج شود. گو اينكه اگـر شأن نزول و عـلت پـيـدايش هـر يك از اشعـار شهـريار نوشـته شود در نظر خيلي از مردم ارزش هـر قـطعـه شايد ده برابر بالا برود، ولي با وجود اين دلالت شعـر را نـبايد محـدود كرد. شهـريار يك عشق اولي آتـشين دارد كه خود آن را عشق مجاز ناميده. در اين كوره است كه شهـريار گـداخـته و تصـفيه مي شود. غالـب غـزل هـاي سوزناك او، كه به ذائـقـه عـمـوم خوش آيـنـد است، يادگـا...
ادامه مطلب
اشعار ترکی شهريار همانند اشعار فارسی وی از نظر گونه گونی انواع وقالب ها قابل تأمّل است.چيرگی و استادی شاعر در همه یقالبها و گونه های شعر،موجب شد او به اقتضای حال و مقال مناسب ترينقالبو گونه را برگزيند.شاعر افزون برقالبهايی چون ترکيب بند،غزل،قطعه،مثنوی،مستزاد و ... به انواع شعر ترکی مانند قوشما،باياتی،گرايلی نيز نظر داشته است.در ديوان ترکی به جلوه هايی کم نظير از تجارب شهريار در عرصه ی شعر نو هم بر می خوريم. ترکيب بند و ترجيع بند: منظومه ی "سلام بر حيدر بابا" که از حدود 125 بند پنج مصراعی تشکيل شده،در اينقالبسروده شده است.سه مصراع نخست هر بند در يک قافيه و بيت واسطه نيز قافيه های مستقل دارد.اگر از منظری ديگر بنگريم به اعتبارقالبترکيب بند و وزن يازده هجايی بايد حيدر بابا را يک قوشما بدانيم. ...
ادامه مطلب
گل با نفس بهار اکسیر شده غم با قدم یار زمین گیر شده این غصه زدای تلخ شور آور هم با گردش روزگار تخمیر شده...
ادامه مطلب
من یازارام سنه آی گول باخ سوزه وورولمیشام سنین تک آلا گوزه گل اوتوراق جیران یاریم اوز اوزه جانیم منیم نازیم منیم سن آی گول گوزلریم آغلیئیب اولوبدور شاکی یوخدور واللاه سنسیز منیم بیر ناجی سنیله اولورام وارلیغا راضی جانیم منیم یاریم منیم سن آی گول اوچان قوشلار خبر وئرون نیگارا چیخ میشام یولا تز گل سین قرارا ال اله وئره ک گئده ک بیر بازارا جانیم منیم یاریم منیم سن آی گول گل قول بویون اولاق گزک چوللری گزک گوله باتان آذر ائللری دانیش،چوخ سئویرم شیرین دیللری جانیم منیم ،یاریم منیم ،سن آی گول ترجمه: برای تو می نویسم من را نگاه کنم ای گل زیبایم عاشق چشمای رنگینت شدم بیا رو دز روی هم بشینم عشق آهوی رخ من جانم تویی عشق نازنینم بیا ای گل زیبایم چشمانم از بس اشک ریختند شاکی شده اند از روزگا...
ادامه مطلب
پریشان کننده احوال ما یار بود او بر سر این افسرده حال غم خوار بود این تلاش ها را سرانجام او بود این گسستنها یارا از این رو بود دوش دیدم در میکده تنها بود او بدین کار روزها و شبها بود مست و حیران دلدار بود او در خواب دلنواز بود یار او بر سر پیمان خویش سست بود او از این پیمان دائما به فکر رست بود وندراین قصه پندها بود لیک خفتگان را ریش خندها بود...
ادامه مطلب
زیارت اشک دمی که دیده ی رنگین من طلایی شد دلم هوای تو کرد و به پا بلایی شد کنار پنجره ی دل، گرفته اذن دخول در انتظار، ... سرشکم؛ ... چه ماجرایی شد! پس از ادای زیارت، روان به سوی تو شد به تربتت نظر افکند و کربلایی شد ز قطره قطره ی دیده، حسینیه جوشد که « یا حسین » ز درونش، چه خوش نوایی شد به طاق آینه کاریِ گنبدِ اشکم تجسُّمِ رخ ماهت، هنرنمایی شد ز شبنمی که برای حرم سرازیرست گرفته عطر گلاب از تو، مشک سایی شد ز طعنه ای که به دریا زد این سرشک دلم حماسه ای به دل افتاد و خودستایی شد اگرچه دلبرِ #مجنون همیشه در جانست وداع، این غزل و لحظه ی جدایی شد...
ادامه مطلب
( حکم یار ) دلخوشِ آنم که جان، فدیهٔ جانان دهــم به یک اشارهٔ دوست ، به باد ایمان دهم باده نکرده مدهوش، مستِ جمالِ یارم به چشمانِ خُمارش ، مُلکِ سُلیمان دهم می بده ساقی مرا، مرانم از میکده این دلِ پرشرر به، آتشِ سوزان دهم عمری به میخانه ها، درپیِ یک نشانم به دیدارِ جمالش، جانِ خود آسان دهم به لب رسیده جانم، زِ هجرِ رویِ جانان این سرِ پُرشرر به، زُلفِ پریشان دهم حدیث باکه گویم، رسیده فصلِ خزان بَر قَدحی،گوهرِ، جوانی ارزان دهم حُکمِ نِگار باشد ، کویِ منایِ عشقش این دلِ دربندِ خود، بـه تیغِ بُرّان دهم پَر بِکشی عاقبت، زین قفسِ عاشقی گَنج شود رنجِ تو، دردِ تو درمان دهم طالعِ طَلعت دَمَد، دور نباشد ( حبیب ) عیان شود رویِ ماه، هِجرتوپایان دهم حبیب رضایے رازلیقے...
ادامه مطلب
بنام خدا ٭٭ یار آمد ٭٭ درِ میخانه گُشا آن قَد رَعنـا آمــد ساقیا باده رِسان دل به تمنّا آمــد خستهٔ رَه بوَد آن یارِ سفر کردهٔ ما با تَنی پُر زِغبار خسته و زیبا آمــد بَهر دیـدار رُخَش ثانیه ها را کُشتـم بِرسَد راحِ دلــم مونـسِ غمـها آمـد یارِمن کرد رَها مکتب و باشوق برفت درشگفتم که شده صاحبِ فَتوا آمـد شده درصومِعه خَمّارو نگردد هوشیار تا ابَد منتظرش این دل شِیـدا آمـــد چشمِ بیمارِ صَنم بُرده دلم مَدهوشــم دل ربوده تن وجان بُرده به یَغمـا آمـد زِ چه رو آن رُخ زیبا شده آلودهٔ خاک پُشت ابری شده پنهان رُخ زیبـا آمــد بِنَهادِه به سَرش تاج گُلی از زیتــون چو هُماییست به نُک برگهٔ طوبی آمد بِنگَر خالِ لَبش کرده دگَرگون حالـَـم راحتِ جـان طلبـَم ، یارِ فَرَحزا...
ادامه مطلب