
بعد از خداحافظی ات تمام شخصیت هایی که درونم زندگی می کردند کفش هایشان را پوشیدند دستهایشان را در هوا تکان دادند و در انتهای پیچ خیابانی که به خانه ی تو می رسید غیبشان زد. همه ی آنها رفته اند و همه ی تو را اینجا رها کرده اند و من با همه این چیزها وقتی خودم را در آینه نگاه می کنم دلتنگ تو می شوم...
ادامه مطلب
در داردار هر گره همیشه طنابی هست که تمامی ات را به آن بیاویزی... sinaahmadvand (اندازه: 181 bytes / تعداد دفعات دریافت: 2) ...
ادامه مطلب
بوی نفسهای تورا دارد این روزها هر شعر هرلبخند آزادم از هر غصه هر بیداد شادم ازاین آزادی در بند صبح دل انگیز وصال تو حتی برای یک نفس زیباست خوابی که تعبیر ش دوچشم توست یک آرزوی خوب یک رویاست یک گل برای زنگی کافیست وقتی مشامم پر زبوی توست هرچند پیشم نیستی ای گل اما همیشه گفتگوی توست دل را کدامین آرزو باشد وقتی تودر قاموس دل هستی کرده ست پنهان دل تورا درخود ای نارنین ناموس دل هستی برگشته ای با دامنی ار گل شبهای تاریکم شده روشن پیداست از برق نگاه تو خوشحالی از این زندگی کردن در لابه لای دفتر عمرم عشق تو تکراری ترین لبخند وقتی که من با زندگی قهرم عشق تومارا می دهد پیوند ترکیب زیباییست رفتارت از عقل و عشق و خنده و رویا پشت نگاه گرم و آرامت طوفان عشقی می کند غوغا...
ادامه مطلب
سرنوشتم را بدست تو سپردم و تو به دلخواه خودت نوشتی مگر تو خدایی؟ تقدیر بهانه بود فاصله ها را تو نوشتی مگر تو خدایی؟ از نسیم وصل گل غم هجران ژاله خوردم گفتی: قسمتت بود مگر تو خدایی؟ اسفند 95 حجت موسوی...
ادامه مطلب
دلتنگت شدم بویت را در گل ها نیافتم در باد کوچه و حتی ادم های نزدیکت هم نبود بوی تو از بوی خدا هم ناب تر است......
ادامه مطلب
به روی دوش تو میرقصند ؛ الهه های خدانشناس پناه میبرماز سِحرت ، به " قل أعوذو به ربالناس" عجیب شیفته ام کردی ، به قدر معجزه زیبایی لبت ترانهتر از غنچهست، تنت لطیفتر از احساس که پرورانده تو را اینقدر ؛ هنرورانه و با دقت ؟! لعابدیدهتر از ماهی ، تراشدیدهتر از الماس دلم به عشق تو زانو زد ، اسیر کردیاش آخرسر دراختیار توام دیگر ! مرا بکاو ، مرا بشناس ! بنازمت که وجودم را ، تمام مال خودت کردی ! به من قدم بگُذار امشب ؛ بیا به کوچه ی عطرِ یاس... #مهدی_حسینی از مجموعه دومم ......
ادامه مطلب
وطن شو کتیم جاه و جلالیم سن وقاریم سان وطن غیرتیم شانیم منیم عزتلی یاریم سان وطن واردی هر بیر عاشقین ایستکلی یاری دیلبری سئوگلیم سن دیلبریم سن سن نیگاریم سان وطن مال دنیادن یوخومدیر درهم و دیناریم هئچ نیلیرم دنیا مالین دارو نداریم سان وطن سویله رم بو جمله نی هر دم اورگدن من بئله سن داماریمدا قانیم دیلده شعاریم سان وطن من سنی غمگین گورنده هی یاشاردیم مضطرب اضطرابیم یوخدو دای صبر و قراریم سان وطن مکتب عشقونده درس عشقی سن وئردون منه درس عشقی اورگه دن آموزگاریم سان وطن هر باغا هر گولشنه من گئتمه رم"معمار"کیمی سن گولوم هم گولشنیم ب...
ادامه مطلب
بنام خدا اندیشه نبوی شاه نعمت الله ولی محمد حسین نورانی شیرازی ( نصرتی ) مقدمه : شاه سید نورالدین نعمت الله ولی از شعرا و عرفای قرن نهم هجری قمری گشته است . شاه نعمت الله ولی عارف عملی و عارف نظری گشته است و سلسله ی تصوف نعمت اللهی را به اوج خواهد بُرد . ایشان در اشعار خویش , کلیّات عرفان اسلامی را بررسی کرده است و عرفان توحیدی و نبوی را نیز با بیان عاشقانه و قلبی بیان کرده است . در ذیل به بررسی اندیشه نبوی شاه نعمت الله ولی در اشعار این عارف و شاعر شیفته ی رسول الله (ص) خواهیم پرداخت . متن : از تتق کبریا صورت لطف خدا بسته نقابی ز نور روی نموده به ما حضرت امین (ص) سایه ی لطف ایزدی را بر مسلمین و مومنین جهان خواهد انداخت و جهان را سرشار از نور ایزدی خواهد کرد. معنی ام ا...
ادامه مطلب
چو فردا آید آن یار دل آرام... مرا بیند تهی از می ، یکی جام... بگوییدش: مخور اندوه رفتن... که می در بند پیمانه نشد رام... تو این جام تهی در خاک میدار... مگر روز پریشانی کند شام... من از آن ایزد آزرم دانم... که مهر از می بجوید ، نی ره کام... تو جام جانی و دل را سبویی... ولی در خم شود کار من خام... همه چون باده در بشکسته جامیم... من از آغاز میریزم ، تو انجام... که بازم ره فتد در خم جانان... مگر آنجا بیارامم ؛ دل آرام... محمد خیراللهی _ شهریور 92 (با رعایت سره نویسی...)...
ادامه مطلب
بیامرزم بخواهی تو بیامرزی اگر خواهی فقط دنیا بکارم نیست تو از درد دلان دانی. [بدون در نظر گرفتن غلط زبانی مربوط به جمع دل با ان عربی] من از درد خودم گویم که ناگه علتی شاید بباشد زخم نایین را بدانی تو دوایش را بدانی تو جوابش را جوابش نزد تو باشد خدای من ....خدایی کن! من از جور گناهم ، من خدایی تو بدانی تو که کس باشد برای من؟ به جز تو کس نباشد جز! خدایا درد من وصل است به وصل خود بنالم من نترسم زاتش برزخ بترسم ور ز کین تو! به رویی که بگردانی به آنگاهش برای من که جنت جایگاهی نیست خدای من....خدای من خدایی تو.....خدای من من از نزد خودم گویم به گریه کس ندانم من فقط از آتش جنت برای من وصالی ده بر آنم کز رخ عزت قسیمی....قسمتی دارم . . . . ناشناس...
ادامه مطلب
شب نیست جز ادامه ی یکبخت رو سیاه در امتداد شیشه ی دودی ترین نگاه سرشارم ازبهانه ی خالی شدن ولی، دلگیر از تحملیک بغض پا به ماه سهم تو از بهشت تنم سیب سرخ بود سهم من از جهنم آغوش تو گناه نبض حضور خاطره در من نمی زند خط می زنم تمام دلم را به اشتباه رفتم که عشق از من بیچاره بگذرد، برگشتم از مسیر خیال تونیمه راه شهری که داغ بوسه ی تو بر لبان اوست تبعید شد به دورترین نقطه، بی پناه در حد چشم های غزل ریز عشق نیست شب پرسه های کاغذی من میان آه...
ادامه مطلب
خدایا بگو خودت مگر چه کردم؟؟؟دلت راپرغصه کردم؟؟ یا که گناهی کبیره؟ کفر گفتم؟؟ یا دروغی صغیره؟؟ خدایا تو بامن چه کردی؟؟ امر فرمودی به فردی در دلم خانه کند خانه ام را آواره کند در دلم غوغا کند مست ودیوانه کند گوشه گیرم بکند پست و حقیرم بکند سر به زیرم بکند شاه بودم فقیرم بکند در غم اسیرم بکند خدایا به بد کسی مرا سپرده ای به عشق که امر فرمودی به او هرچه خواهی بکن با دل او عشق بی رحم نه میگذارد بی گریه بخوابم و نه آواز شادی بخوانم عشق نه میگذارد که بمیرم و نه میگذارد زنده بمانم از گریه شده دیده تارم خدایا بگوخودت حالا دقیقاً کجاست یارم نه ؛نه انگار که طاقت ندارم انگاری که توان هم ندارم خدایا می شود سر روی شانه هایش بگذارم ای جان جهان جواب دارد این سؤالم؟؟؟ زیر این قوس کبود وقتی گریه ک...
ادامه مطلب
خدایا بگو خودت مگر چه کردم؟؟؟دلت راپرغصه کردم؟؟ یا که گناهی کبیره؟ کفر گفتم؟؟ یا دروغی صغیره؟؟ خدایا تو بامن چه کردی؟؟ امر فرمودی به فردی در دلم خانه کند خانه ام را آواره کند در دلم غوغا کند مست ودیوانه کند گوشه گیرم بکند پست و حقیرم بکند سر به زیرم بکند شاه بودم فقیرم بکند در غم اسیرم بکند خدایا به بد کسی مرا سپرده ای به عشق که امر فرمودی به او هرچه خواهی بکن با دل او عشق بی رحم نه میگذارد بی گریه بخوابم و نه آواز شادی بخوانم عشق نه میگذارد که بمیرم و نه میگذارد زنده بمانم از گریه شده دیده تارم خدایا بگوخودت حالا دقیقاً کجاست یارم نه ؛نه انگار که طاقت ندارم انگاری که توان هم ندارم خدایا می شود سر روی شانه هایش بگذارم ای جان جهان جواب دارد این سؤالم؟؟؟ زیر این قوس کبود وقتی گریه ک...
ادامه مطلب
نامه اي به سوي خدا موضوع : شكايت از روزگار باسلام اينجانب بنده آفريده شده به اذن شما مي خواهم شكايتي كنم از مردمان روزگار خودم جناب خدا شما مرا آفريده ايد ولي بعلت نبود شما وظيفه تربيتم به دست بندگان شما افتاد زمينيان به آنها ميگويند پدر و مادر آنان انسانهاي خوبي هستند ولي بعضي زمانها پايشان مي لغزد ميگويند بخاطر من است كه بايد بلغزند ولي مگر پاي شماهم در آفريدن من لغزيد!!؟؟ جناب خدا از احوالاتم نپرسيد كه همه اش شده خسته كننده و بغض آلود آخر اينجا مردم بجاي زبان در دهانشان نيش دارند حواست نباشد دلت را نيش ميزنند اينقدر جاي نيششان ميسوزد كه از شدت درد اشك در چشمانت جاري ميشود راستي تا يادم نرفته به حضورتان برسانم كه تفاوت بندگان و شانشان در زمين در جنسيت آنهاست مثلا اگر به مردي بگويند كه م...
ادامه مطلب
با جرم سنگينم که دل دادن به گندم بود از ابتدا هم اين عقوبت در تجسم بود حس کرده بودم که خداي تازه اي دارم مرتدي ام ورد زبان شهر و مردم بود خنديدم اما دير فهميدم،براي تو اينها فقط لبخندهايي دست چندم بود با اين همه بي اعتنايي تو مجبورم باور کنم احساس من سو تفاهم بود شايد از آغاز و شروع پرده اول چيزي ميان نقش و دل دل هاي من گم بود يا نه،تمام اين نمايشنامه محصول يک ذهن بيمار رواني در توهم بود...
ادامه مطلب