
گفتی نخور غصه خدا این حوالی ست این حرف های ساده ی تو از زلالی ست گفتی که صبح می رسد از راه ناگهان، دلخوش نکن مرا که نبی ات خیالی ست خاتم* به دستانِ شیاطین ربوده شد این گرگ زاده است که بر روی قالی ست! کشتی نساز روز رهایی نمی رسد این شهر سال هاست که از نوح خالی ست دیگر عصای معجزه ها رم نمی کند د...
ادامه مطلب
صبر کن عشق تو تفسیر شود بعد برو یا دل از ماندن تو سیر شود بعد برو خواب دیدی که دل دست به دامان تو شد تو بمان خواب که تعبیر شود بعد برو لحظه ای یاد ؛ تو را خواند که با او بروی تو بمان تا به یقین دیر شود بعد برو صبر کن عشق تو دل گیر شود بعد برو یا دل از دیده ی تو سیر شود بعد برو تو اگر کوچ کنی ؟ بغض خدا می شکند تو. بمان گریه به زنجیر شود ؛ بعد برو...
ادامه مطلب
گفتی که می جویی دلی ؛ گفتم که من یارت شوم گفتی که حاشا می کنی ؛ گفتم که غمخوارت شوم گفتی اگر از بخت من ؛ نایی بر اری بر دلت گفتم نبین از چشم من ؛ با دل گرفتارت شوم گفتی دلت بر من گواه ؛ روزی ز یادت می روم گفتم چرا دل خون کنی ؛ تا من سپهدارت شوم گفتی اگر عاشق شوی ؛ کردی خفا جانم جفا گف...
ادامه مطلب
هرچه زیباییست خالق به تو گویا داده است وبه من این کمترین شوق تماشا داده است مثل یک دیوانه ام درگیر عشقت مانده ام عقل من چون تکیه بر دیوار حاشا داده است سوختم از آتش این عشق و اینجا در دلم هیزم خشک نگاهت حکم اجرا داده است هم غرورت غرق زیباییست هم دل بردنت از خدا ممنون دونعمت هر دو یکجا داده است شادی چشمان من بعد از خودت رفت و ولی جای خود را به غم و درد وغزلها داده است حضرت معشوق ما را تا لب این چشمه برد تشنه برگرداند و این را پاسخ ما داده است...
ادامه مطلب
میشود عاشق شوی با شعر طنازی کنی یا فقط دیوانه باشی با دلت بازی کنی میشود نقاش باشی بر در و دیوار شهر صورت معشوقه ات را چهره پردازی کنی میشود نجار باشی ، روی تخت هیکل موزون لیلی را براندازی کنی میشود هنگام بازی در تاتر شهر ، شهر کشتن فرهاد را با دست خسرو نور پردازی کنی میشود حتی درون جنگهای د...
ادامه مطلب
ای چشمه زلال، جاری بشو ، بمان مجنون، تکیده درختی، پر ثمر شوم...
ادامه مطلب
من می روم تو می مانی و من بجای تو دلتنگ خودم می شوم، از رفتنم اشک می ریزم و آه می کشم و حسرت می خورم که دیگر مرا نخواهی دید که عاجز ماندی از بدست آوردنم آری... من بجای تو ابر پاییزی می شوم و می بارم بر جاده ای که مرا از تو دور کرد که مرا برد... و نگاهی میندازم بر غنچه های سرخ باغچه که از دوری من تدریجی پژمرده می شوند من بجای تو به قدر یک دنیا دلتنگ خودم می شوم......
ادامه مطلب
از چشمان آدم برفی ربوده بود خواب شوق دیدار آفتاب از هرم نگاهش اما بی تاب قطره قطره شد آب...
ادامه مطلب
و چه دنیای غریبی است نفس سوخته ام ،خبر از رخوت تن می آرد رخوتی در پی تنهایی من چه کنم ؟! در دل دنیای بزرگم همه عشاق ،همه راز دل ویران شده شان را به کلامی ،خطی ، می نویسند که برگی کاغذ بکند وصف دیوانگی این سر شوریده یشان و چه دنیای غریبی است غم معشوقه ی دیرینه ی من می فشارد قلبم چه شد آخر که برفت از بر من ؟ مگر از وصف دو چشمان پر از غمزه ی او چه قصوری دارم؟ و چه دنیای غریبی است و همه زندگیم طور عجیبی است ! غم عشقم شاید همه از روی هوس بود گرچه حس دل دیوانه ی من فقط از چشم درخشنده ی او می گوید و چه احساس عجیبی است! که در پاسخ ها خبر عاشق پنهانی او به دلم س...
ادامه مطلب
ای عمری ک در دوووووور بسر میرسانی عمر مرا !! بیاد دارم روزی را که ، چون اینه درمن نگریست 39سال پیر شد و نگران نگریسته به پیره خود! و ایا سقوط زاده ی سیاره ی دیگریست؟؟ ک مرا ، روز جز در قعر ندید....
ادامه مطلب
سر مردش بريدند تنش را به درهم خريدند نفس بچه هايش را... چه ميگذرد در اين سر كه سر ميبرد...
ادامه مطلب
چه شد؟ چشمانت از سردی آب سرخ گشت دستانت خیس از خشکی نگاه ها و آب در تلالو لبانت نمیگنجید... باید رفت؛ بهر طفلان تشنه در زار آفتاب بهر نگاههای خیس بهر جیغ گرما تنها مشک در دستت سیر گشت مشک از آب و تیغ و دستانت... از آه و تیغ آهی از خجل سیر نگاههای آنها؛ آهی از دل خون هزارها... آهی از زمین و آسمانها، سیرشد جهانی از لایتنایی تو مردانگی هزاردستان تو و این جان است که میجوشد... در حرارت بی مرز عشق تو؛...
ادامه مطلب
من بودم و یک همنفس شوخ پری رو در کلبه ی دنجی وسط جنگل خود رو هم جاذبه ی سرکش یک برکه ی آرام هم بوی خوش نسترن و نرگس و شب بو مشروب و کباب جگر بره ی وحشی با خنده ی سکر آور و گفتار دو پهلو دل دادم و اندازه ی آن قلوه گرفتم سیراب ز لعل لب آن خوشکل ، خوش خو تا یک وجبی وصل رسیدیم، ولی حیف! چپ کردم و بیدار شدم ، ... آه! پری کو؟...
ادامه مطلب
بدم میآید از آورد و آوردگاه چه با دوستان چه با بیگانه و دشمن! چه معنی میدهد دربی!؟ که این جنگ، بردنش بدتر ز باختن هست. همآورد بدترین اشکال آورد است! و دشمن، جزء پلیدیهای من نیست! از این رو جنگ، به هرشکل و به هرنحو و به هرصورت، ستیزه با خود و بیخودترین کار جهان است! اگر در جنگ بودم ، چند صباحی اگر جا مانده اعضائم در آن عرصه دلیل آن ، فقط عشق بود همان عشقی که مستحکم کند پیوند بین من ، و زیبا زندگی را بدم میآید از ترکش، چه نارنجک چه از مین و چه خمپاره، چه ترکش در زبان باشد! که این بدتر ز آن باشد... سراپا...
ادامه مطلب
فارغ ز سن و سال دلت پیر می شود عمرت گذشته تا برسی دیر می شود وقتی به رغم عشق کنارت گذاشتند از هر چه عاشقیست دلت سیر می شود در فکر یک نفر که در آغوش عاشقت اما فقط به خواب ،که تعبیر می شود باید سپرد خاطره ها را به دست باد یک دوست،یک نگاه که درگیر می شود باید گذشت از دلِ این بی ترانگی حتی اگر که پای دلت گیر می شود دردی که از نگاه به آهی رسیده است با هر نفس که می کشمش تیر می شود باید نشست پای حکایت که زندگی با صبر بی حساب چه تقدیر می شود #بهنازـــسمیعی_نژاد...
ادامه مطلب
آرزویم اینست ! تو بخندی و بخندی و بخندی ... تا که من غرق شوم سالک ...
ادامه مطلب
مردم ، ملل و ملت ، اقوام و ادیانها این جمع مکسر شد دردی به دورانها هر چند ز یک نوریم اما نه یکرنگیم از نسل منشوریم ، تندیس الوانها گرچه من و تو مائیم ، تا ما تماشائیم در سیل شویم غرقه حظ نبرده بارانها در کثرت آرا، حرفی ز وحدت نیست گم کرده ره تنها ، حراف حیوانها گمراه نمی یابد هیچ مقصد و ماوا با این که او برده ، رنج مغیلانها تغییر که لازم شد ، از اَنفُسِهِم باید این آیه از رعد و ثبتست به قرآنها ظلم بیحساب کردیم، ما بر کتاب دین یک روز به عقد ما، سالها به چمدانها قرآن یعنی خواندن، اما نمی خوانیم گاهی کمی خوانیم، آن هم به بیجانها چوپان و سگش هستند دزدان این گله گیرند سراغ از گرگ، باز گروه نادانها این رشته دراز و این قصه گرانست سر می دهد بر باد ، یا تن به زندانها علی اسماعیلی ، ۲۸ تیر...
ادامه مطلب
يه لحظه به من گوش بده ، با تواَم! حواست رو باز پرتِ رفتن نکن! همه زندگيم مونده رو دست تو خيال منو تختِ رفتن نکن! خيال منو تختِ رفتن نکن! نرو، دل نکن، جا بمون ازقطار همه غربتِ جاده رو دوشمه توهم غصه رو غصه ي من نذار! منی که سراپا پرم از هوات زمین میخورم از کنارم بری چه بي منطقي وقتي جای منم از احساسِ مابينمون میگذري! زمستون کجا توو دلت خونه کرد؟ که یک مرتبه گرم رفتن شدی کنارم نباشی تمومم،بفهم! چرا داری دل میکنی بیخودی؟ نگاه کن به چشمام شده واسه تو يه شومينه ي امن و بي واسطه تو دلشوره هاتو به آتيش بزن خيالت رو گرم کن به اين رابطه خدا رو چه ديدي شايد پيشِ من بیفته تبِ خستگی از سرت شايد روزي از اسمِ من پربشه جاي نقطه چيناي توو دفترت... ...
ادامه مطلب
بگفت این در سحر گاهان حزینی چه حاصل دارم از این شب نشینی نمی آید ز خورشید حقیقت به قلبم نور ایمانی یقینی مرا با عشق و غم تنها نهادند نه یاری،رهنمایی،هم نشینی چه خوش احوال آن شب زنده داری که در پایان تو با قلبش قرینی به راهت چشم میدوزم که شاید بیایی در سحرگاهی پسینی صدایی در شبم آهسته می گفت رها باید شد از عشق زمینی طریق عاشقی هرگز نه این است برو لایق شو تا او را ببینی تو با خویشی رها شو عاکف از خود که در بند حصاری آهنینی... شهریورماه نود...
ادامه مطلب
عاشق شدنم استجابت درد زادن مادر بود کاش چون تو با سزارین زاده می شدم...
ادامه مطلب