خرید بک لینک
بی خبر بود که غم های مرا پایانی است
آنکه می رفت و به تنهایی من می خندید

یاد دارم که شبی رفت و زچشمش خواندم
به پریشانی و رسوایی من می خندید

بارها این دل بیچاره ی من می پرسید
یار بر قصه شیدایی من می خندید؟!

برگ برگشت، یکی آمده از جنس صفا
بخت بر حال اهورایی من می خندید

کنجکاوم که اگر بار دگر می آمد
باز بر این شب رویایی من می خندید؟

یار دیگر و شبی تازه و ایامی خوش
دل،به دنیای تماشایی من می خندید...


مهر هشتاد و هشت

برچسب: نویسنده: محمد رضا جوادیان تاريخ: شنبه 29 خرداد 1395 ساعت: 18:15

صفحه بندی